10 فیلم برتر تاریخ سینما با موضوع فرانکنشتاین
پاسخ به این سوال که بهترین Frankenstein کیست؟
با اکران نسخه جدید فرانکنشتاین به کارگردانی «گییرمو دل تورو»، تصمیم گرفتیم نگاهی تازه بیندازیم به ده فیلم برجسته با محور فرانکنشتاین؛ فیلمهایی که هر یک به شکلی متفاوت، این اسطوره را بازتاب دادهاند و در مسیر سینما جاودانه شدهاند. از شماره ده شروع میکنیم و تا شماره یک، صعود میکنیم تا ببینیم کدام فیلمها توانستهاند بیش از همه، این داستان را ماندگار کنند. مقدمه اول را از دست ندهید.
بهترین فرانکنشتاین های سینما، صعودی مرتب شدهاند؛ آخرین فیلم، بهترین فیلم فرانکنشتاین تاریخ سینما است
فهرست ترسناک ترین فیلم های جهان
حدود یک قرن پیش – بله، تقریبا صد سال – یکی از تحولات بزرگ در تاریخ سینما رخ داد؛ هنگامیکه دانشمند دیوانهای به نام «ویکتور فرانکنشتاین» با فریادی از هیجان و سرخوشی فریاد زد: «زنده است!». او در آن لحظه، برای نخستین بار در داستانِ جسورِ «مِری شِلی» به واقعیّت پیوست؛ پیکری از بافتهای مرده زنده شد و پرسشهای بنیادین درباره زندگی، مرگ، خداوند و بشر را بیدار کرد.
از آن زمان تاکنون، فرانکنشتاین Frankenstein نه تنها یک رمان، بلکه مبدایی شده است برای یکی از ماندگارترین اسطورههای سینمایی: قصه آدمسازی که دست به خلق جان زد، و خلقی که از خالق خود فرار کرد. در طول این سالها، بیشمار فیلمساز با الهام از متن شلی، سراغ این اسطوره رفتهاند؛ بعضی وفادارانه، بعضی به گریزگاهِ فانتزی و کمدی پناه بردهاند، و برخی نیز آن را همچون قصهای اخلاقی، اجتماعی یا فلسفی دوباره بازآراستهاند. چه معضلِ قدرت و مسئولیت باشد، چه نیاز به تعلق و ترس از تنهایی، یا حتی تقابل علم و طبیعت؛ فرانکنشتاین همیشه سوژهای جذاب برای فیلمسازی بوده است.
فیلم فرانکنشتاین مری شلی | کنت برانا | ۱۹۹۴ | Mary Shelley’s Frankenstein
فیلم «فرانکنشتاین مری شلی» ساخته «کنت برانا»، تلاشی جاهطلبانه برای بازگرداندن رمان جاودانه «مری شلی» به ریشههای ادبی و فلسفی خود است. برانا که خود کارگردانی و بازی در نقش «ویکتور فرانکنشتاین» را بر عهده دارد، میکوشد میان شکوه بصری سینمای قرن بیستم و فضای گوتیک قرن نوزدهم تعادلی برقرار کند.
فیلم با شکوهی بصری و ریتمی پرشور آغاز میشود؛ درون آزمایشگاه پر از شعله و صاعقه، دکتر جوان در جستوجوی راز حیات است. اما پس از تولد مخلوق (با بازی درخشان و متفاوت «رابرت دنیرو») فیلم بهجای وحشت صرف، به درامی درباره مسئولیت، تنهایی و عذاب خالق بدل میشود. مخلوقِ دنیرو نه هیولایی خونخوار، بلکه انسانی است زاده از رنج، که میخواهد درک شود، اما از جامعه طرد میشود.
«فرانسیس فورد کاپولا» تهیهکننده فیلم بود و همین حضور باعث شد پروژه از سطح یک اقتباس معمولی بالاتر رود. طراحی صحنهها یادآور نقاشیهای کلاسیک رمانتیسم اروپایی است و موسیقی حماسی فیلم بر بار دراماتیک آن میافزاید.
گرچه فیلم گاه در اغراق احساسی غرق میشود و از تمرکز روایی میافتد، اما از نظر جاهطلبی و جدیت در وفاداری به مضمون اصلی رمان – یعنی مسئولیت خالق در برابر مخلوق – یکی از مهمترین و نزدیکترین اقتباسهای سینمایی از اثر شلی محسوب میشود.

فیلم من، فرانکنشتاین | استوارت بیتی | ۲۰۱۴ | I, Frankenstein
در «من، فرانکنشتاین»، کارگردان استرالیایی «استوارت بیتی» افسانه کلاسیک شلی را از فضای گوتیک قرن نوزدهم به دنیای مدرن و پرهیاهوی فیلمهای ابرقهرمانی میآورد. در این روایت تازه، هیولا با نام «آدام» (با بازی «آرون اکهارت») زنده است و در میانه نبردی باستانی میان نیروهای خیر و شر گرفتار میشود.
فیلم از نظر ساختار روایی بیشتر به دنیای آثار فانتزی پرتنش نزدیک است تا تراژدی فلسفی، اما ایده اصلی، یعنی مخلوقی که در جستوجوی معنا و انسانیت خویش است؛ همچنان حفظ میشود. آدام، پس از قرنها زندگی در سایه، میان دو جهان سرگردان است: دنیای انسانها که او را نمیپذیرد، و دنیای نیروهای فراطبیعی که میخواهند از قدرتش سوءاستفاده کنند.
بیتی در طراحی بصری و نبردهای بزرگ فیلم از جلوههای ویژه سنگین و رنگآمیزی سرد بهره میبرد که یادآور فضای کمیکبوکهاست. اما نکته جالب، بازتاب درونی شخصیت اصلی است؛ هیولایی که با وجود جاودانگی، از احساس پوچی رنج میبرد.
منتقدان فیلم را بهخاطر فیلمنامه سطحیاش نقد کردند، اما از زاویهای دیگر، «من، فرانکنشتاین» تلاشی است برای تعریف دوباره این اسطوره در زبان سینمای تجاری امروز؛ یادآور اینکه فرانکنشتاین نه فقط یک داستان ترسناک، بلکه استعارهای همیشگی از خلأ هویت انسان مدرن است.
فیلم پسر فرانکنشتاین | رولند وی. لی | ۱۹۳۹ | Son of Frankenstein
پس از موفقیت ۲ فیلم نخست کمپانی «یونیورسال»، یعنی «فرانکنشتاین» (۱۹۳۱) و «عروس فرانکنشتاین» (۱۹۳۵)، این استودیو تصمیم گرفت سهگانه را با فیلمی تازه ادامه دهد. نتیجه، «پسر فرانکنشتاین» بود؛ اثری تاریکتر و تاملبرانگیزتر که با کارگردانی «رولند وی. لی» ساخته شد.
در این قسمت، «بارون ولفگانگ فرانکنشتاین» (با بازی «بازیل راثبون») به زادگاه پدرش بازمیگردد تا میراث علمی خانواده را احیا کند. او جسد هیولای پدر را مییابد و با وسوسه تکرار آزمایش بزرگ، بار دیگر آن را زنده میکند. «بوریس کارلوف» برای آخرینبار در نقش مخلوق ظاهر میشود و چهرهای غمانگیز، ساکت و انسانی به هیولا میدهد؛ موجودی که دیگر بیشتر شبیه قربانی است تا تهدید.
فیلم از نظر بصری شاهکاری در نورپردازی سیاهوسفید است. استفاده از سایههای عمیق، دکورهای عظیم و فضاهای پرکنتراست، حالوهوایی اکسپرسیونیستی به اثر میبخشد. در کنار آن، شخصیت «ایگور» با بازی فراموشنشدنی «بلا لوگوسی» نیز برای نخستینبار وارد دنیای فرانکنشتاین میشود و بعدتر در فرهنگ عامه ماندگار میگردد.
«پسر فرانکنشتاین» در زمان خود به موفقیتی تجاری دست یافت و مسیر تازهای برای سینمای هیولاهای کلاسیک گشود؛ مسیری که در دهههای بعد، جهان سینمایی «یونیورسال» را شکل داد.

فیلم فرانکنشتاین جوان | مل بروکس | ۱۹۷۴ | Young Frankenstein
در دهه هفتاد میلادی، وقتی سینمای وحشت کلاسیک جای خود را به فیلمهای خونریز و مدرنتر میداد، کارگردان نابغه کمدی «مل بروکس» تصمیم گرفت با نگاهی طنزآمیز و عاشقانه، به سراغ یکی از بزرگترین اسطورههای ترس برود. نتیجه، فیلمی بود به نام «فرانکنشتاین جوان»؛ اثری سیاهوسفید، پر از شوخیهای هوشمندانه، ارجاعات سینمایی و احترام به میراث جیمز وِیل.
در این فیلم، «جین وایلدر» در نقش دکتر «فردریک فرانکنشتاین»، نواده همان دانشمند دیوانه معروف، بازی درخشانی ارائه میدهد. او در آغاز از شهرت خانوادگیاش شرم دارد، اما در نهایت وسوسه میشود آزمایشهای پدربزرگش را تکرار کند. از این نقطه، ماجرا به کمدیای علمی-فانتزی بدل میشود که با دقتی مثالزدنی تمام کلیشههای فیلمهای ترسناک دهه ۳۰ را بازسازی و در عین حال، به سخره میگیرد.
«مل بروکس» بهجای تمسخر صرف، با نگاهی عاشقانه به ریشههای ژانر وحشت نگاه میکند. طراحی صحنهها، نورپردازی پرکنتراست و حتی استفاده از تجهیزات اصلی فیلم ۱۹۳۱، فیلم را به نوعی «نامه عاشقانه به سینما» بدل کرده است. اما در پسِ شوخیها، فیلم تصویری انسانی از هیولا ارائه میدهد؛ مخلوقی که بیش از آنکه ترسناک باشد، مظلوم و معصوم است.
«فرانکنشتاین جوان» در زمان اکران با تحسین گسترده روبهرو شد و امروز یکی از بهترین کمدیهای تاریخ سینما محسوب میشود. این فیلم نشان داد که حتی وحشتناکترین اسطورهها هم میتوانند زیر نور خنده، وجهی تازه و انسانی پیدا کنند.

فیلم عروس فرانکنشتاین | جیمز وِیل | ۱۹۳۵ | Bride of Frankenstein
۴ سال پس از موفقیت عظیم فیلم نخست، «جیمز وِیل» با جسارت و تخیل بیشتری به دنیای خود بازگشت و «عروس فرانکنشتاین» را ساخت؛ فیلمی که نهتنها یکی از بهترین دنبالههای تاریخ سینماست، بلکه بهنوعی از فیلم اول هم عمیقتر و شاعرانهتر است.
در این قسمت، دکتر فرانکنشتاین که از جنون خود پشیمان شده، میکوشد زندگی آرامی در پیش گیرد؛ اما استاد سابقش، «دکتر پرتوریوس»، او را وسوسه میکند تا بار دیگر «بازی با خدا» را ادامه دهد؛ اینبار با ساختن همدمی برای هیولا.
نتیجه، یکی از تراژدیهای بهیادماندنی تاریخ سینماست. «بوریس کارلوف» در نقش مخلوق، حضوری انسانیتر از همیشه دارد؛ موجودی که از تنهایی رنج میبرد و در پی درک متقابل است، اما حتی عشق نیز از او دریغ میشود.
فیلم از نظر زیباییشناسی، شاهکار تمامعیار سینمای گوتیک است: نورپردازی تند، دکورهای سنگی عظیم، موسیقی باشکوه و مونتاژی دقیق که روح تئاتری اثر را حفظ کرده است. در عین حال، وِیل با افزودن لحظات طنز سیاه، مرزی تازه میان هراس و همدلی میکشد.
«عروس فرانکنشتاین» نهفقط درباره هیولاها، بلکه درباره عشق، طردشدگی و تنهایی است؛ و تا امروز، الهامبخش بسیاری از فیلمسازانی بوده که خواستهاند مرز میان انسان و مخلوق را بازتعریف کنند.

فیلم نفرین فرانکنشتاین | ترنس فیشر | ۱۹۵۷ | The Curse of Frankenstein
در اواخر دهه پنجاه، زمانی که ژانر وحشت کلاسیک در آمریکا رو به افول بود، استودیوی بریتانیایی «همر» با رنگ، خون و جسارت تازهای آن را احیا کرد. نخستین فیلم از مجموعه جدیدشان، «فرانکنشتاین نفرینشده» به کارگردانی «ترنس فیشر» بود؛ فیلمی که آغازگر دوره طلایی سینمای وحشت بریتانیا شد.
«پیتر کوشینگ» در نقش دکتر فرانکنشتاین، شخصیتی بهمراتب سردتر و بیرحمتر از نسخههای پیشین ارائه میدهد. او نه دیوانهای رویایی، بلکه دانشمندی عملگراست که بهخاطر جاهطلبی علمی، هیچ مرزی نمیشناسد. در مقابل، «کریستوفر لی» در نقش هیولا حضوری فیزیکی و تهدیدآمیز دارد؛ با چهرهای زخمخورده و نگاهی خالی از روح.
فیشر با استفاده از رنگهای اشباعشده، نورپردازی خفه و قاببندیهای تنگ، فضایی خلق میکند که هم علمی و هم جهنمی به نظر میرسد. این فیلم در واقع بازتعریفی رادیکال از داستان شلی است؛ جاییکه وحشت نه در خود مخلوق، بلکه در جنون خالق نهفته است. «نفرینشده» آغازگر موجی از دنبالهها شد و تصویر تازهای از فرانکنشتاین ساخت؛ تصویری که دیگر نه استعارهای فلسفی، بلکه نمایش بیپرده غرایز تاریک انسان بود.

فیلم فرانکنشتاین اندی وارهول | پل موریزی | ۱۹۷۳ | Flesh for Frankenstein
در دهه هفتاد میلادی، سینما در اروپا دوران تجربهگرایی و مرزشکنی را پشت سر میگذاشت و فیلم «روح فرانکنشتاین» ساخته «پل موریزی» (و تهیهشده توسط «آندریا ریزو») یکی از عجیبترین و جنجالیترین اقتباسها از داستان «مری شلی» بود. فیلم بهصورت سهبعدی و با همکاری «پل موریسی» و «اندی وارهول» ساخته شد؛ و بهدلیل خشونت بیپروا و تمهای اروتیکش، به سرعت شهرتی افسانهای یافت.
در این روایت، دکتر فرانکنشتاین (با بازی «یودو کیر») دانشمندی است که نه از سر علم، بلکه از وسواس جنسی و عطش قدرت به دنبال خلق موجودی کامل میرود. او و همسرش که خواهرش نیز هست، در عمارت گوتیکی پرزرقوبرق خود، دو جسد را با هدف خلق «مرد و زن کامل» به هم میدوزند. حاصل، فیلمی است که بین مرز پوچی، هجو و ترس در نوسان است.
اگرچه «فرانکنشتاین اندی وارهول» از نظر روایت فاصله زیادی از متن اصلی دارد، اما در پسِ ظاهر پر زرقوبرقش، تفسیری تلخ از فساد، خودشیفتگی و سقوط اخلاقی انسان ارائه میدهد. صحنههای اغراقشده و گفتوگوهای پرطمطراق فیلم، بهجای آنکه صرفا شوکهکننده باشند، نوعی طنز سیاه و انتقادی نسبت به جاهطلبی علمی و میل بیمارگونه انسان به کنترل بر زندگی و مرگ را به نمایش میگذارند.
این اثر، با وجود تمام جنجالهایش، امروز بهعنوان یک فیلم «کالت» شناخته میشود؛ یکی از جسورانهترین بازخوانیهای سینمایی از افسانه فرانکنشتاین.

فیلم فرانکنشتاین | گییرمو دلتورو | ۲۰۲۵ | Frankenstein
پس از نزدیک به یک قرن اقتباس، بازسازی و بازتعریف، «گییرمو دلتورو» در فیلم تازهاش به سراغ ریشهها بازگشته است. نسخه او، که هنوز در حال اکران جهانی است، تلفیقی است از رمان اصلی «مری شلی» و دغدغههای شخصی دلتورو درباره هیولا، انسانیت و گناه.
دلتورو، که پیشتر با آثاری چون «هزارتوی پن» و «شکل آب» نشان داده بود علاقهاش به موجودات «غیرانسانی» از سر ترحم نیست، بلکه از درک متقابل است، اینبار روایت فرانکنشتاین را به اثری عظیم و اندیشمندانه بدل کرده است. در این فیلم، مخلوق با بازی «جیکوب الوردی» چهرهای آسیبپذیر و شاعرانه دارد، در حالیکه «اسکار آیزاک» در نقش ویکتور فرانکنشتاین، جنونی فروخورده و خودشیفته را به تصویر میکشد.
طراحی صحنهها و جلوههای بصری فیلم خیرهکننده است؛ دلتورو در بازسازی فضای قرن نوزدهمی، از رنگها و بافتهایی استفاده میکند که یادآور نقاشیهای گوتیک و مذهبیاند. اما مهمتر از ظاهر، نگاه فلسفی فیلم است: دلتورو هیولا را همچون استعارهای از «دیگریِ انسانی» میبیند؛ موجودی که جامعه او را نمیفهمد، اما در ذات خود از همه ما واقعیتر است.
«فرانکنشتاین» ۲۰۲۵، چه موفقترین اقتباس قرن جدید باشد یا نه، قطعا احیاکننده گفتوگویی است که شلی دو قرن پیش آغاز کرد: تا کجا میتوان به خالق بودن ادامه داد، بیآنکه انسانیت را از یاد برد؟

فرانکنشتاین | دنی بویل | ۲۰۱۱ | Frankenstein (National Theatre Live)
در سال ۲۰۱۱، کارگردان مطرح بریتانیایی «دنی بویل» اقتباسی خیرهکننده از رمان «مری شلی» را برای صحنه تئاتر ملی لندن کارگردانی کرد؛ اجرایی که بهقدری موفق بود که نسخه سینمایی آن نیز منتشر شد. این اقتباس شاید از نظر مدیوم، تئاتری باشد؛ اما از لحاظ درک فلسفی و انسانشناختی، یکی از کاملترین و مدرنترین بازخوانیهای فرانکنشتاین است.
بویل در تصمیمی خلاقانه، دو بازیگر خلاق – «بندیکت کامبربچ» و «جانی لی میلر» – را بهصورت چرخشی در نقشهای دکتر و مخلوق به کار گرفت. این انتخاب، استعارهای درخشان از مرز باریک میان خالق و مخلوق بود؛ گویی هرکدام میتوانند دیگری باشند.
اجرای بویل از نظر میزانسن و نورپردازی، یادآور تصاویر نخستین فیلمهای صامت است، اما با ضرباهنگی مدرن و احساسی خاموش از اندوه و حیرت. تماشاگر از لحظه تولد هیولا که در نور چشمسوز آزمایشگاه میلرزد تا پایان تراژیک داستان، در تجربهای همزمان انسانی و متافیزیکی غوطهور میشود.
این اقتباس تئاتری بیش از هر فیلم معاصر، جوهر فلسفی رمان شلی را به نمایش میگذارد: میل انسان به دانایی، ترس از تنهایی، و آن حقیقت تلخ که گاهی هیولا، خودِ خالق است. نسخه ۲۰۱۱ «فرانکنشتاین» نه فقط ادای احترام به سینما و ادبیات کلاسیک است، بلکه یادآوری میکند چرا پس از دو قرن، این داستان هنوز با قلب انسان سخن میگوید.

فیلم فرانکنشتاین | جیمز وِیل | ۱۹۳۱ | Frankenstein
فیلم «فرانکنشتاین» ساخته «جیمز وِیل»، نقطه آغاز تمام آن چیزی است که ما امروز از این اسطوره در سینما میشناسیم. این فیلم محصول کمپانی «یونیورسال» است و با بازی ماندگار «بوریس کارلوف» در نقش هیولا، به نمادی جهانی از ترس، اندوه و انسانیت بدل شد.
«وِیل» در این فیلم موفق میشود تراژدی علمی رمان شلی را در قالبی تصویری و پرکشش روایت کند. دکتر فرانکنشتاین در جستوجوی راز آفرینش است؛ او از تکههای مردگان، موجودی میسازد که میان زندگی و مرگ معلق است. در سکانس معروف آزمایشگاه، هنگامی که فریاد میزند «زنده است!»، تاریخ سینما شاهد یکی از ماندگارترین لحظات خود میشود.
کلاهی پیچدار، چهره رنگپریده، پیچهای گردن و نگاه غمگین کارلوف، بهسرعت به بخشی از فرهنگ عامه تبدیل شد. اما فراتر از ظاهر، فیلم روح تراژیک هیولا را حفظ میکند؛ موجودی که بیش از آنکه شیطان باشد، قربانی بیمهری خالقش است.
فیلم وِیل با استفاده از نورپردازیهای پرکنتراست و قاببندیهای یادآور سینمای اکسپرسیونیستی آلمان، سبکی جدید در سینمای وحشت پایهگذاری کرد. تأثیرش آنقدر عمیق بود که تا دههها بعد، هر تصویر از هیولا در سینما، از همین فیلم الهام میگرفت. «فرانکنشتاین» ۱۹۳۱ فقط آغاز یک مجموعه نبود؛ بلکه لحظهای بود که سینما ثابت کرد میتواند فلسفه و احساس را در هیئت وحشت بیان کند.
خالق یا مخلوق؟
از نخستین فریاد «زنده است!» تا تفسیرهای مدرن و شاعرانه قرن بیستویکم، داستان «فرانکنشتاین» هرگز رنگ کهنگی به خود نگرفته است. شاید به همین دلیل است که این اسطوره دو قرنه، هنوز در سینما زنده است؛ چون بیش از آنکه دربارهی هیولا باشد، درباره ماست.
در همه این فیلمها – چه وحشتناک، چه فلسفی، چه طنزآمیز – دغدغهای مشترک جریان دارد: میل انسان به آفرینش، و ترسش از نتیجه آن. هر نسل از فیلمسازان، فرانکنشتاین را از نو میسازد؛ گاهی در هیئت دانشمندی دیوانه، گاهی در چهره مخلوقی بیپناه. اما در نهایت، هر دو چهره یک حقیقتاند: انسان در جستوجوی خدا، و انسانی که از آفرینش خویش میگریزد.
و حالا که «گییرمو دلتورو» بار دیگر این اسطوره را بر پرده نقرهای زنده کرده، شاید بهترین زمان باشد تا بپرسیم: هیولای واقعی کیست؟ خالق، یا مخلوق؟

