چهلویکمین قسمت از برنامهی سپنج با حضور رضا بابک، بازیگر پیشکسوت تئاتر، سینما و تلویزیون، به گفتوگویی درباره زندگی، هنر و مفهوم «بودن» اختصاص داشت. بابک در این گفتوگو با علی درستکار از تجربههای زیسته خود در هنر نمایش و نسبت آن با زیست انسانی سخن گفت.
رضا بابک در آغاز با اشاره به فرشی که بیش از صد سال قدمت دارد و از میراث خانوادگیاش است، گفت این فرش میتواند در ابتدای فیلمی بهعنوان نشانهای از میراث، تقسیم، و امانت بهکار رود؛ چرا که در خود روایت زندگی، سهمخواهی و جدایی را نهفته دارد.
بابک درباره میل انسان به دیده شدن افزود: «بسیاری از کنشهای انسان از همین میل به دیده شدن ناشی میشود. حتی در دوران کودکی و نوجوانی، وقتی کسی احساس میکند نادیده گرفته شده، برای اثبات حضور خود ممکن است به رفتارهای غیرعادی دست بزند. این امر را در تاریخ و سیاست و حتی در هنر نیز میتوان دید.» او با یادآوری دوران کودکی خود گفت در مدرسه بارها بیدلیل تنبیه میشده و همین تجربه باعث شده است بعدها در زندگی برای اثبات «من بودن» خود تلاش کند، اما نه با فریاد و هیاهو بلکه از طریق هنر.
بابک در ادامه بیان کرد که بسیاری از جنگها، درگیریها و رقابتها در جهان، در نهایت برای اثبات همین یک جمله است: «من هستم و دیگران نیستند.» به گفته او، هنر نیز در شکل مثبت خود، تلاشی برای بیان «بودن» است، اما با زبانی انسانی و خلاقانه.
این بازیگر درباره مفهوم آرامش گفت: «در دوزخ جهان امروز، تنها عشق و نوازش میتواند نشانهای از بهشت باشد. رهایی زمانی حاصل میشود که ذهن خاموش و دل بیدار شود.» او با اشاره به اینکه آرامش از دل برمیخیزد نه از ذهن، افزود: «ما در مسیر زندگی گاه ناگزیر به پوشیدن ماسکهایی هستیم. اما هنر فرصتی است برای کنار گذاشتن این ماسکها و رسیدن به خویشتن واقعی.»
رضا بابک همچنین درباره تجربههای هنری خود در نقاشی گفت: «در نمایشگاهی که اخیراً در نشر ثالث برگزار کردم، چهرههای نسل پیشین و همنسلان خود را کار کردم. این نقاشیها نوعی گفتوگو با گذشته بود، تلاشی برای ثبت چهرههایی که با خاطرات من پیوند دارند.»
او تأکید کرد که کار با کودکان در تئاتر برایش همیشه الهامبخش و جانبخش بوده است. «هنر برای همه ما نوعی درمان است، اما در کار با کودکان این تأثیر دوچندان میشود. هرچه انسان کودکتر باشد، صادقتر است. بسیاری از هنرمندان بزرگ در پایان عمر به زبان کودکی بازمیگردند؛ در نقاشی، در شعر و در موسیقی.»
در بخش دیگری از گفتوگو، او از اجرای نمایشهای سیار در کتابخانهها، بیمارستانها و مراکز نابینایان یاد کرد و گفت: «تماس مستقیم با مخاطب زنده، تأثیری دارد که هیچ رسانهای نمیتواند جایگزینش شود.»
رضا بابک درباره نقش هنر در عبور از بحرانها گفت: «وقتی انسان با فقدان، بیماری یا مشکلات مالی روبهرو میشود، پناه بردن به هنر یکی از مؤثرترین راهها برای حفظ تعادل روحی است. موسیقی، نقاشی یا حتی دیدن فیلم میتواند ذهن را از فشارهای بیرونی رها کند. من همیشه به خانوادهها پیشنهاد میکنم فرزندانشان را به یادگیری یکی از هنرها تشویق کنند؛ زیرا در بزرگسالی این مهارتها همچون پناهگاهی امن در لحظات دشوار عمل میکنند.»
او درباره نقش طنز در آثارش توضیح داد: «در تمام نقشها، حتی در موقعیتهای جدی، سعی میکنم لحظاتی از طنز یا طنازی را وارد کنم. این نه تنها به شخصیت عمق میدهد، بلکه از تلخی روایت میکاهد. طنز برای من هم ابزاری برای تسکین است و هم سلاحی برای مقابله با تلخیهای زندگی.»
بابک در ادامه افزود: «زندگی بدون دشواری معنا ندارد. همانطور که سوهان فلز را صیقل میدهد، تلاطمهای زندگی نیز روح انسان را جلا میبخشد. بدون رنج، زیبایی درونی پدید نمیآید.»
او با اشاره به مسیر طولانی فعالیت خود در هنر نمایش گفت: «هر یک از ما باید کارگردان زندگی خویش باشیم. زندگی صحنهای است که در آن باید صادقانه نقش خود را ایفا کنیم، حتی اگر تماشاگرانش اندک باشند.»
رضا بابک در ادامه گفتوگوی خود از نخستین تجربههای بازیگری خود در دوران دبستان یاد کرد و گفت: «پدرم مرا به مدرسهای دینی فرستاد که معلمان آن اغلب روحانی بودند. یکی از معلمان تصمیم گرفت نمایشی را اجرا کند و مرا برای نقش راوی برگزید. در روز اجرا مرا در کمدی گذاشت تا صدایم شنیده شود اما دیده نشوم. این نخستین تجربهی من در تئاتر بود، تجربهای که در آن دیده نشدم؛ در حالی که تمام تلاشم برای دیده شدن بود.»
او افزود: «در نمایش بعدی در حیاط همان مدرسه نقش کمدی بازی کردم و برای نخستینبار خندیدن و خنداندن را تجربه کردم. از همان زمان دریافتم که طنز میتواند پوششی باشد برای دفاع، برای اینکه آسیب نبینی.»

بابک در ادامه دربارهی انگیزهی دیده شدن در مسیر هنریاش توضیح داد: «همهی ما دوست داریم به قلهای برسیم و دیده شویم. این میل به دیده شدن در ذات انسان است، مگر آنکه به مرحلهای از بینیازی برسد؛ بینیازیای که تنها در خدا مطلق است. شاید نیاز تغییر کند، اما اصلِ نیاز به شناخت و توجه در وجود انسان باقی میماند.»
این هنرمند پیشکسوت با تأملی در مفهوم «مقصد» گفت: «هر کس باید مقصد خود را بیابد. من هم مقصدی برای خود داشتهام تا اگر روزی به آن رسیدم، تجربههایم را در اختیار دیگران بگذارم. شاید برای کودکان و نوجوانان تأثیری داشته باشد. هرکس باید قلهی خودش را فتح کند و راه خودش را برود.»
او دربارهی عشق نیز چنین گفت: «جانِ زندگی، عشق است. اما فهم عشق در هر کس متفاوت است. عشق راه را نشان میدهد، مقصد نیست؛ معبری است برای رسیدن به شناخت. همانطور که در منطقالطیر عطار، سی مرغ در نهایت به سیمرغ وجود خود میرسند. عشق در واقع آیینهی شناخت خویش است.»
بابک افزود: «انسان وقتی از دغدغههای بیهوده رها شود، مسیر درست خود را پیدا میکند. ذهن آرام، مسیر درست را میبیند. ما را دچار نگرانیهایی کردهاند که نباید باشند. اگر دغدغههای اضافی نباشد، انسان از چاه نمیرود، از راه میرود.»
او در بخش دیگری از گفتوگو با اشاره به یکی از سرودههای خود دربارهی همسر فقیدش زندهیاد «زری کوکبیان» گفت:« عروس زمین،
زهرا گل سرخ برآمده از دل برهوت،
گل تنهای رسته از سینهی کوه…»
و افزود: «این شعر را برای همسرم سرودهام. او را به پاکی و روشنایی زمین و آسمان تشبیه کردهام.»
در ادامه، علی درستکار به خلقوخوی متواضعانهی بابک در برخورد با مخاطبان اشاره کرد و او در پاسخ گفت: «کاری جز طبیعی بودن نکردهام. سعی کردهام چهرهی واقعی خودم بر رفتارم غلبه داشته باشد. انسان باید انسانی رفتار کند، همین.»
او در پایان دربارهی مفهوم «بقا و تعالی» گفت: «زندگی سراسر رنج و تلاش است. هیچچیز صرفاً ذاتی نیست، باید آموخت و تجربه کرد. برای بازیگر، شناخت انسانها ضروری است. من همیشه آدمها را در خیابان تماشا میکنم، نحوهی راه رفتنشان را، نگاهشان را، چون هر حرکتی ممکن است روزی در قالب کاراکتری به کار بیاید.»
بابک در پایان این گفتوگو با شعری از خود سخنش را به پایان رساند:«
از شالیزارهای مرده آهن میروید،
و در دل سنگ و آهک و سیمان،
کرمِ شبتابِ عاشق خاموش میشود…»
او گفت: «در سفر به شمال دیدم که حتی در حبابها کرمهای شبتاب خشکیدهاند. ما محیط آنها را ویران کردهایم، نه آنها محیط ما را. این زندگی، همین لحظههاست که کنار هم گذاشته میشود. باید قدر لحظهها را دانست.»
