بی رویا فیلمی است که تلاش میکند مهم باشد، حرفهای عمیقی بزند، از نظر فرمی تازه و بدیع باشد و بتواند طوری جدای از فرم تکراری سینمای ایران روایت کند و ساخته شود. فیلم در بخش تلاش برای تازه بودن و نوآورانه روایت کردن و پرهیز از تکرار و شبیه سایرین نبودن، قدم خوبی تلقی میشود. به ویژه که این فیلم نخستین فیلم بلند سینمایی کارگردانش است. پس نمیتوان تلاشهای یک فیلمساز که سالها در عرصه فیلم کوتاه ممارست به خرج داده و تا حد خوبی هم موفق بوده را نادیده گرفت. اما همه چیز در بی رویا جوان است و هیجان زده. بی رویا یک رویای محقق نشده است. رویای فیلم برای تازه و البته سرراست و منسجم حرف زدن چندان خوب تعبیر نشده و فیلم در حد یک تجربه تازه در قدم اول برای یک فیلمساز جوان باقی مانده است. فیلمسازی که با حال و هوای سینمای کوتاه به جهان فیلمسازی بلند گام نهاده و البته که هنوز این جهان تازه را به درستی درک نکرده است. قطعا اگر بنا باشد میان فیلمهای آبکی و بیسر و تهی که این روزها دسته دسته تولید میشوند و این فیلم یکی را انتخاب کنیم، نظر این قلم انتخاب فیلم «بی رویا» است، چرا که تلاش کرده به فهم و دانش مخاطبش احترام بگذراد و طرحی نو دراندازد. اما موفق نشده است. اما همین تلاش شایسته توجه است، اما شایسته بزرگ نمایی و تمجیدهای اضافی و مخرب برای خود فیلمساز نه.
فیلم بی رویا یک مضمون مشخص را ملاک گرفته است. جهان به شدت مردانه و قدرت محور که در آن زنان جنس دوم تلقی میشوند. جهانی که زنان یا بر اساس خواست مردان زندگی میکنند و حرف میزنند و تصمیم میگیرند یا اصولا باید نباشند و کنار گذاشته شوند. جهانی که چیزی به نام هویت مستقل برای زنان قائل نیست و هرچه هست به واسطه مردانی که کنار زنان قرار میگیرند شکل میگیرد
کارگردان فیلم شیوه روایی دشواری را برگزیده است. شیوهای که کنترل و در اختیار گرفتن آن در سینمای کوتاه شدنیتر است. شیوهای که بر مبنای فضاسازی حول یک مضمون مشخص شکل میگیرد و طبیعتا در فضای مضمون محور تلاشهای نوآورانه و تجربی فرمی و روایی شدنیتر و پذیرفتنیتر است. سینمای بلند اما مختصاتش کاملا متفاوت است. در سینمای بلند داستانی دیگر نمیتوان مجذوب ایده شد، دیگر نمیتوان صرفا به حرفها و موقعیتهای درشت و عیان تکیه کرد، دیگر نمیتوان به واسطه تلاشهای نوآورانه انتظار حمایتهای جشنوارهای و رسانهای را داشت، دیگر نمیتوان پشت حرفها و طعنهها و کنایههای اجتماعی و انتقادی پنهان شد و نارساییها و لکنتهای روایی را نادیده گرفت. سینمای بلند بسیار بیرحمتر و جدیتر از سینمای کوتاه است. سینمای کوتاهی که به درست یا به غلط میدان تبع آزمایی و رشد و تجربه کردن تلقی میشود.
فیلم بی رویا یک مضمون مشخص را ملاک گرفته است. جهان به شدت مردانه و قدرت محور که در آن زنان جنس دوم تلقی میشوند. جهانی که زنان یا بر اساس خواست مردان زندگی میکنند و حرف میزنند و تصمیم میگیرند یا اصولا باید نباشند و کنار گذاشته شوند. جهانی که چیزی به نام هویت مستقل برای زنان قائل نیست و هرچه هست به واسطه مردانی که کنار زنان قرار میگیرند شکل میگیرد. زنانی که به واسطه سلیقه پدر، برادر و یا شوهرشان تعریف میشوند و اگر تابع نباشند و چنین نکنند، هویت و بودنشان به کل فراموش میشود و نادیده گرفته میشوند. و فراتر از آن جهانی که قدرت و سرمایه است که اجازه داشتن یا نداشتن هویت و روش و منش مستقل را میدهد یا نمیدهد. خب این ایده، هم انسانی است، هم اخلاقی و هم باب میل جشنوارههای جهانی.
این همه ویژگیهای نامطلوبی محسوب نمیشوند. فیلم یک طعنه به طبقه سنتی مذهبی و متعصب میزند که اگر دختر ما طبق میل ما رفتار نکند، از نظر ما مرده است. یک طعنه به طبقه ظاهرا روشنفکر میزند که اگر زن من مطابق میل من به مهاجرت فکر نکند از نظر من مرده است. یک طعنه به فضای پرفساد اقتصادی و کلاهبرداریها کلان میزند که اگر لازم باشد هویت تو را نادیده میگیرند و تمام کاسه کوزهها را سر تو میشکنند. فیلم حرفهای درشت زیادی برای گفتن دارد. اما این حرفها همگی درشت و عیان و بیرونی باقی میمانند و تبدیل به درام و موقعیت و قصه و شخصیت نمیشوند. اما گیر کار کجاست؟ مشکل همان است که در بالا به آن اشاره شد. در سینمای بلند داستانی اولین اصل توان روایتگری سرراست و قابل فهم برای مخاطب، ترسیم و تبیین شخصیتهایی قابل درک و ایجاد فضایی غیر مکانیکی و اتمسفری رنگی و قابل درک و همدلی برانگیز است. باقی ویژگیها بعد از این مولفه معنا و کارکرد پیدا میکنند.
سینمای بلند داستانی سینمای اشارههای ریز به ریز و طعنه و جملهبندی نیست. سینمای بلند به فیلمساز این اجازه را نمیدهد که پشت ایده جذاب و بازیهای فرمی و روایی و جابجاییهای مکانی شخصیتها و نامها، پنهان شود و نتواند مخاطبش را به رابطهای دو سویه با فیلم دعوت کند. هرچه هست بر مبنای رابطه است. رابطهای حسی و عمیق و نه مواجهه با تلاشهای ریاضیوار و مکانیکی یک فیلمساز روی پرده. اینجا دیگر بازیگران و نامها کمک چندانی به فیلمساز نمیکنند. اصولا نمیتوانند که کمکی بکنند. اینجاست که جابجایی نامها و موقعیتها و تغییر هویتها و گمگشتگیها و خودشیفتگیها و خودخواهیهای گل درشت شخصیتهای داستان، برای مخاطب نرم و لطیف نیست و چیده شده و مصنوعی به نظر میرسد. اینجاست که مخاطب در قدم اول انتظار تسلط کارگردان بر فضایی که قصد روایتش را دارد را میکشد.
اینجاست که مخاطب به شکلی خودآگاه یا ناخودآگاه دست به عصا راه رفتن و نگران بودن کارگردان برای چیدن صحنه و موقعیتها کنار هم برای انتقال یک معنا را حس میکند. این بدترین اتفاق برای یک فیلم و فیلمساز است. چرا که هر لحظه این حس به مخاطب منتقل میشود که راوی اثر در حال انتقال یک معنا و یک مفهوم با نگاهی از بالا به پایین به مخاطب است. گویی حضور کارگردان در هر لحظه از فیلم حس میشود و مخاطب مجال اینکه حتی برای لحظاتی فراموش کند که فیلم میبیند، تا بتواند در جهان اثر غرق شود را نمییابد. این همه باعث شده «بی رویا» یک تلاش شایسته توجه اما خام و قوام نیافته و البته یک رویای به درستی تحقق پیدا نکرده باشد.

به نظرمن رویا کاملا سالمه و شوهرش سعی داره اونو دیوونه جلوه بده،چون دوستش توی تولد بهش میگه نگفتم کله خر بازی درنیار.چون ممکن بود با شوهرش مهاجرت نکنه (یه قسمتی از فیلم به دوستش میگه شاید مهجرت نکنم و دوستش میگه اره شوهرتم میدونه تو کله خری)شوهرش فهمید که هم بدهکاری داره و ممکنه مهجرت نکنه با اون دختره نقشه میکشن اونو دیوونه جلوه بدن (احساس میکنم پدر رویارو بابت بدهکاری و وام واینکه نمیخواد مهاجرت کنه پرکرده بودن وحاضرشد دروغ بگه و اینکه مادرش نبود چون نمیخواست دروغ بگه ونگاهای دوستش کاملا مشخص بود مجبورش کرده بودن دروغ بگه و خود دختره داخل راه پله گفت منو ببخش همون طور که پدرو برادرام منو نشناختن و یه جنازه دیگه رو جای من دفن کردن تو هم باید بپزیری زندگی جدیدتو (مادر دختره سریع عکسی که فرستاده بودبرا رویا رو پاک کرده بودو کلا عکسی ازش نداشتن )فقط موندم چرا رویا انقدر سریع باور کرد و تن به زندگی جدید داد اون عکسای رو دیوارم همه ساختگی بود (چون وقتی تو دادگاه گوشی پسربچه رو دید گفت عکس مادرمه گم شده)کلا داشت میگفت مردها اگر اراده کنن میتونن بگن هیچ زنی از اول وجود نداره و تن دادن زنها به زندگی که مجبورن ولی دوست ندارن(پدر و برادر دختره که دخترشو نشناخت،شوهر رویا وپدرش که گفتن تورو نمیشناسیم و شوهر جدیدش که زنش مرده بوده و رویا درنقش زن جدیدش قبول کرد).
جالب و ترسناک بود که گمشده ها همدیگه رو میشناختن ولی تحت تأثیر یک جبری ناشی از اراده اجتماع و قانون بازی ناچار به پذیرشش شده بودن. ولی متوجه نشدم چرا کسی که به جای ارش نشسته بود و وام رو گرفته بوده رو نشناختن.. ممکنه با پیمانکار تبانی کرده بوده یا خود پیمانکار هم به گمشده ها پیوسته بود..
از نظر من هم این فیلم جالب بود ولی فقط برای نادیده گرفتن هویت زن نبود دیدیم که آرش هم گم شده بود و یک گمشده دیگه هم جای او رو گرفته بود. یعنی اون کارگر ساختمان احتمالا طی رفت و امد آرش به محل قرار با پیمانکار پروژه هویتشو دزدیده بود. هانیه نامی هم گم شده بود که سرنوشت، کائنات یا همون انرژی که این بازی رو به قول ساره راه انداخته با خالی شدن هویت رویا میکذاردش سر جای او. در کل نمایشی از بی مهری انسان در غصب و حذف هویت “دیگری” بر اساس منفعت طلبی بود به نظرم.
اتفاقا عالی بوذ این فیلم سینمایی. دنیای واقعی یک بیمار روانی که اون اختلالش باعثش شده بود هویت خودش رو فراموش کنه و جای یکی دیگه خودش رو ببینه . که چه زیبا نشون داد همسرش بیماری زنش روپذیرفته یود و زندگی باهاش روادامه داد وبچه دار هم شدن. وآخر فیلم داره میگه این بیماری هرگزدرمان کامل نمیشه😞😞😞😞😞😞