فرامرز پارسی، معمار برجسته ایرانی و طبیعتگرد شناختهشده، مهمان چهلوپنجمین برنامه «اکنون» بود. او در این گفتوگو از تجربههای خود در حوزه معماری، نقاشی و مرمت بافتهای تاریخی سخن گفت و بخش مهمی از جلسه را به ماجرای پیمایشهای منحصر به فرد خود در کویرهای ایران اختصاص داد؛ پیمایشهایی که بنا به محاسبات نزدیک به سههزار کیلومتر را شامل میشود، یعنی تقریباً معادل یک سیزدهم محیط کره زمین.
اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت
فرامرز پارسی در توضیح چرایی انتخاب پیادهروی بهعنوان شیوه اصلی حضور در طبیعت گفت:«بهترین شکل نزدیک شدن به طبیعت، پیادهروی است. این امکان را فراهم میکند که صداها، بوها و جزئیات محیط پیرامون بهخوبی درک شود. پیادهروی نه تنها شناخت طبیعت را ممکن میکند بلکه به اندیشیدن نیز کمک میکند. بسیاری از ایدههایی که در زندگی به ذهنم رسیده، حاصل لحظات پیادهروی بوده است.»
او خستگی مسیرهای طولانی را بخشی جدانشدنی از ماجرا دانست و افزود:«در هر پیادهروی، خستگی اجتنابناپذیر است. گاهی منابع آب و زمان محدود است و فرد ناچار میشود در مرز تواناییهای خود حرکت کند. اگر برنامهریزی دقیق وجود نداشته باشد یا شناخت کافی از بدن و مسیر حاصل نشود، ادامه دادن امکانپذیر نخواهد بود.»
تجربههای گروهی و امنیت در طبیعت
پارسی با اشاره به اینکه آغاز فعالیتهای طبیعتگردیاش با تنهایی همراه بوده است، درباره برنامههای کویری توضیح داد:«هیچگاه در کویر بهتنهایی سفر نمیکنم. حداقل باید دو نفر حضور داشته باشند تا در صورت بروز حادثه امکان کمکرسانی باشد. در برخی مسیرها با چهار یا پنج نفر و گاهی با گروههای بزرگتر حرکت کردهام. با این حال، حتی در کویر بزرگ ایران که خالیترین نقطه کشور است، بیش از هر جای دیگری احساس امنیت میکنم. طبیعت ایران ترسناک نیست، به شرطی که آن را بشناسیم و بدانیم چگونه باید در آن حرکت کرد.»
او در ادامه به چالشهای محیطی مانند کمبود آب، گرما، بیماری یا خستگی اشاره کرد و گفت:«این چالشها ذهن را فعال میکنند. بخشی از ظرفیت مغز انسان در طول تکامل برای سازگاری با طبیعت شکل گرفته است. مواجهه با دشواریها، مغز را وادار به یافتن راهحل میکند؛ خواه برای ادامه مسیر با پای آسیبدیده، خواه برای یاری رساندن به همراهی که بیمار شده است.»
سکوت کویر و صداهای طبیعت
پارسی درباره تجربه شنیداری در دل کویر اظهار داشت:«کویر حتی در سکوت خود صدا دارد. زمانی که غروب میشود و اختلاف دما ناگهان بالا میگیرد، زمین ترک برمیدارد و صداهایی ایجاد میشود که قدما آن را به حضور جن نسبت میدادند. من بارها این صداها را شنیدهام. شنیدن چنین صداهایی بخشی از جذابیت حضور در کویر است.»
او تأکید کرد که در برنامههایش هیچگاه موسیقی گوش نمیدهد و گفت:«تمام هدف من شنیدن صدای طبیعت است. حتی سکوت کویر، خود نوعی صداست.»
زندگی در سختترین شرایط
پارسی در پاسخ به پرسشی درباره شرایط زندگی در پیمایشهای طولانی توضیح داد:«در برخی برنامهها مانند عبور از کویر لوت، ۷۲ ساعت بدون خواب حرکت کردیم. سقف تواناییهای انسان بسیار فراتر از چیزی است که تصور میکنیم. شبروی یکی از راهکارهای ماست؛ زیرا در شب میزان تعریق و مصرف آب کاهش مییابد. معمولاً برنامهها را با محاسبه موقعیت ماه تنظیم میکنیم تا روشنایی طبیعی مسیر را تأمین کند.»
او همچنین درباره تغذیه در چنین سفرهایی افزود:«در سالهای نخست تجربه کافی نداشتیم و مواد غذایی سنگین مانند کنسرو به همراه میبردیم. اما به مرور آموختیم که باید غذاهایی با بیشترین انرژی و کمترین حجم را انتخاب کرد. کشک، قورمه (گوشت خشکشده در روغن دنبه) و مواد پرچرب بهترین گزینهها هستند؛ زیرا علاوه بر تأمین انرژی، املاح از دسترفته بدن را جبران میکنند.»
افق بیپایان و راه رفتن در خویشتن
پارسی در بخشی از گفتوگو کویر را با اقیانوس مقایسه کرد:«زمانی که در میان کویر راه میروی و در تمام ۳۶۰ درجه اطراف تنها خط افق دیده میشود، در واقع در خودت راه میروی. هیچ چشمانداز تازهای بهوجود نمیآید و همین موجب میشود ذهن به حرکت درآید. دشواریهایی مانند تاول یا خستگی جسمی در کنار جوشش ذهنی تجربهای منحصر به فرد ایجاد میکند.»
او به تجربهای اخیر اشاره کرد که آن را شگفتانگیزترین ماجرای زندگی خود دانست:«همسرم سی سال است که با بیماری آرتریت روماتوئید دستوپنجه نرم میکند؛ بیماریای دردناک که مفاصل را تغییر شکل میدهد و حتی راه رفتن را دشوار میسازد. با وجود این، در شصتسالگی تصمیم گرفت به قله دماوند صعود کند. من برنامه را بهگونهای طراحی کردم که او بتواند همراهی کند، اما باورم نمیشد که واقعاً موفق شود. در ارتفاع ۴۲۵۰ متری به او گفتم همین نقطه برایت کافی است، اما پاسخ داد که تا قله خواهد رفت. سرانجام نیز به قله رسید. این صعود برای من چیزی شبیه معجزه بود. او نشان داد که اراده میتواند بر همه محدودیتها غلبه کند.»
پارسی سپس به گذشته خود بازگشت و نخستین تجربههای طبیعتگردیاش را روایت کرد. او گفت:«سال سوم راهنمایی بودم. در حالی که خانوادهام همه توان خود را برای تحصیل من صرف کرده بودند، دلبسته ساختن ماکت هواپیما شدم و از درس فاصله گرفتم. یک روز بدون اطلاع خانواده پولی از پدرم برداشتم و با خرید کیسهخواب و لوازم اولیه، عازم کوه شدم. قصد داشتم از البرز عبور کنم و در شهریور به خانه بازگردم تا امتحان بدهم. اما در همان روز دوم دریافتن سختی راه مرا وادار به بازگشت کرد. این نخستین بار بود که شب را در طبیعت بهتنهایی گذراندم. با وجود نگرانی و سختی، لذت عمیقی تجربه کردم و از همان زمان طبیعتگردی بخشی از زندگیام شد.»
او افزود که بعدها اغلب برنامههای کوهنوردیاش را بهتنهایی اجرا میکرد، اما پس از ازدواج، همراهی همسر و دوستان موجب شد بیشتر سفرهای گروهی را تجربه کند.
راه رفتن در کویر؛ سفر در خویشتن
پارسی یکی از مهمترین وجوه تجربه کویر را «راه رفتن در درون» توصیف کرد و توضیح داد:«زمانی که ساعتها در کویر قدم میزنید و هیچ تغییری در مناظر پیرامون رخ نمیدهد، سفر به درون آغاز میشود. ارزشهای ظاهری زندگی کمرنگ میشوند و امور سادهای چون یک پرتقال یا جرعهای آب بدل به ارزشمندترین چیزها میشوند. در آن شرایط، حتی بو کردن پوست پرتقال یا مزه کردن جرعهای آب به تجربهای عمیق و بیبدیل تبدیل میشود. این تجربه به ما یادآوری میکند که بسیاری از امور روزمره زندگی فاقد اهمیتاند و آنچه حیاتی است، اغلب ساده و بیپیرایه است.»
او این وضعیت را نوعی شوک دانست که حواس انسان را تازه میکند و افزود:«شاید لازم باشد هر از چندی کاری متفاوت انجام دهیم؛ از کنار گذاشتن تلفن همراه برای دو روز گرفته تا انتخاب یک قله ساده برای صعود. این تغییرها ما را از روزمرگی بیرون میآورد و دوباره حواس و ذهن ما را زنده میکند.»

مواجهه با دشواریهای کلوتهای لوت
پارسی در پایان به یکی از دشوارترین تجربههای خود اشاره کرد:«در برنامهای قصد داشتیم عرض کلوتهای لوت را طی کنیم، بیآنکه شناخت دقیقی از ماهیت این منطقه داشته باشیم. کلوتها در واقع تپههای فرسودهای هستند که باد آنها را به اشکال عجیب و گاه هولناک درآورده است. گذر از آنها بسیار دشوار است؛ صعود به سختی و فرود با دشواری فراوان همراه است. ما با برنامه ششروزه حرکت کردیم و هر نفر حدود سی کیلو بار به همراه داشت. آب مورد نیاز بهدقت سهمبندی شده بود؛ روزی دو و نیم لیتر بهعلاوه ذخیرهای برای شرایط اضطراری. این تجربه، نمونهای بارز از فشار جسمی و روانی بود که با هیچ برنامه کوهنوردی دیگر قابل مقایسه نیست.»
فرامرز پارسی در ادامه روایتهایش به ماجرای یکی از سختترین سفرهایش در دل لوت اشاره میکند؛ سفری ششروزه که از همان روز سوم به نقطهای غیرقابل پیشبینی کشیده شد:« ما برنامهمون شش روزه بود. آب و غذا را همانقدر بستهبندی کرده بودیم. روز سوم، نقشه را که نگاه کردیم دیدیم فقط یکپنجم مسیر را رفتیم، اما نصف منابعمان تمام شده. آنجا بود که فهمیدیم کار خیلی سخت شده. باید تصمیم میگرفتیم: یا بمونیم و کمترین مصرف آب را داشته باشیم تا شاید کسی بیاد دنبالمون، یا برگردیم عقب با ریسک اینکه آب تمام شود و نرسیم، یا اینکه بار را سبک کنیم و بدون خواب فقط برویم. تصمیم سوم را گرفتیم، چون اینجوری جونمون دست خودمون بود.»
پارسی با جزئیات تعریف میکند که چطور بارها را خالی کردند:«کیسهخوابا، قابلمه، حتی دوربین عکاسی را گذاشتیم. به بچهها گفتم کمربنداتونو هم باز کنین، اگه شلوارتون از پاتون نمیافته، باز کنین تا سبکتر بشین. فقط آب برداشتیم و کمی حلوا. وقتی تشنهای، دیگه میل به غذا نداری. اونجا آب همهچیز بود.»
اما درست همان لحظه که راه افتادند، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد:«ده قدم نرفته بودیم که دیدیم یه دیوار سیاه داره میاد سمتمون؛ طوفان شن. تا اون روز همچین چیزی ندیده بودم. مثل سیل بود، اما از جنس باد و خاک. به بچهها گفتم چفیهها رو دور صورتشون بپیچن و همه دست همدیگه رو بگیریم. اگه مینشستیم همونجا، دفن میشدیم. تنها راه این بود که راه بریم.»
پارسی از رنگهای طوفان میگوید، تجربهای که بیشتر به یک نقاشی سوررئال شبیه بود تا واقعیت:«عجیبترین منظره بود. رنگ شنها عوض میشد، قهوهای، بنفش، گاهی سبز. آدم دو قدم جلوتر رو نمیدید. ساعت پنج بعدازظهر شروع شد و تا نیمهشب ادامه داشت. یازده ساعت فقط راه رفتیم، بدون حتی یک دقیقه نشستن. شن رفته بود تو چشمام و فکر میکردم کور میشم. ولی اگه میایستادیم، تموم بود.»
با گذشت طوفان، سرمای شدیدی از راه رسید:«وقتی طوفان خوابید، هوا سرد شد. بعد فهمیدیم تغییر جبهه بوده. اون گرمای پنجاه درجهای آذرماه، جای خودشو داده بود به هوای پرفشار سرد. دیگه راهی جز ادامه دادن نبود. سه روز و سه شب، بدون خواب، فقط رفتیم. اونجا فهمیدیم آدم میتونه ۷۲ ساعت بیوقفه راه بره.»
بعد از این رنج طاقتفرسا، نشانهای از حیات پیدا میشود:«نزدیک روستای دهسرد شدیم. جیپیاس میگفت رسیدیم، اما نوری نبود، چون روستا برق نداشت. ناگهان فانوسی دیدیم؛ یه روستایی برای آبیاری باغش اومده بود. وقتی فهمید از کجا اومدیم، گفت: “از این راه کسی نمیاد!” و ما رو برد خونشون.»
اینجا اما بخش تازهای از تجربه رقم میخورد، تجربهای از جنس مهربانی:«زن درو باز کرد. نه اسممون رو پرسید، نه چرا اونجاییم؛ فقط گفت بفرمایید. خونهای گلی بود، با یه علاءالدین روشن. گفت تخممرغ نداریم، اما بادمجون داریم. برای پنج نفر بادمجون روی علاءالدین گذاشت، با نون. باور کنین اون بادمجون خوشمزهترین غذای عمرمون شد.»
مهربانی آن خانواده اما به همینجا ختم نشد:«فردا صبح دیدیم یه قابلمه آورد. یه مرغ رو ــ که یکی از تنها دو مرغشون بود ــ شبانه کشته و پخته بود، با کمی لپه. کفشامون رو شسته بودن، جورابامون رو شسته بودن. ما مونده بودیم چی کار کنیم. پول دادن بیمعنی بود. فقط تشکر کردیم. بعدها هم سعی کردیم جبران کنیم، ولی همیشه به بچهها میگم: هیچوقت حتی هزارم مهربونی اون خانواده رو نمیتوانیم پس بدهیم.»
پارسی با حسرت ادامه میدهد:«اسم مرد، سلمان علیزاده بود. اسم خانمش رو هیچوقت نپرسیدیم. امیدوارم هرجا هستن سلامت باشن. اون چند ساعت تو دهسرد، بعد از سه روز راه رفتن تو طوفان شن، یکی از تکاندهندهترین لحظات زندگی من بود. فهمیدم انسانیت یعنی همین؛ سادهترین غذا، با مهربونی، میتونه آدمو خوشبختترین انسان جهان کنه.»
بازگشت به معماری
بعد از این روایت تکاندهنده، صحبت به کار اصلی فرامرز پارسی برمیگردد؛ معماری و مرمت. او توضیح میدهد:« خیلیها میپرسند مرمت چیست و چه فرقی با بازسازی دارد. من از نقاشی شروع کردم. فکر میکردم نقاش میشوم. اما خانواده میخواستند مهندس یا دکتر بشوم. یک دوستی داشتم که برادرش معماری میخواند. وقتی اتاقش را دیدم پر از نقاشی بود، با خودم گفتم پس معماری خوبه. رفتم معماری. ترم اول دانشگاه، تازه اولین بار بود یک بنای تاریخی میدیدم! چون بابام نظامی بود و ما تو پایگاهها زندگی میکردیم، اصلاً بناهای تاریخی برام غریب بودن.»
او در نهایت مرمت را چنین تعریف میکند:«مرمت برای من یعنی زندگی. یعنی چیزی که دارد از دست میرود را دوباره زنده کنید، اما با احترام به گذشتهاش. بازسازی یک چیز جدید است، اما مرمت یعنی شنیدن صدای تاریخ و کمک به اینکه همچنان شنیده شود.»
از شیفتگی به نقاشی تا کشف بیزمانی در معماری
فرامرز پارسی در ادامه روایتهایش به نقطهای بنیادین در مسیر زندگی خود اشاره میکند؛ جایی که علاقهمندیهای کودکی و نوجوانیاش به نقاشی، راه را برای ورود به معماری و مرمت هموار کرد. او سخنش را چنین آغاز میکند:«من از ابتدا شیفته نقاشی بودم. بیش از آنکه به معماری فکر کنم، با تابلوهای هنرمندانی چون سزان، ونگوگ، سهراب لوترک و گوگن زندگی میکردم. اینان برای من درخشانترین دوره نقاشی اروپا را نمایندگی میکردند. هنوز هم در دفتر کارم به جای نقشههای معماری، نقاشیهای این بزرگان را به دیوار زدهام؛ چرا که باور دارم نقاشی آنها افقی تازه در دیدن جهان میگشاید.»
او توضیح میدهد که چگونه همین دلبستگی به نقاشی در نخستین ترمهای دانشگاه معماری برایش یک مزیت شد:«ترم اول که بودم، هرچند تمرینها چندان پیچیده نبود، اما چون دست من قوی بود و طراحی میکردم، توجه استادان را جلب کردم. ترم دوم همراه دوستم، دکتر منصوری ــ که آن زمان همکلاسیام بود ــ به سراغ نخستین تجربه میدانی رفتم. از او خواستم به دامغان برویم تا مسجد تاریخانه را ببینیم؛ قدیمیترین مسجد ایران، که مادرم از سوی پدری اهل همان شهر بود.»
پارسی از نخستین مواجهه خود با تاریخانه چنین یاد میکند:«پیش از سفر، هیچ تصویری از تاریخانه ندیده بودم. وقتی به مسجد رسیدیم و قدم به آن گذاشتم، حیرتی وصفناپذیر وجودم را فرا گرفت. این بنا ساده بود؛ ستونهایی قطور و رواقهایی بیپیرایه، بیهیچ تزیینی. اما آنچه دیدم، مرا تکان داد. از خود پرسیدم: چه چیزی در این بناست که پس از دوازده قرن هنوز چنین بر جان من اثر میگذارد؟ از همان لحظه مسیر زندگیام عوض شد. دیگر نمیتوانستم خطی بکشم مگر آنکه قوسهای تاریخانه در ذهنم نقش بسته باشد.»
این تجربه اما با مقاومت استادان مواجه شد:«استادانم میگفتند: چرا به گذشته میچسبی؟ باید مدرن باشی. اما من باور داشتم آنچه در تاریخانه دیدهام، کیفیتی بیزمان است. چیزی که فراتر از تاریخ عمل میکند و هنوز میتواند الهامبخش معماری امروز باشد.»
پارسی پس از این تجربه به مطالعه منابع محدود معماری ایران روی آورد:«آن زمان کتابهای اندکی وجود داشت. بیشترشان رویکردی عرفانی داشتند؛ مثل کتاب حس وحدت اردلان که بر وحدت در کثرت تأکید داشت. یا آثار استاد پیرنیا که اصولی برای معماری ایران برشمرده بود. اما هنوز برایم پرسش باقی بود: آن معمار قدیم وقتی با یک مسئله مواجه میشد، چگونه آن را حل میکرد؟»
او سپس به نقطه عطف دیگری اشاره میکند:«استاد عزیزم، دکتر مرادی، که همواره او را مراد خود میدانم، مرا به دفتر کارش دعوت کرد. آنجا بود که بهطور جدی وارد عرصه مرمت شدم. باور داشتم مرمت بهترین راه برای درک معماری گذشته است؛ زیرا هم سازوکار بنا را میشناسی، هم دشواریهایش را لمس میکنی، و هم درمییابی معمار چگونه بر مشکلات غلبه کرده است.»
پارسی نخستین تجربههای مرمتی خود را چنین بازگو میکند:«پیش از ورود رسمی به دفتر دکتر مرادی، همراه دوستانم به بافتهای تاریخی میرفتیم. از بناها نقشهبرداری میکردیم و ترسیم آنها خود برایمان نوعی درس و تفریح بود. بعدها با دفتر دکتر مرادی در مرمت بافت تاریخی نایین همکاری کردم. نایین برای من یک آزمایشگاه زنده بود؛ شهری با محلات سالم و آثار گوناگون از دورههای صفوی و قاجار. سه سال در آنجا بیش از پنجاه بنا را بررسی و مرمت کردیم؛ از خانه پیرنیا گرفته تا مسجد جامع و نارنج قلعه. هرکدام درس بزرگی به من داد.»
او همچنین از تجربههایش در محمدیه یاد میکند:«در محمدیه، مسجدی را دیدم که برخی معتقد بودند پایههای آن به پیش از اسلام میرسد. آنجا دریافتم که معماری پیوندی عمیق با تاریخ و زبان مردم دارد. همین تأملها مرا به این نتیجه رساند که معماری نوعی زبان است. همانگونه که لهجههای متفاوت زبان، گویای تفاوتهای فرهنگیاند، تفاوت در معماری شهرها نیز زبان گویای تاریخ و فرهنگ آنهاست.»
پارسی تأملات زبانشناسانه خود را چنین بیان میکند:«هرچه بیشتر پیش رفتم، بیشتر دریافتم که معماری همانند زبان عمل میکند. این مرا به مطالعه زبانشناسی کشاند؛ از سوسور تا چامسکی. امروز باور دارم تمام برونریزهای ذهن ما ساختار زبانی دارد؛ حتی دیدن ما، شنیدن ما و تجربه زیسته ما زبانی است. به همین دلیل است که معماری را نیز میتوان همچون زبان فهمید و آموخت.»
او برای توضیح بیشتر به خاطرهای شخصی اشاره میکند:«یکبار در جنگلهای بلده، بوتهای زرشک را با خرس اشتباه گرفتم. بعدها دریافتم که ذهن من یک اشتباه دال و مدلولی کرده بود. این نشان میدهد که حتی دیدن ما هم زبانی است. همانطور که در یک فرهنگ لغت، یک واژه دهها معنا دارد، در تجربه زیسته نیز هر نشانه گسترهای از معنا را با خود میآورد.»
پارسی در پایان بر اهمیت زبان مادری در درک جهان تأکید میکند:«ما دنیا را از خلال زبان مادری خود میشناسیم. برای همین است که شنیدن زبان مادری هیچ انرژیای نمیخواهد، اما هر زبان دیگری نیازمند صرف انرژی است. حتی در مهاجرت، سن پایینتر به این دلیل آسانتر است که زبان دوم مجال بیشتری برای جایگزینی با زبان مادری دارد. این همان چیزی است که معماری را برای من به زبان بدل کرد؛ زبانی که هویت، فرهنگ و منش ما را شکل میدهد.»
زبان، معماری و مرمت بهمثابه حفظ گوناگونی
فرامرز پارسی در ادامه گفتوگو بار دیگر بر ایده بنیادین خود بازمیگردد: اینکه همهچیز در جهان نوعی زبان است. او میگوید:«غذا زبان است، لباس زبان است، موسیقی زبان است. همه چیز زبان است، البته در ساختار فرهنگی و تاریخیاش. من هیچگاه وارد دنیای مدرن نمیشوم چون معتقدم دنیای مدرن سرشار از تحولات سریع است، اما زبان نیازمند ثبات و جامعه زبانی است. زبان بدون جامعه زبانی معنا ندارد. جامعه است که همچون دیانآی زبان عمل میکند و جلوی تغییرات بیقاعده را میگیرد. اگر قرار باشد زبان هر روز تغییر کند، ارتباط ناممکن میشود. شما اگر امروز به این بگویید لیوان، فردا هم باید به آن لیوان بگویید؛ وگرنه من نمیفهمم وقتی از لیوان سخن میگویید، منظورتان چیست.»
پارسی بر اهمیت جامعه زبانی در معماری نیز تأکید میکند:«اگر جامعه زبانی از میان برود، زبان هم میمیرد. برای همین است که زبانهای مصنوعی مثل اسپرانتو هرگز موفق نشدند؛ چون جامعهای پشتشان نبود. در معماری هم دقیقاً چنین است: اگر جامعهای پشت سر معماری نباشد، آن معماری زنده نمیماند.»
او برای توضیح بیشتر، به نمونهای از تجربههای میدانیاش اشاره میکند:«در نایین و یزد، شما بافتهای فرهنگی مشترکی میبینید، اما معماریشان با هم متفاوت است. در عوض نایین با تبریز ــ با وجود فاصله زیاد ــ شباهتهایی دارد. این مرا به این نتیجه رساند که همانگونه که زبان بر اساس انفصال جغرافیایی لهجه و گویش پیدا میکند، معماری نیز تحت تأثیر همین جداییها دگرگون میشود.»
پارسی این پدیده را چنین تشریح میکند:«زیستشناسان وقتی گروهی از جانوران به دلیل جدایی جغرافیایی به دو دسته تقسیم میشوند، از پدیدهای به نام جزیرهشدن سخن میگویند. من در معماری آن را “انفصال جغرافیایی” مینامم. انفصال جغرافیایی باعث میشود از یک ریشه مشترک، تفاوتهایی شکل بگیرد. معماری مثل زبان است: همه زبانها فاعل، فعل، صفت و زمان دارند، اما با فاصله گرفتن جوامع از هم، لهجهها و سپس گویشها پدید میآید. معماری هم چنین است؛ از ریشهای مشترک برمیخیزد، اما در طول زمان و در بسترهای گوناگون تفاوت پیدا میکند.»
او برای روشنتر شدن موضوع، به یک فرمول ساده اشاره میکند:«من همیشه میگویم تغییرات در معماری تابع حاصلضرب جمعیت و زمان، تقسیم بر فاصله است. هرچه جمعیت بیشتر باشد، تغییرات سریعتر رخ میدهد. هرچه زمان طولانیتر باشد، تغییرات انباشته میشود. و هرچه فاصله بیشتر باشد، تفاوتها عمیقتر میشود. به این ترتیب حوزههای زیرفرهنگی شکل میگیرند؛ حوزههایی که هرچند تفاوت دارند، اما بر بنیانهای مشترک استوارند.»
پارسی سپس به بنیانهای معماری ایران اشاره میکند:«تمام معماری ما بر هفت الگوی اصلی بنا شده است: تقسیم یکتایی که راهرو را میسازد، تقسیم دوتایی که دودریها را پدید میآورد، تقسیم سهتایی که سهدریها و ایوانها را میسازد، تقسیم پنجتایی که پنجدری را شکل میدهد، شکمدریده، چلیپا و هشتی. تمام معماری ایران، از خانههای ساده نایین تا باشکوهترین مساجد، بر پایه همین هفت الگو ساخته شده است. تفاوتها تنها در لهجهها و تأکیدهاست.»
او این تنوع را مایه حیات فرهنگ میداند:«گوناگونی ضامن بقاست. همانطور که در زیستشناسی تنوع ژنتیکی بقای حیات را تضمین میکند، در فرهنگ هم گوناگونی شرط ماندگاری است. اگر همه معماریها یکشکل شوند، فرهنگ میمیرد. هر بنایی که از میان میرود، بخشی از این گوناگونی از دست میرود.»
از همینجاست که پارسی مرمت را نه یک کار فنی، بلکه یک وظیفه فرهنگی و هنری میداند:«مرمت برای رفاه امروز نیست؛ مرمت برای این است که مردم بتوانند بخوانند آنچه را که هزار سال در یک بنا انباشته شده است. مرمتکار وظیفه دارد لایههای معنایی یک بنا را بخواند و به دیگران نشان دهد. هر بنا همچون یک کتاب است که باید لایههایش آشکار شود: لایه اقتصادی، لایه فنی، لایه اجتماعی و از همه مهمتر لایه زیباییشناسی. زیباییشناسی چکیده فرهنگ است. اگر زیباییشناسی از مردم گرفته شود، فرهنگشان مرده است.»
او ادامه میدهد:«هنر مرمتکار این است که بنا را ناخوانا نکند، بلکه به شکلی لایههایش را آشکار سازد که مردم بفهمند. حتی اگر مخاطب نداند کدام بخش سلجوقی است و کدام صفوی، باید بفهمد که این بخش قدیمیتر است و آن بخش جدیدتر. در غیر این صورت، زیباییشناسی بنا مخدوش میشود.»
پارسی بر نقش مرمت در بازسازی سلیقه و ذوق عمومی جامعه نیز تأکید دارد:«زیباییشناسی چیزی نیست که بهصورت طبیعی و بدون فرهنگ بهدست آید. زیباییشناسی ساخته میشود. وقتی ما اصالتها را نشان بدهیم، زیباییشناسی مردم اصلاح میشود. اما اگر اصالتها مخدوش بماند، جامعه زیباییشناسیاش را از دست میدهد و به مد پناه میبرد. مد نوعی سلب مسئولیت است: همه نگاه میکنند دیگران چه میپوشند یا چه میسازند و همان را تقلید میکنند. این خطر بزرگی است.»
او به یک مثال روزمره اشاره میکند:«امروز میبینیم بسیاری از ساختمانهای شهری با نمای رومی ساخته میشوند. این نشانه آن است که زیباییشناسی جامعه مخدوش شده است. ممکن است فردی تحصیلات عالی و وضعیت مالی خوب داشته باشد، اما همچنان ساختمانی بسازد که از اساس بیریشه و بیاصالت است. در مقابل، یک روستایی ممکن است با زیباییشناسی سالمتر، بناهای درست را از نادرست تشخیص دهد. وظیفه مرمتکار این است که با آشکار کردن اصالتها، ذوق عمومی جامعه را اصلاح کند تا معماری آینده به راهی درست هدایت شود.»
فرامرز پارسی در ادامهی بحثهایش دربارهی فلسفهی مرمت، ابتدا بر یک نکته کلیدی دست گذاشت:« اصلاً چرا مرمت میکنیم؟ برای اینکه تفاوتها و گوناگونیها از بین نرود. مرمت یعنی کمک کنیم همهچیز یکسان نشود. برای همین است که باید گذشته یک بنا را بخوانیم؛ تاریخش، جغرافیا، اجتماع، روابط اقتصادیاش… هرچه بیشتر بخوانیم، مرمتگر بهتری میشویم. بعد از این خواندن است که باید بنا را خوانا کنیم تا دیگران هم بتوانند آن گذشته را بخوانند، بیآنکه رد دست ما حس شود.»
او برای روشنتر شدن منظورش مثالی زد:« در مسجد سپهسالار شما میتوانید از تاریخ ماد تا امروز را توضیح بدهید، چون انفصال وجود نداشته؛ همیشه اتصال بوده. مرمت دقیقاً همین اتصال است. مثل نردبانی که باید پلهپله باشد. اگر پلهای را حذف کنیم، نمیتوانیم به پلهی بالاتر برویم. مرمت یعنی همین رعایت پلهها.»
پارسی سپس به تفاوت نگاه شرقی و غربی در معماری اشاره کرد و گفت:« وقتی بنایی ساخته میشود، باید بیآنکه ما حس کنیم، درون هویت ما بنشیند. برای ما که با هویت ایرانی و شرقی بزرگ شدهایم، این نگاه فرق دارد با نگاه غربی. این بهمعنی برتری یکی بر دیگری نیست، سلیقهها متفاوتند. همانطور که در شرق دور سلیقهای بوده و در غرب سلیقهای دیگر. هر دو باید وجود داشته باشند. این همان گوناگونی است که گفتم نباید از بین برود.»
در بخشی از گفتوگو او حتی به صنعت مد اشاره کرد و دفاعی کوچک از آن کرد:« در مد هم غیر از جریانهای مندرآوردی، طراحانی هستند که ریشه در فرهنگ و تاریخ دارند. آنها به گذشته و سیر تکامل فکر میکنند. انتخابهایشان متکی بر انتخابهای قبلی است، نه صرفاً شوک بازار سرمایه. تغییرهای واقعی، تغییرهایی هستند که بر مبنای تکرار تجربههای موفق شکل میگیرند.»
پارسی سپس نگاهش را به فلسفهی تغییر معطوف کرد و با مثالی زیستی توضیح داد:« ما حاصل میلیاردها تجربه موفقیم. اصالت با تکرار است، نه با تغییر. تغییر تنها وقتی ارزش دارد که ضرورت داشته باشد. داروین هم میگفت تغییرات بزرگ منجر به مرگ میشوند. تغییرات کوچکاند که تکامل میآفرینند. اگر بچه من انگشتش کمی بلندتر باشد، شاید به نفعش تمام شود. اما اگر دست اضافه درآورد، نمیتواند زنده بماند. تغییر بزرگ سم است، تغییر کوچک زندگیساز.»
او دوباره بحث را به معماری کشاند:« وقتی از گوناگونی حرف میزنیم، یعنی تجربه انباشته هزارساله در یک سرزمین خاص. این گنج است. نمیشود آن را دور ریخت. هر بنای تاریخی یعنی حضور همه معماران پیش از ما. اگر آن را از بین ببریم، انگار قتل نفس کردهایم. برای همین سالهاست وقت زیادی روی مرمت روستایی گذاشتهام، چون روستاها هنوز این اتصال را بهتر حفظ کردهاند.»
پارسی درباره چرایی توجه ویژهاش به روستاها توضیح داد:« در شهرها طی یک قرن اخیر تغییرات آنقدر زیاد بوده که اتصال تجربههای زیسته از دست رفته. اما در بسیاری از روستاها، هنوز کنش امروز متکی بر تجربههای هزار سال پیش است. آنجا پلهها درست طی شدهاند. برای همین وقتی به روستایی در خراسان جنوبی یا سیستان و بلوچستان میروید، میبینید هنوز آن تداوم برقرار است.»
او سپس به خاطرهای اشاره کرد و گفت:«یادم هست چند سال پیش تصمیم گرفتند شعبه قدیمی بانک ملی روبهروی دانشگاه تهران را بازسازی کنند. جامعه معماری ایستاد و نگذاشت. پنجاه شصت سال پیش اگر لودر راه میافتاد، همه کف میزدند و میگفتند این یعنی پیشرفت! اما امروز جامعه حساس شده. این یک تغییر مثبت است.»
پارسی در ادامه صحبتها، روستا را نه فقط بهعنوان کالبد، بلکه بستری برای تجربه فرهنگی دانست:«معماری بنا بستر فرهنگ است. باقی کنشهای فرهنگی هم در آن بهتر لمس میشوند. مثلاً شعر سعدی را اگر در مسجد جامع اصفهان بخوانید، معنای عمیقتری پیدا میکند تا زیر برج ایفل. بستر مکانی مهم است. به همین دلیل بسیاری از رویدادهای فرهنگی را میشود به روستاها برد، چون آنجا کالبد و فرهنگ با هم معنا پیدا میکنند.»
او به یکی از تجربههای شخصیاش هم اشاره کرد:« یک بار در مسجد جامع اصفهان دیدم کتیبهای را با شعر سعدی امضا کردهاند: “غرض نقشیست کز ما بازماند.” آنجا بود که فهمیدم سعدی حتی در معماری هم حضور دارد. این یعنی پیوستگی فرهنگ. معماری، شعر، تاریخ، موسیقی و حتی جغرافیا همه به هم متصلاند.»
پارسی در پایان گفتوگو بار دیگر تأکید کرد:« راهها و فاصلهها، موسیقی، زبانشناسی، تاریخ و معماری همه به هم پیوند خوردهاند. مرمت دقیقاً همین است: فهمیدن پیوستگیها، پاسداشت گوناگونیها و جلوگیری از نابودی تجربههای زیسته. اگر اینها را از دست بدهیم، انگار خودمان را از دست دادهایم.»
