خسته نشدی از جنگیدن؟ فیلم جدید «پل توماس اندرسون» با نام ««نبردی پس از دیگری»» دقیقا در زمانی به سینما آمده که بهنظر میرسد در جهان امروز، درگیری و کشمکش تبدیل به یک وظیفه روزانه شده است.
اندرسون رمان ««واینلند»» نوشته «توماس پینچن» را که در دهه هشتاد میگذرد، به یک داستان عمیقا انسانگرایانه و البته کمی ابزورد درباره شورش تبدیل کرده؛ روایتی که بیآنکه حتی یک بار از واژههایی مثل «مگا» (Make America Great Agian) یا «آنتیفا» (جنبش سیاسی دست چپی ضدفاشیستی که از انجام اعمال تروریستی ابایی ندارند) استفاده کند، قطعا بهعنوان یک تفسیر سیاسی دهه ۲۰۲۰ خوانده خواهد شد.
همه چیز درباره فیلم نبرد پشت نبرد
فیلمنامه فوقالعاده اندرسون یک داستان بیزمان از مقاومت است؛ روایتی که با بازیگوشی از طیف وسیعی از الهامات بهره میبرد: از داستان واقعی «وذر آندرگراند» (یک گروه چپ-مارکسیستی افراطی خشن که در دهه 1960 در دانشگاه میشیگان شکل گرفت) گرفته تا تصویرهای سینمایی شورش. اما در نهایت، فیلم یک اثر پرکشش، سرگرمکننده و احساسی درباره انسانهایی است که در دل یک ماشین آشوبزده گیر افتادهاند. فیلم مثل یک سیم برق لخت است که از همان سکانس اول شروع به جرقهزدن میکند و ۱۶۲ دقیقه ادامه دارد.
اینکه بگوییم «نبرد پشت نبرد» فیلمی متعلق به زمانه ماست، حرف ساده و سطحیای است. بله، اندرسون تحتتاثیر وضعیت امروز بوده، اما دلیل دارد که در فیلمش به «نبرد الجزایر» و حتی خطاهای پدران بنیانگذار آمریکا اشاره میکند. حقیقت این است که ما مدتهاست داریم میجنگیم.

فیلم با سرعت و انرژیای آغاز میشود که معمولا برای اوج یک فیلم اکشن کنار گذاشته میشود، و از آن نقطه به بعد تقریبا دیگر آرام نمیشود. یک گروه انقلابی به نام «فرنچ ۷۵» عملیاتی را در مرز مکزیک–آمریکا آغاز کردهاند، جایی که ماموران را گروگان میگیرند و مهاجرانی که در انتظار رسیدگیاند آزاد میکنند. رهبر این گروه، «پرفیدیا بورلی هیلز» (تییانا تیلور)، زنی خشمگین و قدرتمند است که رهبر پایگاه، سرهنگ «استیون جی. لاکجا» (شان پن) را پیدا میکند و پیش از بیرونبردنش، او را از نظر جنسی تحقیر میکند.
این برخورد، مغزِ شهوتزده و بیمار لاکجا را کاملا مختل میکند و او را وارد یک وسواس روانی–جنسی نسبت به پرفیدیا میکند؛ کسی که او بهعنوان یک نژادپرست، او را پایینتر از خود میبیند، اما همزمان میخواهد او را کنترل کند. لاکجا پرفیدیا را تعقیب میکند، در حالی که او همراه شریکش «باب فرگوسن» (لئوناردو دیکاپریو) رهبری مقاومت را ادامه میدهد. آن دو بعدها صاحب دختری به نام «ویلا» میشوند.
«نبردی پس از دیگری» هیچوقت شبیه بیانیهای سیاسی یا خطابهای ایدئولوژیک نمیشود. فیلم ریشه در شخصیتها دارد و زبان سینمایی آن از جنس اکشن کلاسیک است: پرتحرک، پرریتم و سرگرمکننده
۱۶ سال جلو میرویم. ویلا (چیس اینفینیتی) نوجوان شده و باب پدری مجرد است؛ هم برای انقلاب تلاش میکند و هم برای مراقبت از دخترش. لاکجا همچنان به این خانواده وسواس دارد و سلسلهای از عملیاتها علیه اعضای «فرنچ ۷۵» را آغاز میکند.
این اقدامات باعث میشود متحد سابق پرفیدیا، «دیاندرا» (رجینا هال)، وارد عمل شود و ویلا را از یک جشن مدرسه خارج کند. هنگامی که دیاندرا تلاش میکند ویلا را به نقطه امن برساند، باب مجبور است با کمک یک استاد رزمی به نام «سرخیو سنکارلوس» (بنیسیو دلتورو) از نیروهای لاکجا فرار کند. اما مشکل اینجاست: باب رمزهای عبور لازم برای رسیدن به محل ملاقات را یادش نمیآید. انقلابیها هم فراموشکار میشوند!
حتی زمانی که باب نشسته و سیگار میکشد، فیلم «نبردی پس از دیگری» یک انرژی عصبی و بیقرار دارد که به آن یک ریتم فوقالعاده میبخشد. اندرسون دوباره با «مایکل بومن» (فیلمبردار «پیتزای شیرینبیمزه») همکاری کرده و دوربینی بدون خودنمایی اما پرتحرک بهکار گرفته که تنش را تقویت میکند. چند قاب خیرهکننده وجود دارد – مثلا نمایی اولیه از دیوار مرزی که مثل یک نقاشی بهنظر میرسد – اما در بیشتر زمان، فیلمبرداری تلاش میکند با سرعت شخصیتها همراه شود. با این حال، چیزی که کاملا جو فیلم را تعریف میکند، موسیقی حیرتانگیز «جانی گرینوود» است؛ موسیقیای که انگار هر بخش آن برای یک ساز تکنواخته طراحی شده. در یک بخش طولانی که باب و سرخیو در حال فرارند، موسیقی تنها شبیه ضربههای تکراری یک کلید پیانوست؛ گاهی هم انگار یک گربه روی کلاویهها دویده است. این موسیقی، مثل یک آژیر نامرئی، تنش را به اوج میرساند.
در بازیها، دیکاپریو اجرایی دقیق و حسابشده ارائه میدهد. او رهبر انقلاب نیست، اما همچنان وفادار است و این وفاداری را در لحظات لازم نشان میدهد. اما ریشه شخصیتش در عشق پدرانه به دخترش است و همین رابطه او با ویلاست که فیلم را از دل اکشن، انسانی میکند. تیلور و هال طبق انتظار عالیاند، اما اجرای جلبتوجهکننده متعلق به شان پن است؛ بهترین کارش در سالهای اخیر. او با دندانقروچه و خشم، شخصیتی خلق میکند که بین واقعیت و کاریکاتور راه میرود؛ انسانی مضحک که بزرگترین خواستهاش قدرت تخریب – نه فقط اکنون، بلکه تاریخ – است.
و این دقیقا همان نکته کلیدی داستان است. بدون لودادن جزئیات، «نبردی پس از دیگری» در نهایت درباره «پاککردن» است. درباره چیزهایی که در کلاس تاریخ درباره «بنجامین فرانکلین» یاد نمیدهیم چون قدرتمندان نمیخواهند بدانیم. بسیاری از تمهای روز دنیا از دل فیلمنامه قابل استخراج است، اما ایده یک شبکه پنهانی از مردان قدرتمند سفیدپوست که نگران «پاکی نژادی» هستند و حقیقت را به اسطوره تبدیل میکنند و برعکس، یکی از بهروزترین تمهاست—خصوصا با توجه به حملههایی که این روزها به آموزش تاریخ، هنر و موزهها میشود.
با این حال، «نبردی پس از دیگری» هیچوقت شبیه بیانیهای سیاسی یا خطابهای ایدئولوژیک نمیشود. فیلم ریشه در شخصیتها دارد و زبان سینمایی آن از جنس اکشن کلاسیک است: پرتحرک، پرریتم و سرگرمکننده. اندرسون زمانی از مدرسه فیلمسازی اخراج شد، چون استادی به دانشجویان گفت اگر میخواهید فیلمی مثل «ترمیناتور ۲» بسازید، همین الان کلاس را ترک کنید. اندرسون معتقد بود «ترمیناتور ۲» فیلم فوقالعادهای است و حالا این داستان شورش، شکل شخصیِ مقاومت او در برابر روشنفکربازیهای بیهوده است.
مهمتر از همه اینکه فیلم عمیقا انسانگرایانه است. اندرسون به شخصیتهایش اهمیت میدهد. نگرانی باب برای ویلا، نگرانی ما میشود. ناامیدیاش، ناامیدی ماست. بر خلاف بسیاری از «فیلمهای زمانه ما» که عصبانی و بدبیناند، فیلم اندرسون با انسانبودنش از این فضا فاصله میگیرد و حتی روزنهای از امید نشان میدهد.
مسئله این نیست که «یک شکست پس از دیگری» است؛ بلکه: یک نبرد. و باید ادامه بدهیم.

یادداشت مترجم | اگر از آن دسته افرادی هستید که از شعارهای چپگرایانه و فرهنگ «ووک» به ستوه آمدهاید، فیلم جدید اندرسون در نگاه اول باعث آزارتان خواهد شد. شخصیتها شعار میدهند و برای بهاصطلاح بهبود اوضاع آمریکا و نگه داشتن مهاجران فلهای، از خشونت و آشوب فروگذار نمیکنند و اعمالشان ظاهرا مورد تایید کارگردان هم هست.
اما در بطن ماجرا، اندرسون این نگاههای چپگرایانه را که امروز بیش از هر دوره دیگری در دنیا باب شده؛ هجو میکند.
اعضای گروه انقلابی همانقدر که عملگرا و آرمانگرا هستند، آدمفروش، شیرینعقل و فاقد دوراندیشی هم هستند. رهبرشان به شوهرش و دخترش وفادار نیست که هیچ، که به راحتی آب خوردن کل گروه را میفروشد و تبدیل میشود به شخصیتی منفور.
مغز متفکر فنی گروه هم هنوز شکنجهنشده رفقایش را لو میدهد!
مغز انفجاری گروه (دیکاپریو) معتاد به ماریجوانا و الکل است و مغزش جوری پوک شده که مهمترین رمز ارتباطی بین اعضای گروه را یادش نیست!
در عین حال در آنسو دولت بهظاهر اقتدارگرا، اعضای آن لیگ زیرزمینی راستگرا و خود سرهنگ لاکجا به مراتب هوشمندتر و سازمانیافتهتر به نظر میرسند؛ هرچند برای دستیابی به مقاصد پلیدشان!
به طور کلی نگاه اندرسون را میتوان مثل نگاه تارانتینو به تاریخ دید. او بیش از آنکه پی موضعگیری باشد، روایتی هجوآلود از طرفین یک درگیری ابدی ارائه میکند که در آن چپ و راست هردو آرمانهای ظاهرا معقول و موجهی دارند، و هردو گاهی بسیار احمق و غیرقابل اطمینان هستند!
