مایک لی در ۷۸ سالگی و با داشتن ۳ جایزه بفتا و یک نخل طلای کن در کارنامه هنریاش، همچنان راه خود را دنبال میکند. او در مصاحبهاش با گاردین درباره وسواس هالیوود نسبت به نامهای بزرگ، ارادهاش برای به تصویر کشیدن آدمهای واقعی و متهم شدن به تظاهر صحبت میکند. نویسنده گاردین در مصاحبه با این فیلمساز کهنهکار انگلیسی، مروری بر کارنامه پربار او هم داشته است.
مصاحبه با مایک لی دلهرهآور است، نه به دلیل جایگاه مرکزی مرعوبکننده او در پانتئون سینمای بریتانیا، البته شاید کمی به این خاطر باشد، بلکه به این علت که او فوقالعاده سختگیر و دقیق است. شما نمیتوانید به شیوه او کار کنید. اینکه هر کلمه را بسنجید و هر جمله را بررسی کنید. فیلمنامههای او بداهه نوشته نشده و بر اساس همکاری، اعتماد، غریزه و شجاعت هستند. مایک لی این کمالگرایی را در هر مصاحبه و هر مکالمهای دارد. این انرژی و روحیه را در کتاب مایک لی به روایت مایک لی، نوشته امی رافائلی، میتوان مشاهده کرد. کتابی که برداشتی نزدیک و تصویری از زندگی کاری مایک لی است و ماه آینده مجددا منتشر میشود.
دامنه فعالیتهای او محدوده باورنکردنیای را شامل میشود: او از سال 1971 علاوه بر ساخت درامهای تلویزیونی و سینمایی، مدام با انتظارات ژانری و فرمی بازی کرده و آنها را از نو تعریف کرده است. مایک لی از اینکه مردم همیشه از چند اثر محدود او حرف میزنند، فیلم مهمانی ابیگل (Abigail’s Party)، فیلم زندگی شیرین است (Life Is Sweet)، رازها و دروغها (Secrets & Lies) آزرده میشود. در حالی که از فیلمهای به همان اندازه باشکوه و مهم او مانند پیترلو (Peterloo) و همین حالا (Meantime) غفلت میکنند. همین حالا، کنکاشی باشکوه در دوران تاچریسم است. فیلمی که سکوی پرتابی در کارنامه حرفهای گری اولدمن و تیم راث بود. انستیتوی فیلم بریتانیا (بیافآی)، پاییز امسال مرور آثار او را در برنامه داشت. این برنامه شامل هر چیزی که او ساخته میشد. مایک میگوید: «از جمله قسمتهایی از نمایش امروز Play For Today ». گویی دنیا بالاخره تشخیص داده است که همه آنها را باید به عنوان فیلم در نظر بگیرد. علاوه بر این، نسخه تازهای از برهنه (Naked) در نوامبر اکران عمومی میشود.

اگرچه رُک و صریح بودن او واقعیت دارد، اما آنقدر خونگرم و کنجکاو است که در هنگام مصاحبه با او احساس ناراحتی نمیکنید. من این را تا بازخوانی متن مصاحبه متوجه نشدم. بعد از خواندن آن فهمیدم که اغلب به من تذکر میدهند. فکر میکنم که آیا موفقیت و اصالت روش او، به ویژه در کار با بازیگران که آنها را به درکی شهودی از واقعیترین دیالوگها پیش میبرد، ریشه در این موضوع دارد؟ اینکه افرادی که میتوانند به شکل مهربانی صریح و رُک باشند، تفریبا میتوانند هر چیزی را بگویند.
ما در مرکز لندن در سوهو هاوس همدیگر را ملاقات کردیم. یک باشگاه اعضای خصوصی که در همان خیابان دفتر قبلیاش قرار دارد که اخیرا به دلیل پاندمی از آن دست کشیده است. لی این واقعیت که در سن 78 سالگی، بعد از سه جایزه بفتا و یک نخل طلا کن و نامزدیهای بیشمار برای جوایز دیگر، هنوز برای شروع یک پروژه موانع و مشکلاتی دارد را هم دوست دارد و هم از آن متنفر است. او از آن بیزار است به این دلیل که باید برای جمعآوری پول سختی بکشد، در حالی که همزمان آن را به عنوان نشانهای از مستقل بودنش دوست دارد.
تهیهکننده قبلی من، سیمون چنینگ ویلیامز که حدود ده سال از مرگش میگذرد، هنگامی که از یک ملاقات با حامیان احتمالی آمریکایی برمیگشت گفت: «آنها اهمیتی نمیدهند که هیچ فیلمنامهای وجود ندارد، آنها اهمیتی نمیدهند که شما نمیتوانید بگویید موضوع آن درباره چیست، اما آنها به حضور یک ستاره آمریکایی اصرار دارند». در نتیجه ما از آن کنارهگیری کردیم. چراکه هر پروژهای که تا بحال انجام دادهام، از همان ابتدا جزئیات آن کامل مشخص است. به این صورت که میگویم: «آن را به من و سایر همکارانم بسپارید و ما این کار را به شما تحویل میدهیم.»

به عنوان مثال درباره فیلم تاریخی وارونه (Topsy-Turvy) میتوانیم بگوییم: این درباره گیلبرت و سالیوان است، یا اینکه این یکی دربار کشتار پیترلو، یا هر چیزی نزدیک به آن است. «ما نمیتوانیم درباره آن چیزی به شما بگوییم، فقط مقداری پول به ما بدهید.» البته در صورتی که آنها این شرایط را پذیرفته باشند و آنها آن را قبول کردهاند. در واقع رابطه میان لی و حامیان مالیاش مشکلی نداشته است.
اما انتخاب بازیگران برای لی یک عمل رادیکال است. هنگامی که تهیهکنندگان به استثنای چند مورد محدود یک نام بزرگ میخواهند، غالبا یک معنی دارد. ستارههای سینمایی باید جذاب و خوشتیپ باشند. در فیلمهای لی، گاهی بازیگران زیبا هستند، گاهی از برخی زاویهها خوب هستند و گاهی نیز زیبا نیستند. تیموتی اسپال هرگز به عنوان یک بازیگر مرد نقش اصلی کلاسیک توصیف نمیشود. اما در 6 فیلم لی، که به نوعی از مجموعهای از کاراکترهای اصلی بهره میبرند، نقش اصلی را به عهده دارد. تصور کردن فیلم مهمانی ابیگل، فیلمی با طراوت و درگیرکننده که کاوشی در طبقه و فضاهای حومه شهری انگلیس در سال 1977 است، با مجموعهای از چهرههای عالی و متقارن دشوار است.
سخت نیست که این موضوع را به عمق اجراهای بازیگران در فیلمهای لی ارتباط ندهیم. البته نه به این دلیل که چهرههای معمولی بهتر از بازیگران زیبا هستند. در واقع این یک بازی اعداد است: اگر همه مجبور نباشند بینیهای سربالا داشته باشند، شما استعدادهای بسیار بزرگتر و متنوعتری خواهید داشت. لی میگوید: «فتوژنیا یک فرهنگ است و من فرهنگ متفاوتی را ایجاد میکنم. من به آدمهای واقعیای که در خیابان هستند علاقهمندم.»

بحث درباره مهمانی ابیگل، که عمدتا مورد تحسین منتقدان قرار گرفت، این بود که آیا تحقیری بیرحمانه را منتقل میکند یا خیر؟ چراکه طبق عبارت به یاد ماندنی دنیس پاتر این یک ریشخند طولانی است که در ارتباط با نفرت واقعی درباره طبقه متوسط رو به پایین قرار میگیرد. این بحث درباره مهمانی ابیگل بیشتر در میان فیلمنامهنویسان در جریان بود. آیا لی نگاهی همراه با تحقیر به حومه شهر دارد؟ آیا تصورات او از طبقه کارگر از موضعی بالاتر است؟ پسزمینه خودش چطور؟ آیا او زمانی که پدرش یک پزشک بود و از طبقه متوسط محسوب میشد و هیچوقت حتی نزدیک حاشیهها هم زندگی نکرده، تصویری از یک مرد جوان عصبانی داشته است؟ آیا او به جنبههای ناپسند زندگی مدرن تعلق داشته؟
این اتهامات اگرچه در 40 سال گذشته همیشه وجود داشته، اما کمتر شده است. لی همیشه با کمی عصبانیت و خشم از آنها استقبال کرده است. ما مدام وارد گفتوگو میشویم و درباره زندگینامه کییر استارمر نوشته مایکل اشکرافت صحبت میکنیم: «مردک بیچاره به مسخرهترین چیزها متهم شد.» اتهام اساسی اشکرافت این است که استارمر آنطور که او تصور میکند طبقه کارگری نیست. لی میگوید: «من فکر میکنم با برخی جنبههای آن سازگار باشم. من سابقهای طولانی در متهم شدن به تظاهر دارم. اینکه من تحت تاثیر طبقه کارگری بودهام. اما با اینکه من با یک پدر جراح زندگی میکردم در یک منطقه بسیار کارگری بزرگ شدهام و به یک مدرسه طبقه کارگر به اسم سالفورد گرامر میرفتم. اما من هرگز تحث تاثیر قرار نگرفتم که چیزی غیر از آنچه که هستم باشم.»
به شکل وسوسه برانگیزی، وقتی نگاهی عمیق به گذشته وجود دارد، نه تنها فیلمها و مسیرشان بلکه موفقیت یا شکست آنها در زمان اکران و همچنین شیوهای که امروز تفسیر میشوند را باید در نظر گرفت.

برهنه که در سال 1993 منتشر شد، بخاطر سیاستهای جنسیتی آن تمرکزی بر یک خشم پیچیده بود. فیلم بر کاراکتر جانی که نقش او را دیوید تیولیس به متعهدانهترین شکل بازی کرده، متمرکز است. شخصیتی سرگردان که از همه، زنان بیشتر از مردان، نفرت دارد. او خشمگین، پرمدعا و به شدت ناامید است. غم و اندوه خُرد کننده این شخصیت به شکلی پیچیده تقریبا او را نجات میدهد. شما نمیتوانید از چیزی که ذرههای آن رها شده است، نقشهای دقیق طراحی کنید.
فیلم تا حدی با واکنشهای شدید فمینیستها روبهرو شد. یک نویسنده به این خاطر که کاراکترهای زن فیلم پذیرای بدرفتاریاند از آن نفرت داشت. عده زیادی از خشونت جنسی آن خشمگین بودند (همچنین یک صاحبخانه متجاوز در فیلم وجود دارد). هم آن زمان و هم اکنون که فیلم را دوباره تماشا میکنم، به خشونت زنستیزانه آن اعتراضی ندارم ، چنین خشونتی زمانی که تابع زیبایی شناسی یا حس و حال شهوانی باشد مشکلساز است، نه هنگامی که با وحشیگری ناخوشایند و زننده در یک داستان درباره خشونت زنستیزانه رو به رو هستیم، اما ابهاماتی که منجر به بحث درباره حوزه اخلاقی آن شدهاند را درک میکنم.
لی به هیچ وجه نمیتواند این را ببیند. او میگوید: «فیلم در سینمایی در شمال لندن نمایش داده شد. من به جلسه پرسش و پاسخ رفتم و در آنجا توسط گروهی از فمینیستها مورد حمله قرار گرفتم. چیزی که آنها برایش آماده نبودند این بود که بازیگرانی مثل کاترین کارتلیج، لسلی شارپ، کلر اسکینر و دبورا مکلارن همه در فیلم حضور داشتند. بازیگرانی که همهشان فمینیست هستند. شما نمیتوانستید فیلم را با بازیگرانی که فمینیست نبودند، بسازید. آنها از خودراضی بودند و پاسخ محکمی به آنها داده شد. سال 1993 بود و در پایان دهه هیجکدام از اینها وجود نداشت. من فکر میکنم مردم اکنون آنچه واقعا هست را متوجه خواهند شد. تصور میکنم آنها شخصیت اصلی فیلم جانی را به شکلی هوشمندانه درک کنند.»

مایک لی اکنون فیلمنامههای بداهه خود را به روشی غیرعادی و استادانه منطقی جلوه میدهد. او میگوید: «بله، این درباره رفتن به یک سفر خلاقانه است تا کشف کنید در حال انجام چه کاری هستید. البته بدین معنا نیست که افرادی که فیلمنامههای قراردادی مینویسند این کار را انجام نمیدهند. شما میتوانید درخشانترین فیلمنامه جهان را بنویسید، اما همانطور که میدانیم وقتی صحبت به طور خاص از فیلمها به میان میآید، آدمهای دیگری آنجا هستند که میتوانند به فیلمنامه شما آسیب برسانند. چه بخواهید چه نخواهید آنها قصد همکاری دارند. شما شاید به روشی هوشمندانه آن را به همان خوبی انجام بدهید.»
مایک لی: «من نگران فیلمسازان جوان هستم. آنها زمان بسیار سختی را سپری میکنند. به آنها گفته میشود که چه کاری را میتوانند انجام بدهند و چه کاری را نمیتوانند. اینکه باید افراد مختلف و موضوعات متفاوتی کار کنند. هیچکس درباره تنوع اختلاف نظر ندارد. اما وقتی تجویز میشود، خطرناک است»
مایک لی میان اینکه کاملا تسلیم این فرایند شود و یا کاملا مسئولیت آن را به عهده میگیرد، در مسیری حساس گام برمیدارد. لی اشاره میکند: «اینکه بگویم من اصلا کنترل وسواسی ندارم، غیر منطقی خواهد بود. شما باید یک کنترل وسواسگونه داشته باشید.» با این حال، او هرگز بدون اشاره به یک بازی خاص، یا کار طراح صحنه (آلیسون چیتی که تکیهگاه اصلی او بود) و یا شخص دیگری، درباره فیلمهای خود صحبت نمیکند.
مایک لی با ملاحظهکاری و قراردادها به هیچوجه کنار نمیآید و از آنها نفرت دارد. به نظر میرسد که او بدون ترس و واهمه به یک تهیهکننده اجرایی بدون چهره تبدیل میشود. البته هنگامی که بحث آگاهی اجتماعی به میان میآید مقداری تفاوت پیدا میکند. البته نه این معنا که کمتر بیپروا باشد. لی میگوید: «من نمیخواهم خودم را به باتلاق این موضوعات بکشانم و به شکلی قابل پیشبینی از تیک زدن کلیشههای سیاسی عصبانی میشوم. من نگران فیلمسازان جوان هستم. آنها زمان بسیار سختی را سپری میکنند. به آنها گفته میشود که چه کاری را میتوانند انجام بدهند و چه کاری را نمیتوانند. اینکه باید افراد مختلف و موضوعات متفاوتی کار کنند. هیچکس درباره تنوع اختلاف نظر ندارد. اما وقتی تجویز میشود، خطرناک است.»
این مسئله قابل توجه است که اکثر فیلمهای او در خارج از انگلستان، به ویژه در فرانسه و آمریکا، تاثیر و اقبال بیشتری دارند. اما او این موضوع را جالب نمیداند: «کار من در اینجا، در فرهنگ ما ریشه دارد. اما موضوع اصلی این نیست، بلکه دربارهی انسانیت است.» رازها و دروغها، یک پرتره باورنکردنی از یک متخصص بینایی سنج است که دنبال مادر واقعی خود میگردد. این فیلم به ویژه در آمریکا خوب عمل کرد و از لحاظ تجاری و بینالمللی، موفقترین فیلم اوست. مایک میگوید: «اهمیت این موضوع به این دلیل است که پیگیری تولد در 50 مورد از 52 ایالت آمریکا غیر قانونی است. در کشورهای زیادی نیز غیر قانونی باقی میماند. بنابراین این موفقیت فقط مربوط به من و سبک کاریام نیست، بلکه بخاطر این ویژگیهای خاص است.» درست هنگامی که صحبت درباره یک فیلم به ویژه تا اندازه خوب میشود؛ به عنوان مثال فیلم زندگینامهای سال 2014 او درباره یک نقاش به نام آقای ترنر (Mr.Turner) که برخی از بهترین نقدهای کارنامه حرفهای او را در پی داشت ، برخی از کارهای کمتر دیده شدهاش یا آنهایی که تا حدودی از ابهام رنج میبرند را به یاد میآورد. در نتیجه باعث میشود که درباره آنها صحبت کنیم.
او فیلمهایش را به گونهای میبیند که گویی فرزندانش هستند. نه با خودشیفتگی پیشینیان که همه آنها بینقصاند. بلکه این موضوع که دنیای سینما برخی از آنها را بر دیگران ترجیح میدهد واقعا او را آزرده میکند. فضای صمیمی و خانوادگی که او در پروسه آفرینشگری خود وارد میکند به گونهای است که شاید به نظر برسد که او با برخی از بازیگران اصلی خود ازدواج کرده است. البته خب آلیسون استدمن همسر سابق اوست و یک رابطهی طولانی مدت نیز با ماریون بیلی داشته است. اما در واقع روابطی عادی هستند. نکته غیر معمول این است که او چقدر خوب میتواند با افرادی که ازدواج کرده، در همان حین و یا بعد از آن، کار کند. مایک میگوید: «من خیلی حرفهای هستم. آنها نیز بسیار حرفهای هستند. ما با زبان کاری که انجام میدهیم صحبت میکنیم. البته گاهی اوقات ممکن است این فرایند میان من و بازیگران باشد، اما بیشتر درباره این است که همه با یکدیگر کار کنند». او میافزاید: «من و آلیسون استدمن پس از اینکه از یکدیگر جدا شدیم همچنان با هم کار کردیم» و سپس نتیجه میگیرد: «این موضوع چندان مرتبط نیست».

کرونا پروژههای اخیر او را خراب کرد. هیج راهی وجود ندارد که او بتواند با فاصله اجتماعی کار کند. «توسعه یک صحنه، بداههپردازیهای طولانی در شخصیت، زمان و صبر میخواهد. این رویکرد اجازه میدهد که چیزها کمی بیش از حد طولانی بمانند، نه اینکه برای ساختن هر چیزی تلاش کنید. این رویکرد میتواند به بداههپردازیهای فوقالعاده خستهکننده منجر شود، اما بخشی از پروسه رشد ارگانیک است.» مایک به من نمیگوید که پروژه بعدیاش چیست و علت نگفتنش را نیز توضیح نمیدهد. آیا او فکر میکند که تا بستر مرگ کار خواهد کرد؟ او در پاسخ میگوید: «اطمینان دارم که بعد از مرگ نیز کار خواهم کرد.» این جواب و چیزی که روش او به من میگوید، نتیجهاش یک پروژه ناتمام است.