بازیگر محبوب نتفلیکس در جدیدترین فیلمش، داستانی عاشقانه و جاودانه را به تصویر میکشد؛ روایتی از پیوندی شاعرانه، تصمیمهای سخت و عشقی که زندگی را تغییر میدهد.
سوفیا کارسون بازیگر در گفتوگو با THR درباره به تصویر کشیدن رمان پرفروش روی پرده و آن پایان غمانگیز اما سرشار از امید صحبت میکند.
مخاطبان پیشتر سوفیا کارسون را در نقشهایی دیدهاند که عاشق میشود – مانند فیلمهای نتفلیکس «قلبهای بنفش» (Purple Hearts) و «فهرست زندگی» (The Life List)-اما فیلم جدید او بازگشتی است به سنتهای عاشقانه کلاسیک و جاودانه.
دیوید فینچر تیم بازیگران فیلمش را کامل کرد
کارسون در گفتوگو با هالیوود ریپورتر میگوید:«وقتی عاشق یک داستان عاشقانه میشوید، همیشه یک حس فرار از واقعیت با آن همراه است. اینکه بتوان چنین عشق زیبایی را ارائه کرد، تجربهای خاص است. این یکی، بهطور خاص، حس جاودانگی داشت. احساس میکرد مدتهاست یک داستان عاشقانه کلاسیک و بیزمان برای این نسل ساخته نشده.»
این داستان عاشقانه، «سال من در آکسفورد» (My Oxford Year) نام دارد. فیلمی به کارگردانی ایان موریس و با بازی کارسون (که یکی از تهیهکنندگان اجرایی هم هست) و کوری مایلکریست، بازیگر سریال «ملکه شارلوت.»
این فیلم اقتباسی از رمان سال ۲۰۱۸ جولیا ویلان است و درباره آنا (با بازی کارسون) است – زن جوان آمریکایی بلندپروازی که برای تحقق رؤیای دیرینهاش راهی دانشگاه آکسفورد میشود. او برنامه دقیقی برای زندگی دارد، اما همه چیز وقتی تغییر میکند که با جیمی (با بازی مایلکریست) – استاد دانشگاه و مرد محلی- آشنا میشود.
آنها از دل ادبیات و شعر به هم پیوند میخورند، اما رابطهای که ابتدا غیرمنتظره است، بهزودی زندگی هر دوی آنها را دگرگون میکند.
همزمان با اکران فیلم، کارسون در گفتوگوی خود با هالیوودریپورتر درباره خلق یک داستان عاشقانه تازه، پیچهای احساسی فیلم، و اینکه چگونه شخصیت آنا میتواند باعث شود دختران جوان احساس دیدهشدن و نمایندگی داشته باشند، صحبت میکند.

- چه چیزی در این داستان شما را جذب کرد و باعث شد بخواهید آن را به تصویر بکشید؟
بعد از انتشار Purple Hearts، با مارتی بوون و لورا کوئیکسیلور از شرکت Temple Hill ملاقات کردم و با کارهایشان خیلی آشنا بودم. آنها داستانهایی محبوب مثل Twilight و The Fault in Our Stars را زنده کردهاند. توی جلسه، مارتی پیشنهاد داد این داستان را با من در نقش آنا بسازیم و من تهیهکننده اجرایی هم باشم. وقتی فیلمنامه را خواندم، بلافاصله عاشق داستان آنا و جیمی و دنیای شعر و ادبیات آنها شدم؛ خیلی با آن ارتباط گرفتم.
- شما در Netflix حضور پررنگی در ژانر رمانس دارید. چه چیزی باعث میشود عاشق این داستان باشید؟
سالها قبل از اینکه عاشق شوم، عاشق نوشتن ترانههای عاشقانه بودم. همیشه به عشق و رمانس جذب میشدم. برایم یک نوع فرار از واقعیت وجود دارد وقتی عاشق میشوی. در بین همه داستانهایی که دیدهام، My Oxford Year حس عشق کلاسیکی را دارد که بیزمان است. حس کردم مدتی هست این نوع عشق روی فیلم برای این نسل نساخته شده و این موضوع من را خیلی هیجانزده کرد.
- برای ماندگاری یک فیلم عاشقانه چه عناصر ضروری هستند، مخصوصاً وقتی داستانهای عاشقانه زیادی دیدهایم؟
عشق جزئی ذاتی از تجربهی انسانی است و باید در اکثر فیلمها وجود داشته باشد. این فیلم شاید نزدیکترین داستان عاشقانهای باشد که تا امروز نقل کردهام. شخصیتهایی هدفمند دارند، داستانی سرشار از کلاسیکترین فرمها. دشمنی که تبدیل به عشق میشود همیشه جذابه. تصویربرداری آکسفورد شاعرانه و جادویی طراحی شده، انگار هر گوشهای از آن شعر است.
- چرا دوست نداشتید قبل فیلمبرداری آکسفورد را ببینید و واکنشتان را ضبط کنید؟
میخواستم اولین مواجههام با آکسفورد واقعی و طبیعی جلوی دوربین ثبت شود، دقیقاً مثل واکنش آنا. خودِ آکسفورد به اندازهای زیبا و جادوییست که باورکردنی نیست؛ حس کردم چنین فرصتی شانس بزرگیست برای روایت این عشق در یکی از باارزشترین مؤسسات جهان.
- شخصیت آنا با وجود تازهوارد بودن، مثل بیاعتماد به نفس نمایش داده نمیشود. آیا هدفمندانه اینطور طراحی شده؟
بله، آنا وقتی وارد اتاق میشود، حضوری قدرتمند دارد. او میداند که چه کسی است و برای چه تلاش کرده. او اعتماد به نفسی دارد که حقش را میداند و هر لحظهاش را با هدف زندگی میکند. در آکسفورد، هر لحظه را با اعتماد میگذراند و شدیداً برای زندگیاش برنامه دارد.

- صحنهای هست که نسبت به آنا در میخانه با عبارتهایی مثل «خانم مکزیکو» یا «سهیمه تنوع» خطاب میشود. چطور قصد داشتید از پیشزمینهاش استفاده کنید؟
این موضوع برای من و مادرم – که تهیهکننده هست – خیلی مهم بود. نمایش دادن یک زن لاتینتبار که شبیه خودم است در آکسفورد، که برای آن لحظه سخت تلاش کرده، برایم فخرآور بود. وقتی با نژادپرستی مواجه میشود، نوع واکنشش اهمیت دارد. او همیشه برای خودش جایگاهی ایجاد میکند حتی وقتی دیگران سعی در حذفش دارند.
- در مهمانی، گفتوگویی بین آنا و پدر جیمی هست درباره پیشینهاش. چرا مهم بود این بخش را نشان دهید؟
در آن گفتوگو، آنا میگوید: «مادرم پزشک بود در آرژانتین، اما اینجا بهعنوان پرستار مشغول است چون مدرکش پذیرفته نشد.» این واقعیت بسیاری از مهاجران است که گاهی مهارتهایشان پذیرفته نمیشود. خوشحالم توانستیم این جنبه انسانی و واقعی را به تصویر بکشیم.
- ادبیات و شعر چطور به پایه ارتباط آنا و جیمی بدل میشود؟
آنها از طریق ادبیات و شعر حس میکنند آن چیزی را که نمیدانند چگونه بگویند، از طریق کلمات نوشته شده به اشتراک میگذارند. ادبیات به آنها کمک میکند چشماندازی تازه نسبت به هم پیدا کنند؛ چیزی که شاید در گفتوگوی روزمره نمیتوانند بیان کنند.
- چه لحظهای باعث میشود که برای اولین بار واقعاً به هم پیوند بخورند؟
مردم معمولاً آن صحنه را بهترین لحظه داستان میدانند: وقتی کنار هم در دفترش نشستهاند و آنا شروع میکند به خواندن شعری که انتخاب کرده، و جیمی جملاتش را تکمیل میکند. انگار برای اولینبار واقعاً همدیگر را میبینند. عاشق میشوند از طریق شعر و ادبیات. ما همچنین با شاعران بزرگی مثل آلفرد تنیسون، الیزابت بارت براونیگ و همچنین اشعار اِمیلی دیکینسون – در نگاه اول برای من ناشناخته – آشنا میشویم که اساس رابطهشان را تشکیل میدهد. یکی از اشعار تنیسون میگوید: «عشق ورزیدن و از دست دادن بهتر است از آنکه هرگز عشق نورزی.» این جمله شاید زیباترین جملهای باشد که در زبان انگلیسی نوشته شده و در بر دارنده تمام essence داستان عشق آنهاست. زندگی کوتاه است، پس ارزش دارد عاشق باشی، شاد زندگی کنی، و به شادی کامل برسی- و این چیزی است که آنا از تجربهاش با جیمی یاد گرفت.

- این داستان عاطفی است اما در ریشهاش طنز دارد. مثلاً صحنه کارائوکه چطور بود؟ مخصوصاً وقتی به کار اجرای حرفهای شما میرسد؟
(میخندد) خیلی خوشحالم طنز داستان به گوش شما هم خورد. برای ما بسیار مهم بود و در همکاری با ایان موریس—کارگردانی که سریال ماندگار انگلیسی The In Betweeners را ساخته – ما مصمم بودیم که فیلممان در چارچوب طنز هم قرار گیرد. چون وقتی زندگی تیره و سخت میشود، خنده نور میاندازد. صحنه کارائوک برای من بسیار جذاب بود. فکر کردم خیلی آدمها با دیدن آن، بیشتر عاشق جیمی میشوند برای شجاعت، آزادی و صداقتی که آنجا نشان داد. او به وضوح ناراحت بود، اما همزمان خیلی دلپاک و باجسارت بود. آهنگ «Yellow» را میخواند و بعد میبینیم آنا با لباس زرد در آن صحنه ظاهر میشود. زرد تبدیل به رنگ امید و نور در فیلم میشود. مارتی (تهیهکننده) وقتی آن صحنه را دید گریه کرد؛ چون خیلی تاثیرگذار و دوستداشتنی بود.
- در داستان، جیمی رابطهشان را تا حد ممکن سرگرمکننده نگه میدارد چون راز مهمی دارد، اما آنا بهنوعی به او نشان میدهد که کسی میتواند واقعاً او را بشناسد. چگونه رابطهشان رشد میکند؟
از دید آنا، او به آکسفورد آمده بود بدون دنبال حواسپرتی جدی بودن. زنی بسیار هدفمند است: میخواهد سالش را با برنامه پیش ببرد. جیمی، دلیل شخصی برای سبکنگه داشتن رابطهاش دارد. در ابتدا برای هر دویشان جواب میدهد. اما عشق، ما را تغییر میدهد. آنا که دقیق پیشبرنامهاش را داشت، یاد میگیرد زیبایی زندگی در بینظمی، آزادی، شادی، عشق و غیرمنتظرهاست. جیمی هم شکست را تجربه میکند، اما عشق آنا او را دگرگون میکند. او میخواهد او را در کنار خود داشته باشد. این عشق، ممکن است غمانگیز باشد اما تغییرناپذیر است.
- وقتی متوجه بیماری جیمی میشویم، آنا هرگز او را قانع نمیکند که درمان را ادامه دهد، بلکه تاکید میکند که اجازه ندهد او را پس بزند و میخواهد تا پایان در کنار او بماند. این تصمیم او چه معنایی دارد؟
واقعاً قابل تحسین بود. من گاهی آن را کامل متوجه نمیشدم، اما این نشان میدهد چقدر آنا او را میشناسد و دوستش دارد دقیقاً برای همان کسی که هست. او چنین تصمیمی را با احترام میپذیرد و هرچند دردناک است، کنار او میماند. حتی وقتی با پدر جیمی مواجه میشود، با احترام و درک او را نمایندگی میکند. آنا هرگز از او نمیخواهد چیزی باشد که نیست، او را همانطور که هست، میپذیرد.

- در پایان فیلم، ما صحنهای از احتمالات را میبینیم، جایی که آنا و جیمی با هم سفر میکنند و فهرست آرزوهایش را کامل میکنند. نظر شما درباره این پایان چیست؟ اگر جیمی بیمار نبود، کجا میرفتند؟
سؤال فوقالعادهای است که پیشتر به آن فکر نکرده بودم. اما مهمترین چیز برای ما این بود که پایان فیلم با امید تمام شود. دیده شود زندگی پس از عشق ادامه دارد. سفری که در اروپا رفتند – آمستردام، پاریس، ونیز، یونان – ما برای آن صحنهها دو نوع برداشت گرفتیم: یکی که فقط آنا را نشان دهد و یکی که هر دو را در کنار هم. آن لحظهای که با زاویهی ۳۶۰ در یونان فیلمبرداری شد و او محو شد، حس سنگینی ایجاد کرد. آن لحظه که انگار او از دنیا رفته و آنا بدون او ادامه میدهد، تاثیرگذار بود. برای من مهم بود که واضح باشد آنا جای جیمی را نمیگیرد، بلکه به مسیر خودش میرود. رؤیای او همیشه روشن بود و این عشق به او جسارت داد تا زندگی را در مسیر دلخواهش دنبال کند. فکر میکنم آنها عشق بزرگ زندگی هم بودند.
- در نهایت چه چیزی را از این فیلم انتظار دارید مخاطب با خود ببرد؟ خود شما چه چیزی از این شخصیت یاد گرفتید؟
از آنا چیزهای زیادی یاد گرفتم چون شبیه او هستم؛ من هم عاشق برنامهریزی بودم. اما از این نقش آموختم که زیبایی واقعی زندگی در بینظمی و غیرمنتظرهاست. همچنین فهمیدم ترس از شکستن دل نباید مانع عاشق شدن باشد. این فیلم یادآوری میکند که «عشق ورزیدن و از دست دادن بهتر است از آنکه هرگز عشق نورزی». امیدوارم مخاطب دریابد زندگی برای عشق، شادی و تحقق هدف است – هر آنکه برای هر کس معنی دارد.