چقدر خوب که پایتان را به این شکارگاه گذاشتید
سینماپدیا؛ دو حبه کلمه در یک شات سینما
اگر بخواهم صادقانه اعترافکنم باید بگویم که اهل نوشتن متن و نقد با یک قسمت از سریال نیستم ولی همین اعتراف را باید اینگونه تکمیلکنم که برای این مطلب، بهانه نوشتن کم نداشتم.
شعبدهبازی نیما جاویدی در «سرخپوست» که استادانه در یک لوکیشن محدود، فیلمی خواستنی ساختهبود را هنوز دوستدارم، پرویز پرستویی را به هزار و یک دلیل ستایشمیکنم و البته احوالات بازیاش در نقشی با قدمت یک قرن پیش مانند آنچه در «بی همه چیز» دیدهبودم را دوستدارم و از تماشای الهام پاوهنژاد در همه این سالها کیفور شدهام.
پس قسمت اول شکارگاه شد بهانهای برای اینکه پایم را به دنیایش بگذارم.
در پوستین تاریخ نشستن و قصه خود را گفتن هنری است که تمام و کمالش را از مرحوم علی حاتمی ارث میبریم. جاویدی حالا همین راه را رفته است. او احوالات تاریخی را از آداب و رسوم و قواعد و شمایل به شکارگاه کشانده ولی مکنونات خودش را به دنیای تصویر سنجاق کردهاست و درست همینجاست که زنان از پس پستوی نادیده انگاشتن به مهمانخانه میآیند.
درست مانند همان تدبیر سعدی سینمای ایران که موجب شد امینهاقدس، قمربانو و جیران در زیست روزمره و تصمیمهای گاه و بیگاه خانمظفر، رضا خوشنویس و ابوالفتح صحاف نقشی مهم ایفا کنند.

ملوک خاتون کلهر با چنین هیبت و هیمنه و عقبهای به نقش همسر میرعطا یاغیکش انتخاب شدهاست. نقشی که بیتردید اگر الهام پاوهنژاد تا انتهای سریال از آتش سختیاش جان سالم به در ببرد بیتردید یک ستاره پاکنشدنی در کارنامه هنریاش حک کردهاست. نقشی که باید در آن همسر و مادر و مادرشوهر و البته جنگجویی یگانه باشد؛ چیزی شبیه همان برنویی که به دست گرفته و مجموعهای است از ظرافت و زیبایی و البته مرگباری…
*
شاید شکارگاه نفرینشده و جواهرات شاه طهماسب را باید برای دنیای تصویر و سریال ایرانی به فال نیک گرفت. چرا؟چون دوباره زنان نه در نقش ملیجک و معشوقههای تباه تاریخی که در نقشهای واقعی خودشان در زندگی همیشه و هنوز ایرانیان رخنمون شدهاند.
