فیلم مرد خاکستری (بر طبق حال و هوای اثر و دیالوگهایی که بین شخصیتها ردوبدل میشود، شاید اطلاق عنوان مرد بینام و نشان، دقیقتر از ترجمه کلمه به کلمه عنوان فیلم باشد) با آن شروع درگیرکنندهاش که مخاطب را به وسط یک ماجراجویی جاسوسی پرتاب کرده و با ترسیم موقعیت دراماتیکی که شخصیت اصلیاش را میان انتخاب حبس بلند مدت در پشت میلههای زندان و آزادی پر خطری که هیچ تضمینی هم برای زنده ماندنش وجود ندارد قرار میدهد، نوید یکی از بهترین تریلرهای سیاسی- اکشنی را به ما میدهد که بنا است سالهای سال در حافظه بسیاری از ما علاقهمندان سینما جا خوش کند.
اما فیلم مرد خاکستری هرقدر شروع کوبنده و هیجان انگیزی دارد، در ادامه و با داستان یک خطی و نحیفی که در دست دارد، مخاطب مشتاق را نا امیدانه به تماشای صحنههای اکشن و انفجاری دعوت میکند که از قضا، هیچ خلاقیت و نوآوری شگفت انگیزی هم در آنها دیده نمیشود. برادران روسو در تولید این اثر پر هزینه نتفلیکس، همان فرمولی را به کار گرفتهاند که پیش از این هالیوود آن را با مجموعه آثار اکشن سریع و خشن آزموده بود. یعنی نمایش بی وقفه صحنههای اکشن با اتکا به یک داستان حداقلی.
چیزی که در قالب فرمول قدیمی تعقیب و گریز و تلاش برای به دست آوردن یک کالا یا اطلاعات بخصوص، همه خواستههای فیلمساز را به راحتی تامین میکرد. اگر اکشنهایی از جنس ماموریت غیر ممکن و یا مجموعه آثار جیمزباند میکوشند با تکیه بر فیلمنامهای پر فراز و نشیب، داستانی پیچیده و معمایی را جلوی چشمان تماشاگر قرار دهند، فرمول امتحان پس داده و پر فروش سریع و خشن نشان داد میتوان خیلی هم در قید و بند شخصیت پردازی و پیچشهای داستانی نبود و در عوض تماشاگر را به تماشای جشنوارهای از صحنههای محیرالعقول اکشن دعوت کرد تا او فارغ از هر داستان و کشمکشی، از مواجهه با صحنههای انفجار و تکه پاره شدن آدمها و ماشینها لذت ببرد.

درست به همین دلیل ساده است که دنباله مجموعه آثار سریع و خشن با داستانی کوچکتر و با تعداد شخصیتهای بیشتر و صحنههای اکشن بزرگتر و هیجانانگیزتر به تولید میرسند. گویی که زمان گذاشتن برای ترسیم پیچشهای داستانی، میتواند آنها را از هیجان تولید و طراحی یک صحنه اکشن دیگر بازدارد. این دقیقا همان راهی است که مرد خاکستری نیز در آن قدم میگذارد و میکوشد با ترسیم مجموعه صحنههای اکشنی که بی وقفه چشم و گوش تماشاگر را به بازی گرفتهاند، اجازه فکر کردن به منطق داستانی را هم از او بگیرند.
در این فرمول، اصلا مهم نیست که تماشاگر از خود بپرسد چرا آن قاتل بیرحم و پرتوان هندی که موفق میشود اطلاعات مورد نظر را به دست آورد، به ناگهان و بدون هیچ پیش زمینهای متحول شده و به سبک اکشنهای بالیوودی، با نگاهی خیرخواهانه اطلاعات مورد نظر را به شخصیت مثبت ماجرا بازمیگرداند! جواب شاید در همان فرمول مورد اشاره نهفته باشد: مهم نیست که این شخصیت چرا و چگونه متحول شده است، مهم این است که شما با حضور او یکسری صحنه اکشن دیدهاید که میتواند برای شما هیجان انگیز باشد.
اما واقعیت این است که طراحی صحنههای اکشن فیلم مرد خاکستری در مقایسه با همتایان امروزیاش، چندان هم هیجان انگیز و نوآورانه به نظر نمیرسد. نگاهی به صحنه مهم و تعیین کننده اسارت مرد شماره شش (رایان گاسلینگ) در آن چاه عمیق و نحوه خروجش از آن بیش از هر چیز ما را به یاد اکشنهای هندی میاندازد. نبرد تن به تن پایانی با آن سرانجام تحمیلیاش هم، زییاییشناسی بازیهای کامپیوتری را به ما یادآور میشود. (بگذریم از نحوه اجرای تیراندازی در شهر وین و قلعه بزرگ و مجهزی که با آن همه نیروی مسلح، به راحتی فتح میشود)

اینجا است که گویی با اثری تلف شده روبرو میشویم که هر چند میکوشد با پیروی از مجموعه آثار جیمزباند، وقایع اکشن خودش را در شهرهای مختلفی از جهان به نمایش بگذارد، اما واقعیت این است که این از این شهر به آن شهر رفتنها نه بر مبنای ضرورتهای داستانی و دراماتیک، که گویی تنها به دلایل تجاری صورت گرفته است. برادران روسو علیرغم بازیگران مطرحی که در اختیار داشتهاند، نتوانستهاند که رابطه دراماتیک مناسبی میان آنها برقرار کرده (بازیگری چون آنا دی آرماس یکی از بلاتکلیفترین کاراکترهای فیلم به شمار میرود که انگار با سفارش و زور به پروژه تحمیل شده است) و تماشاگر نمیتواند رایان گاسلینگ خوش قریحه را در قامت یک قهرمان اکشن بپذیرد.
فیلم مرد خاکستری با آن صحنههای اکشن مداومش که حتی دقیقهای هم مخاطب را از نمایش کشت و کشتار و تعقیب و گریز بینصیب نمیگذارد، میتواند پیشنهاد مناسبی برای کسانی باشد که فارغ از اینکه خودشان را درگیر داستان و شخصیتها کنند، بخواهند به مدت ۲ ساعت با تماشای تیراندازی و زدوخورد و انفجار خودشان را سرگرم کنند.
