دیدن بازتاب خود، گواهی فوری از وجود شما در زمان حال است. اثباتی از فضایی که در جهان اشغال کردهاید و شاید حتی نشانههایی از اینکه جهان چگونه شما را میبیند. و از دل این معجزه خودآگاهی، شاید بتوانید همدلی خود را به دیگرانی که اطرافتان هستند و آنها نیز با پیچیدگیهای همیشگیِ زندهبودن دستوپنجه نرم میکنند، گسترش دهید. فیلم انیمیشنی بلند سهبعدی و بدون دیالوگ جریان Flow به کارگردانی گینتس زیلبالودیس از لتونی، با صحنههایی از حیواناتی آغاز و پایان مییابد که تصویر خود را در بازتاب آینهوار یک برکه میبینند. این تصاویر با وجود سکوتشان، بار معنایی عمیق و سنگینی دارند، حتی برای فیلمی که ذات اصلی آن، روایت صرفاً سینمایی است. سفر میان این دو صحنه تأملبرانگیز، مسیری است که فاصله میان فردگرایی و زیست جمعی را به تصویر میکشد.
انیمیشن Flow که نماینده لتونی در بخش بهترین فیلم بینالمللی اسکار بود و اسکار بهترین انیمیشن بلند را هم گرفت، با جوهره زندگی و روحیه همکاری بیچشمداشت میدرخشد. وضوح روایی آن باعث میشود قصهاش حالتی جاودانه به خود بگیرد، در عین حال که مرزهای غوطهوری بصری را نیز گسترش میدهد. این فیلم با محوریت گربهای سیاه و پر از احساس که بهنظر میرسد زمانی صاحب انسانی دوستداشتنی داشته، ما را به سرزمینی میبرد که خبری از انسانها در آن نیست. نشانههایی از حضور گذشته انسانها در این جنگل دیده میشود، اما احتمالاً با یک خط زمانی «پس از انسان» روبهرو هستیم؛ جایی که زمین در حال التیام از آسیبهای ماست.

من کاملاً مجذوب Flow شدم. انتظار داشتم از آن خوشم بیاید، همانطور که معمولاً وقتی برای تماشای چیزی مینشینم، چنین انتظاری دارم. امیدوار بودم که مرا درگیر کند، و شاید هم باعث شگفتیام شود. اما آماده این نبودم که تا این حد تحت تاثیرش قرار بگیرم. این فیلم حالا تبدیل به انیمیشن محبوب من در سال شده است و یکی از بهترین انیمیشنهای عمرم.
برای توضیح جادوی لطیف این فیلم، میخواهم کاری کنم که منتقدان معمولا برای بیان تحقیرآمیز آثار انجام میدهند: اشاره به بازیهای ویدئویی.
موقع تماشای Flow زیاد به بازیهای ویدئویی فکر میکردم، و این بخش کلیدی واکنش من به فیلم بود. به نظر میرسید فیلم از زبان آنها استفاده میکند، و نه فقط در سبک انیمیشن که بهطور کامل با Blender ساخته شده و زیباییشناسی غیرواقعگرایانه را با حرکات حیوانی دقیق ترکیب میکند. بلکه در نحوه ساخت جهانی که بین واقعی و غیرواقعی معلق است، و نحوه جایگیری ما در آن جهان. نتیجهاش رسیدن به تعادلی دشوار است که بهطور کامل بهدرستی برقرار شده است.

دنیای حیوانی Flow ترکیبی مناسب از واقعیت و خیال است
فیلم جریان Flow در یک جنگل جریان دارد، هرچند مشخص نیست که این جنگل دقیقاً کجای زمین قرار دارد، چون ترکیب جانوران آن کمی عجیب است. شخصیت اصلی یک گربه سیاه خانگی معمولی است که ما با دیدگاه آن ارتباط نزدیکی پیدا میکنیم. گربهای منزوی که از دست سگهای ولگرد و پرندگان شکاری (مثل مرغ دبیر یا secretary bird) فرار میکند، اما آشکارا زمانی مورد محبت قرار گرفته است. پناهگاهی پیدا میکند در یک کلبه متروکه که با مجسمههایی بزرگتر از اندازه واقعی از خود گربه تزئین شده است و تندیسی عظیمالجثه از سر گربه نیز مثل کوه راشمور بر صخرهای حک شده است.
مشخص نیست که انسانها دقیقاً چه زمانی اینجا را ترک کردهاند، یا کجا رفتهاند، اما بهزودی دلیلش را میفهمیم. روزی ناگهان، سیلاب عظیمی جنگل را درمینوردد. آب بالا میآید تا جایی که فقط قله کوهها از زیر آب بیرون میماند. گربه با خوششانسی جان سالم به در میبرد و نهایتاً یک کاپیبارا را پیدا میکند که سوار بر یک قایق بادبانی کوچک و کهنه است. این قایق به تدریج گروهی از بازماندگان را جمع میکند: یک لمور دمحلقهای، یک مرغ دبیر، و یک سگ لابرادور زرد. این غریبهها باید یاد بگیرند که چطور با هم کنار بیایند و با هم زندگی کنند.
بهترین انیمیشن و کارتون های دوبله فارسی جهان تا ۲۰۲۴
حیوانات در Flow، عمدتاً همان حیوانات هستند. از نظر فیزیکی، آنها انسانواره نیستند و حرکات و رفتارهایشان قابل شناسایی و به شکل بسیار دقیق و شگفتانگیزی منطبق بر گونه خودشان است. فیلم از دیدگاه ما کاملاً بیکلام است (هرچند هرکس که گربه یا سگ داشته باشد، خیلی خوب زبان آنها را میفهمد). اما آنها شخصیت دارند و چیزی فراتر از غریزه صرف نشان میدهند. مثلاً بادبان قایق از عهدهشان خارج است، اما هدایت سکان را یاد میگیرند.
لمس خیال در فیلم، بسیار لطیف است، اما حفظ این تعادل کار دشواری است. نکته کلیدی، و جایی که گینتس زیلبالودیس استعداد واقعیاش را نشان میدهد، زمانبندی است. در ابتدا حیوانات کاملاً واقعگرایانه هستند، و وقتی سیل آمد، ذهنم به سمت محیطزیست و اثر بحرانهای پیشِرو بر دنیای طبیعی رفت. اما وقتی زیلبالودیس میخواهد ما به موضوعات انسانیتر—مثل قبیلهگرایی، خانواده پیدا شده، یا فقدان—فکر کنیم، تصویری از یک گربه نشان میدهد که با وحشت سکان را میچرخاند تا به درخت برخورد نکند.

در طول فیلم هرگز احساس نمیکنید که از واقعیت جدا شدهاید، یا نیازی باشد که مرزهای واقعیت را به فیلم تحمیل کنید. اگر هم شک کنید چیزی “واقعگرایانه” است یا نه، دنیای داستان بهقدری انعطافپذیر است که شما را به سمت استعاره هدایت میکند بدون اینکه افسون فیلم بشکند. این تا حدی امتیاز خود انیمیشن بهعنوان یک رسانه است، اما حتی اثر خیالپردازانهتر مثل The Wild Robot باعث میشود شما درباره امکانپذیری اکوسیستم پس از آن آرمانشهر تردید کنید. آنچه Flow به دست آورده، مهارتی واقعی است.
Flow از زبان بازیهای جهانباز استفاده میکند و آن را به سینما تبدیل میکند
وقتی یک فیلم را با بازی ویدئویی مقایسه میکنند، اغلب برای زیر سؤال بردن هنری بودن آن است. منتقدها به کیفیت پایین جلوههای بصری یا فراوانی بیش از حد آنها ایراد میگیرند؛ شاید هم خشونت بیشازحد یا تکراری بودن آن را نکوهش میکنند. نتیجه اینکه فیلم آنقدر غیرواقعی است که نمیشود آن را حس کرد. آنها توسط فیلم دفع شدهاند، بهجای اینکه جذب شده و به چالش کشیده شوند.

هرچند این دیدگاه نسبت به بازیهای ویدئویی بیاحترامی است، اما از اساس هم اشتباه است. بازیها ذاتاً بازیکنان را درگیر میکنند. تصاویر، فاصلهای از واقعیت ایجاد میکنند، درست است—اگر کارهایی که در بازی انجام میدهیم واقعاً مثل دنیای واقعی به نظر میرسید، بیشتر مردم جیغزنان فرار میکردند. اما بازیکنان میتوانند غرق جهانی غیرواقعی شوند که قوانین و تاریخ خود را دارد و با کشف آنها پیش میرود.
Flow دقیقاً در حال مدیریت این کشمکش فاصله و غوطهوری است. گاهی اوقات حس یک بازی جهانباز را دارد، نگاه دوربین کنجکاو و جستوجوگر است. چون فیلم بیکلام است، خودش را با جزئیاتش توضیح میدهد و مسئولیت سرهم کردن پازل را به عهده ما میگذارد. شاید نتوانستیم گربه را “بازی” کنیم، اما سرمایهگذاری عاطفی مخاطب در سفر او، درست مثل یک بازی بود. زیلبالودیس از ما میخواهد تماشاگر صرف نباشیم، بلکه از دریچه چشم این شخصیت ببینیم و مسافر این قایق نجات عجیب باشیم. این تجربه در نقطه تلاقی سینما و بازیهای ویدئویی برای مخاطب بسیار احساسی است.
درعینحال، این دنیا، دنیای ما نیست. با تنظیم خودمان روی فرکانس آن، تفاوتهایش را میپذیریم و قبول میکنیم که اینجا چیزهایی میتواند اتفاق بیفتد که در واقعیت نمیشود. این فاصله کوچک ما را تشویق میکند نهفقط احساس کنیم بلکه فکر هم کنیم. Flow بهیک اندازه باعث اندیشیدن و احساس کردن میشود.
درباره دنیای فیلم جریان
با بالا آمدن سطح آب و زیر آب رفتن همهچیز، گربه خود را بر جزیرهای کاملاً شخصی مییابد. یک مجسمه عظیم از گربه، یادبودی برای همراهان گربهسان، تقریباً بهطور کامل زیر آب رفته است و قهرمان داستان برای زندهماندن مجبور میشود از انزوای راحت خود خارج شود. سازههای ساخت دست بشر که به زیر آب میروند و دریا آنها را میبلعد، نوعی دعوت به غرقکردن «نفس» فردی و بازکردن جا برای ذهنیت جمعی است؛ آنهم در مواجهه با نابودی. بعدها، بیاهمیتی جاهطلبیهای انسانی در برابر طبیعت، زمانی تقویت میشود که یک نهنگ از میان ویرانههای خیابانهای سابق شهری شنا میکند.
گربه پناهگاهی پیدا میکند روی یک قایق بادبانی که کاپیبارایی خسته بهوسیله آن در چشمانداز غرقشده سرگردان است. بهزودی یک سگ لابرادور همیشه شاد، یک مرغ دبیر کاریزمایتک و یک لمور سرکش و سرخوش به آنها میپیوندند.
در دوردست، رشتهکوههایی باریک اما بلند بهنظر میرسند که حیوانات پشمالو و پردار را راهنمایی میکنند—حیواناتی که برای بقا باید به یکدیگر متکی باشند. روابط آنها با نوازشهای ظریف بینی، بخشش سخاوتمندانه غذا یا حتی در لحظهای پرمخاطره، ایستادگی در برابر یک دسته پرنده برای محافظت از دوستی معصومانه، بارها آزموده و تقویت میشود. مرغ دبیر در این جمع رهبری را بهعهده میگیرد و تسلط خود را از طریق حالت ایستاده و قدبلند خود نشان میدهد. هر گونهای به شیوهای انیمیشن شده که شخصیت خاص خود را بازتاب دهد. اما کنجکاوی گربه نسبت به همراهان و محیط اطرافش، با آن چشمان درشت و مراقب، پیوند میان آنها را تقویت میکند.

حرکت روان و احاطهکننده دوربین در محیطهای نورانی، این توهم را ایجاد میکند که گویی اتفاقات بهشکل خودجوش در برابر چشمان ما رخ میدهند—درحالیکه همهچیز تا کوچکترین جزئیات بهدقت طراحی شده است. سبک انیمیشن زیلبالودیس، پیشبینیناپذیری زندگی را با طبیعیترین حالت ممکن بازسازی میکند؛ با برداشتهای طولانی که موجودات را از آب به سمت امنیت قایقشان دنبال میکند، بیآنکه لحظهای از کنار آنها جدا شود. پرداخت دقیق هنرمندان به سبزیهای انبوه، معماریها و بافت آب، تاثیری خیرهکننده دارد—جایی میان نقاشیگونه و واقعگرایانه. اما این اثر را با هایپررئالیسم بیروحی که در بازسازیهای «لایواکشن» دیزنی دیدهایم اشتباه نگیرید (شیرشاه ۲۰۱۹ نمونه بارز آن است). شخصیتهای «Flow» کیفیت گرافیکی و استیلیزهای در طراحی خود دارند، خصوصاً در نحوه تعامل نور با سایهرنگهای بدنشان.
توجه زیلبالودیس به جزئیات رفتارهای حیوانات و تاثیری که بر یکدیگر دارند، یک اکوسیستم کوچک پرجنبوجوش ایجاد میکند—جامعهای کوچک در دل قایق، جایی که رفتار یک عضو بر سرنوشت کل گروه اثر میگذارد، مانند پذیرفتن تازهواردها در اکوسیستمشان. هر از گاهی، تضاد و کشمکش شکل میگیرد—مانند هر گروه دیگری—اما بدون اینکه حیوانات کاملاً انسانواره شوند، زیلبالودیس این گروه نامتجانس دوستان را طوری میسازد که بهترین ویژگیهای ما را نمایندگی کنند.
بااینحال، کارگردان فراتر از نمایش صرف غریزه بقا میرود و درونیترین معنویت آنها را به تصویر میکشد—مثلاً در قالب رویایی که گربه در آن گلهای از گوزنها را میبیند که از آب خروشان میگریزند. یا در نمایش مرگی که یکی از زیباترین سکانسهای سینمایی امسال را رقم میزند. موسیقی متن، که زیلبالودیس و ریهاردز زالوپه مشترکاً ساختهاند، بهصورت پراکنده برای تقویت این جهان غنی شنیداری به کار میرود—با مینیمالیسمی باشکوه که تنش و آرامش را همزمان تقویت میکند.
وقتی لمور، در میان اشیای باقیمانده از صاحبان قبلی قایق، آینه دستی پیدا میکند و شکلک درمیآورد، گویی نوعی «شخصیتیابی» انجام میدهد و سپس آن کشف را بهطور سخاوتمندانه با دیگران به اشتراک میگذارد. گویی این حیوانات دارند ویژگیهای شریف انسانی را منعکس میکنند؛ و در انعکاس آنها، فرصتی برای تأمل پیدا میکنیم. با تمام خرد ناگفتهشان، آنها سعی دارند بگویند تنها زمانی میتوانیم خود را نجات دهیم که خود را بخشی از یک کل بدانیم، نه گروههای مجزا که بر سر امور بیاهمیت با هم میجنگند. همانطور که با بحران آبوهوایی و بسیاری دیگر از فاجعههای دنیای خود روبهرو هستیم، تنها چیزی که برای عبور از این طوفانها داریم، یکدیگر است. «Flow» امیدواری عمیقی را منتقل میکند: اینکه این طوفانها دائمی نیستند و گوزنها دوباره در جنگل خواهند دوید. زندگی، با تمام شکوه و تراژدی بیگناهش، در نهایت جاری خواهد شد.
یافتن فیلمی که هم در محتوا و هم در فرم به این وضوح با زمانه ما سخن بگوید، نادر است. نگذارید این فیلم از دستتان برود.

بی بدیل بود