بعد از موفقیت خیره کننده سریال «بازی تاج و تخت» که آمیزهای از تاریخ و اسطورهپردازی مبتنی بر شخصیتهای یک درام نمایشی پر از کشمکش بود، حالا سینما و استودیوهای فیلمسازی هالیوود هم سوار بر اسب تاریخ، نقبی به گذشته و اسطورههای کهن زده تا تماشاگران مشتاق را، بر روی پرده بزرگ سینما به ضیافتی از اجزا و عناصر محبوب این دست از آثار دعوت نمایند. برای تماشاگری که در طی هشت فصل از سریال «بازی تاج و تخت» طی همراهی با کاراکترهای مختلف، افسانههای باستانی در رابطه با حضوراژدهها، جادو و جادوگری، زنده شدن مردگان و شخصیتهای اسطورهای را «باور» کرده است، وعده تماشای اثری مشابه که مضمون اصلیاش را تمِ همیشه جذاب «انتقام» شکل داده است، هیجانانگیز به نظر میرسد.
واقعیت این است که نگاه تیپیکال فیلمساز به شخصیت محوری داستانی که در دست دارد و تمرکز بیش از اندازه بر روی عناصری چون جادو و اعتقاد به سرنوشت و دیگر مضامین اسطورهای مستتر در افسانههای کهن، فیلمنامهنویس را از توجه به درامپردازی و ترسیم شخصیتهایی که بتوانند همدلی و همراهی تماشاگر را برانگیزانند غافل میسازد
رابرت اگرز کارگردان فیلم «مرد شمالی» که در حرفها و آثارش تمایل و نزدیکیاش را به دنیای جادوگران نشان داده بود، این بار سراغ داستانی اسطورهای رفته که بیش از هر چیز نوعی الگوبرداری از تراژدی مشهور هملت و همآمیزی آن با افسانههای کهن از دوران وایکینگهای وحشی است. مضمون انتقام که «آریا استارک» را بعنوان یکی از جذابترین کاراکترهای سریال بازی تاج و تخت، به دنیایی از تعالیم جادوگری و فنون مبارزه کشانده بود، در فیلم «مرد شمالی» هم با تکرار مسیری مشابه، شخصیتی به نام «املث» را به ما معرفی میکند که تفاوتش با آریا استارک نوعی از درنده خویی است که جایگزین هوشمندی و زیرکی او شده است.
واقعیت این است که نگاه تیپیکال فیلمساز به شخصیت محوری داستانی که در دست دارد و تمرکز بیش از اندازه بر روی عناصری چون جادو و اعتقاد به سرنوشت و دیگر مضامین اسطورهای مستتر در افسانههای کهن، فیلمنامهنویس را از توجه به درامپردازی و ترسیم شخصیتهایی که بتوانند همدلی و همراهی تماشاگر را برانگیزانند غافل میسازد. گویی فیلمساز آنقدر شیفته ترسیم فضای اسطورهای و مضمون پر هیجانِ «انتقام» در اثر خود شده است که شیوههای ازلی و ابدی درامپردازی و ایجاد کشمکش میان کاراکترها را نوعی تجملگرایی زائد به حساب آورده که به راحتی میتوان آنها را به نفع نمایش صحنههای متعدد جادو و جادوگری مصادره کرد.
برای درام قهرمان محوری که به دنبال یک انتقامِ آئینی قرار است از همه مصائب و مشقات سخت عبور کرده و خوانها و مراحل مختلفی را برای رسیدن به هدف از سر بگذراند، حضور بیدردسرش در یک مزرعه دورافتاده با کمترین میزان سرباز و محافظ، آن هم در حالی که پادشاه مورد نظر، قدرت و امکانات چندانی به نسبت سالهای قبلش ندارد، چندان درگیر کننده و «حماسی» به نظر نمیرسد.
فیلمساز حتی در طراحی صحنههای نبرد تن به تن (که قرار است موتور محرک آثاری از این دست برای نشان دادن میزان مهارت و چالاکی قهرمان فیلم به شمار آید و او را از خلال سختیهای چنین نبردهایی به سمت مقصد نهایی عبور دهد) هم عقبماندهتر از همتایان این روزهایش به نظر رسیده و نه تنها هیچ شوق و هیجانی در تماشاگر بر نمیانگیزد که بسیاری از مخاطبان را سرخورده و ناامید میسازد. نگاهی به میزانسنهای فیلمساز در طراحی صحنه مهم و کلیدی کشته شدن پدر در ابتدای فیلم و نبردهای املث که در بزرگسالی میکوشد خوی وحشیگری و دردندهخویی را در خود تقویت نماید، به راحتی میتواند مخاطب ریز بین را از ادامه تماشای فیلم منصرف کند. در این بین کیفیت بازی بازیگران مطرح فیلم هم، سوال دیگری در رابطه با دلایل و انگیزههای آنان از پیوستن به چنین پروژه شکست خوردهای را به میان میآورد. نیکول کیدمن در نقش مادر املث نه تنها هیچ نشانی از بازیگر مطرح سینمای جهان را با خود ندارد که حتی در آن تک گویی نیمه بلندی که با پسرش دارد هم مضحک و نا امید کننده به نظر میرسد.
نقد محمدرضا مقدسیان بر فیلم مرد شمالی
«آنیا تیلر جوی» هم در نقش اولگا، بیآنکه نقش چندانی در پیشبرد درام اثر داشته باشد، گویی تنها به وظیفه خطیر فرزندآوری (احتمالا برای شکل گیری سرنخی جهت تولید قسمت بعدی فیلم) بسنده کرده و به نصیحتهای کلیشهای زنان اهل خانواده اکتفا میکند. فیلم مرد شمالی بیشتر از هر چیز به فیلمی شلوغ و درهم و برهم شبیه است که که نه کاراکترهایش میتوانند همدلی و همراهی تماشاگر را برانگیزانند و نه درام داستانی و صحنههای اکشن طراحی شدهاش میتواند مخاطب مشتاق این گونه آثار را امیدوار نماید. به نظر میرسد رابرت اگرز بعنوان کارگردان فیلم، استفاده از جلوههای ویژه برای پرداخت صحنههای جادوگری و فرا زمینی را به هر متن منسجمی جهت یک داستانگویی حماسی ترجیح داده است.
