فیلم مغزهای کوچک زنگ زده را میتوان یکی از منسجم، پخته و البته سینماییترین آثار هومن سیدی دانست. اثری که در مجموع وجوه سینمایی از فیلمنامه و کارگردانی گرفته تا انتخاب و اجرای بازیگران و تصویربرداری و موسیقی و… کیفیتی قابل اعتنا در سینمای نوین ایران را نمایندگی میکند. یکی از مولفههای قابل بررسی برای ارزشگذاری آثار سینمایی، توانایی یا نداشتن توانایی اثر برای امتزاج وجوه داستانی و شیوه روایت بر بستری از ساختار چند لایه و منسجم مضمونی از یکسو و بیان بصری و سینمایی این ویژگیها با تکیه بر وجوه فنی و اجرایی تیم تولید از سوی دیگر است. اما به ماجرای امتزاج مضمون، داستان و تکنیک در این فیلم بپردازیم.
مغزهای کوچک زنگ زده در مورد رفع زنگ زدگی از مغز و تفکر و برگشتن به سطح اراده آزاد و تصمیمگیری مستقل انسانی است. ماجرای دستیابی به کیفیت ذاتی و وجودی انسانی. انسانی که حق انتخاب دارد، مسئولیتپذیر است و برای ادامه حیاتش معنایی را مییابد. فیلم به معرفی و تبیین یک اتمسفر نمونهای کاملا تمامیت خواهانه و بزهکارانه میپردازد و در ادامه در اثر بروز ترکها و شکافهای ظریفی در این ساختار، شرایط رها شدن از بند کنترل تفکر و شیوه تحمیلی رایج رقم میخورد. ماجرای اصلی فیلم جدای از کیفیت سینمایی و بصری چشمگیر و قابل تاملش و بازیهای چشمگیر آن، به درون مایه زیربنایی آن مرتبط است. ماجرای اصلی ماجرای شستوشوی مغزی، روحی و اقتصادی دسته بزرگی از انسانها برای محدود نگه داشتن ابعاد روحی و فکریشان با هدف مدیریت و کنترل بر عقل و جسم آنها است. تلاشی که برای تربیت دستهای انسان محدود نگه داشته شده که بیش از انسان بودن، در قامت ابزاری در اختیار اهداف و مقاصد رهبر گروه تبهکاران تبدیل شده و تا حدی زیادی هم موفق بوده است.
اما نکته اصلی فیلم کجاست؟ آنجا که کودکانی که در اثر فقر اقتصادی و اجتماعی و تبعیض، مجبور به زیست در این اتمسفر تمامیتخواه شدهاند، در سنین بزرگسالی و در اثر یک تلنگر به ساختار به ظاهر غیرقابل نفوذ حاکم، متوجه خطاهای موجود در این ساختار فکری و کاری تحمیل شده میشوند، با مطالبات و خواستههای روحی و فکری و اقتصادیشان آشنا میشوند و در اولین فرصت علیه نفر اول این ساختار مافیایی طغیان میکنند. نتیجه آنکه بعد از بروز اولین شکاف در این ساختار تمامیتخواهانه و سواستفادهگرانه پرده فرو میافتد و به شکل دومینووار ریزش و تخریب ساختار قبلی و شکلگیری ساختار تازه رقم میخورد.

داستان یک خطی فیلم از این قرار است که شکور (فرهاد اصلانی) سردسته یک گروه تبهکار و مسلط بر یک محله حاشیهای شهر کلیت ساختار مافیاییاش را به واسطه خریدن! بزرگ کردن و تربیت بچههای بیسرپرست و بد سرپرست اداره میکند. کودکانی که مثل «شاهین» (نوید محمدزاده) و «امیر» (نوید پورفرج) حتی ارتباط عاطفی نزدیکی با «شکور» و خانوادهاش دارند.
کلید واژه اصلی اطراف این داستان کلمه «چوپون» است و مسئله محوری در فیلم آن است که آیا انسانها به شیوه گله گوسفندها اداره میشوند؟ آیا انسان به چوپان و هدایتگر نیاز دارد و خودش از اختیار تهی است؟ چه ساختار فکری و اجتماعیای باعث میشود که افراد به توانایی و اختیار ذاتیشان بیتوجه میشوند و خودشان را تماما در اختیار یک هدایتگر اصلی قرار میدهند؟ به دلیل ترس از مرگ؟ ترس از گرسنگی؟ نگرانی از گم شدن و بدبخت شدن؟ و یا… گواه این تحلیل نریشن ابتدایی فیلم است که از زبان «شاهین» مطرح میشود که: «میگن اگه چوپون نباشه گوسفندا تلف میشن. یا گم میشن یا گرگ بهشون میزنه یا از گرسنگی میمیرن. چون مغز ندارن. هرکی که مغز نداره به چوپون احتیاج داره. یه چوپون دلسوز. چوپون حکم پدر گوسفندارو داره. آدم بدون پدر هیچی نیست… اون به ما میگه کی بریم کجا بریم چیکار کنیم. کی بشینیم کی پاشیم کی بمیریم».
اما ماجرا در انتهای مغزهای کوچک زنگ زده کاملا متفاوت است؟ در انتها ماجرای بهرهکشی، ماجرای تزریق مدلی از تفکر غیر انسانی در ذهنها، ماجرای استثمار و بهرهکشی در اثر ناآگاه نگه داشتن شخصیتها به زیر کشیده میشود و «شاهین» که پیش از این نقطه آرمانی زندگیاش را در تبدیل شدن به یک «چوپون» جدید میدید، متحول میشود و جانب انسانیت و نوع دوستی را میگیرد. البته که سکانس نهایی فیلم خطر شکلگیری یک ساختار چوپون و گوسفند محور را تداعی میکند، اما این امید را هم پیشتر در ذهن مخاطب ایجاد کرده است که آگاهی امری برگشتناپذیر است و حتی ظهور یک چوپان جدید نمیتواند وضعیت را به شکل سابق برگرداند.

درود، فیلم درخشان بود، اما شخصیتپردازی فرهاد اصلانی ضعفهای زیادی داشت، شخصی که بتونه همچین جو رعب و وحشتی در اطرافش ایجاد کنه، خیلی باید خشنتر از این حرفها باشه، یعنی روزی یکی دونفرو با دلیل و بیدلیل باید زخمی کنه، اینا به هیچکس رحم ننیکنن و خیلی پرخاشگرتر از این حرفها هستن.
آخر داستان پوچ شدن لاستیک ماشین و تلنگر خوردن بدی که شاهین خورد سرآغاز فصل دومی میتونه باشه که شهروز رو رفیق و آدمای شکور بردن و بزرگ کردن و همون سکانس ملاقات زندان شکور و شاهین رو “ملاقاتی که شکور قبل از اعدام به شهروز میگه و اگر بخواد بازگشت فرهاد اصلانی به فیلم تکرار بشه تو زندان آدمایی هستند که جرم رو میخرند یا کلا اعدامی امروز فردان جرم رو گردن بگیرن و بعد از ابد یعنی ۱۵ سال تصور کنید شاهین تو جایگاه متری شیش و نیم و با اسم رسم داداشش کاسبی خوبی داره و قرار ملاقات برای معامله ای بذاره که طرف شهروزی که ۱۵ سال بزرگتر شده و با خلافکاری شهر رابطه داره و شکوری که یک اعدام از سرش گذشت و یک ابد رو برای اون روز گذروند به طور غیر منتظره ای مثلث ۳ برادر پایین شهر تو کاخ های بالای شهر و دیالوگ هایی که…میشه از دلش در آورد و اینکه نقش شهروز ۳۰ ساله رو تقریبا کی بازی کنه خیلی مهمه از جنبه فیلمنامه و از جنبه ی تجربه بازی با دو نفر بازی و نقش آفرینی میکنه که ۱ کُرد هستند و به زبان کوردی مسلط ۲ خیلی باید ریزبین باشه کی کجا چی بگه که آتیش رو برای دیالوگ ماندگار بعدی بسازه از زبان بدن تا تکنیک بازی از اکت بازی تا یه پلک زدن به جا من جای نویسنده و کارگردان بودم ۲ رو میساختم ولی تمام باید ها و نباید ها رو توش لحاظ میکردم و جوری تمومش میکردم که حرفی برا گفتن نمونه و کمتر نویسنده ای پیدا بشه به ۳ بخواد فکر کنه چه بسا بنویسه و کشش بده مگر اینکه فانتزی باشه نه واقعیت…در حال حاضر میشه خیلی واقعیت ها ازش در آورد
به نظرم فرهاد اصلانی اصلن نتونست نقش و دربیاره. و نقش یک لات لیدر اراذل اوباش و سرتیم موادفروش و بازی کنه. شببه اداره ای ها حرف میزد
فیلم خیلی شادی هست. ولی من از این فیلم خیلی خیلی میترسم. فکر میکنم برای سنین بالای ۵ سال هم مناسب باشه.
از این مشکلات تو کشور خیلی کمه خیلی نادره چرا باید فیلم ساخته بشه اینطور فیلمها ایران رو بی فرهنگ جلوه میده ما جوانها چرا نباید خوبیهای کشورمان رو ببینیم چرا فقط سیاهی ها رو نشون میده که بگن ایران سیاهه بنظرم نباید اجازه پخش اینطور فیلمها داده بشه
من واقعا تحت تاثیر ریز بینی عالی فیلم نامه در مورد حسادت برادر کوچک به بزرگ تر و صحنه ملاقات زندان شدم برادری که از بچه گی از روی حسادت و عقده در مورد برادر بزرگترش قرار گرفته و وقتی فرصتی پیدا میشه میخواد زمین برادر رو بفروشه و بدون زحمت بشینه جای برادری که نقش پدری براش ایفا کرده تمام فیلم اشاره به عقده سنگین او نسبت به برادر خودش و تنفرش از کوچکی ضعف خودش بود ضعفی که باعث شد طمع مفت خوری و مفت بری از برادر به فکرش برسه و ولی اون حتی توان نگه داری پولی که مفت بهش رسیده بود رو نداشت و مثل ۳ کیلو شیشه ای که از دستش داده بود این رو هم از دست داد واقعا روی شخصیت دو کارکتر خیلی خوب کار شده
بنظرمن که فیلم عالی ای بود .. تلنگری به بیغیرتها
واقعا چرا از جاهای زیبا فیلم برداری نمیکنید چرا مردم رو تشویق به این کارا میکنید جزئی از سیاسته یا واقعا با مردم و غمشون شریکید.این فیلما تمام جوونارو خراب کرده ههمونو داره رو ب تباهی میکشونه
عالی بود یکی از بهترین فیلم های ایرانی که تا الان دیدم
چرا از مناظر زیبای ایران. ساختمونهای زیبا.مردم زیبا. فرهنگ زیبا. ایران زیبا فیلم نمی سازن
بنظر من فیلم هایی که آقای نوید محمدزاده در اون بازی میکنه بهترینه و این فیلم هم مثل فیلم های دیگر او عالی بود و بسیاری از مشکلات جامعه رو نشون داد
تو این اوضاع بدترین چیز همین فیلمهاست که ما رو بدتر میکنه و فیلم های سیاه هر روز بیشتر میشه. اینها چشونه /؟؟ یا واقعا میخوان مردم بریزن بهم؟