در پنجاهونهمین قسمت برنامه «اکنون»، سروش صحت میزبان دکتر اکبر سلطانی، فوقتخصص غدد و متابولیسم (اندوکرینولوژی) بود؛ پزشکی که مسیر علمی خود را از تخصص داخلی و آموزش «تفکر نقادانه در پزشکی» آغاز کرده و سپس با تحصیل آکادمیک در فلسفه، این حوزه را بهصورت جدی و نظاممند دنبال کرده است. محور این گفتوگو، چیستی تفکر نقادانه، نسبت آن با فلسفه، نقش آن در زندگی روزمره، مسئله اقناع و تفاوت استدلال با لفاظی بود.
دکتر اکبر سلطانی در ابتدای گفتوگو، از تجربه تدریس تفکر نقادانه در پزشکی سخن گفت و توضیح داد که این درس ابتدا با هدف نقد اطلاعات پزشکی، آمار و روش تحقیق ارائه میشد، اما بهتدریج روشن شد که اصول نقد، منحصر به پزشکی نیست. او گفت: «تفکر نقادانه مجموعهای از مهارتها برای ارزیابی اطلاعات است و این اصول در همه حوزهها مشترکاند. به همین دلیل تلاش کردم مثالها را از فضای پزشکی خارج و این مهارت را عمومیتر کنم.»
اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت
به گفته او، در جریان این مسیر و با مطالعه منابع غربی، به مفهومی برخورد کرد که برایش تعیینکننده بود: «در یکی از کتابهای معتبر تفکر نقادانه، فصلی با عنوان «لفاظی» یا رتوریک وجود داشت. وقتی آن فصل را خواندم، احساس کردم بسیاری از کنشهای ارتباطی در جامعه ما بهجای استدلال، مبتنی بر لفاظی است؛ یعنی استفاده از شعر، کنایه، متلک و تحریک احساسات بهجای منطق.»
سلطانی با تأکید بر تمایز میان «استدلال» و «اقناع» افزود: «مطالعات نشان میدهد که انسانها اغلب با استدلال محض قانع نمیشوند؛ بهویژه در حوزههایی مانند سیاست و دین. در این فضاها، تکرار، تبلیغات و ابزارهای احساسی اثرگذارترند. با این حال، مسئله اصلی این است که چه زمانی استفاده از ابزارهای هنری و احساسی اخلاقی و موجه است.»
او در توضیح این تمایز گفت: «اگر یک ادعا از نظر استدلالی درست و صادقانه باشد، میتوان برای اقناع مخاطب از هنر، ادبیات یا تصویر استفاده کرد. در این حالت، شعر و روایت نقش تسهیلکننده دارند. اما اگر استدلالی در کار نباشد و صرفاً از احساسات برای پذیراندن یک گزاره نادرست استفاده شود، این دیگر اقناع نیست، بلکه لفاظی و سوءاستفاده است.»
دکتر سلطانی سپس به دلیل ورود خود به فلسفه پرداخت و گفت که بارها با این پرسش مواجه شده بود که چرا یک پزشک به تدریس تفکر نقادانه میپردازد. او توضیح داد: «برای رفع این سوءتفاهم، تصمیم گرفتم فلسفه را بهصورت آکادمیک بخوانم. فلسفه برای من اهمیت داشت، زیرا ابزار اصلی فیلسوفان تفکر نقادانه است. در فلسفه، هیچ مرید و مرادی وجود ندارد و تعهد نهایی به استدلال است، نه به نامها.»
او یکی از کارکردهای مهم فلسفه را نقد «باورهای پایه» دانست؛ باورهایی که به گفته او، اغلب بدون ارزیابی نقادانه و بر اثر آموزش خانواده، نظام آموزشی، رسانهها و جغرافیای تولد شکل میگیرند. سلطانی گفت: «بسیاری از باورهای اساسی ما، مانند باورهای دینی یا ارزشی، محصول تصادف جغرافیاییاند. این بدان معنا نیست که همه این باورها لزوماً نادرستاند، اما اغلب نقد نشدهاند.»
به باور او، تفکر نقادانه الزاماً به معنای نقد همه چیز نیست. او تأکید کرد: «ما باورها و نظراتی را نقد میکنیم که تأثیر تعیینکنندهای بر زندگی و تصمیمهای ما دارند؛ مانند آموزش فرزندان یا انتخاب مسیر حرفهای. در مقابل، بسیاری از تصمیمهای روزمره نیازی به چنین سطحی از نقد ندارند.»
بخش دیگری از گفتوگو به مسئله «گروههای مرجع» اختصاص داشت. دکتر سلطانی با اشاره به اینکه هیچ فردی نمیتواند در همه حوزهها متخصص باشد، گفت: «تفکر نقادانه به ما کمک میکند افرادی را بهعنوان مرجع انتخاب کنیم که خودشان اهل استدلال، پرهیزکار از مغالطه و برخوردار از مهارتهای نقادانه باشند. با این حال، حتی این مرجعیت نیز باید بهطور مستمر پایش و بازبینی شود.»
او در ادامه، با اشاره به تجربه شخصی خود در مواجهه با متون ادبی، به سعدی پرداخت و گفت: «احترام به یک متفکر یا شاعر بزرگ به معنای پذیرش بیچونوچرای همه سخنان او نیست. میتوان با حفظ احترام، با بخشی از سخنان او مخالف بود. این مخالفت نه نشانه بیاعتنایی است و نه بیاحترامی، بلکه نشانه تعهد به استدلال است.»
سلطانی همچنین به تفاوت «درک شهودی» و «پذیرش استدلالی» اشاره کرد و توضیح داد که بسیاری از گزارهها ابتدا بهصورت شهودی پذیرفته میشوند. به گفته او: «گاهی یک جمله یا بیت شعر، بدون استدلال مفصل، درک عمیقی ایجاد میکند. اگر این شهودها میان افراد مشترک باشد، مسئلهای ایجاد نمیشود. اما وقتی اختلاف به وجود میآید، ناگزیر باید به فضای استدلال بازگشت.»
او به تکثر نظریهها در فلسفه اشاره کرد و گفت: «در علوم انسانی، با مجموعهای از منظرها و پرسپکتیوها مواجهایم. هر نظریه بخشی از حقیقت را نشان میدهد و هیچ نظریهای مصون از نقد نیست. فلسفه، بیش از آنکه مجموعهای از پاسخهای نهایی باشد، میدان گفتوگوی دائمی و نقد مستمر است.»
در ادامه گفتوگوی سروش صحت با دکتر اکبر سلطانی، بحث به مسئله «حقیقت»، تکثر منظرها و نسبت تفکر نقادانه با نسبیگرایی، علم و شبهعلم کشیده شد؛ جایی که سلطانی با مثالها و توضیحاتی نظاممند، چارچوب نگاه نقادانه را روشنتر کرد.
او با اشاره به شباهت بحث منظرهای مختلف با داستان مشهور «فیل در تاریکی» در مثنوی مولوی توضیح داد: «در این روایت، هر فرد بخشی از فیل را لمس میکند و همان بخش را بهدرستی توصیف میکند، اما هیچکدام تصویر کامل فیل را در اختیار ندارد. این مثال بهخوبی نشان میدهد که منظرهای مختلف میتوانند هر یک بخشی از حقیقت را نشان دهند، بدون آنکه بهتنهایی معادل کل حقیقت باشند.»
به گفته او، مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که فردی مدعی شود با «شمع» آمده و کل حقیقت را میبیند. سلطانی تأکید کرد: «تفکر نقادانه دقیقاً در همین نقطه حساس میشود. فلسفه به چنین ادعایی نیز مشکوک است و یادآوری میکند که حتی این ادعای دیدن کل حقیقت هم باید زیر سؤال برود. کار تفکر نقادانه بیشتر حذف ناحقیقتهاست، نه ارائه تصویری نهایی و کامل از حقیقت.»
او افزود: «تفکر نقادانه به ما میآموزد هرگز تصور نکنیم کل حقیقت در اختیار ماست و دیگران در خطا هستند. این نگاه، خودمحوری، قطعیتزدگی و اطمینان افراطی را کاهش میدهد. ما همواره با حقیقتی مواجهایم که در حال شدن است، نه حقیقتی بسته و تمامشده.»
در ادامه، دکتر سلطانی به یکی از سوءتفاهمهای رایج اشاره کرد و گفت: «تفکر نقادانه به معنای نسبیگرایی رادیکال نیست. این تصور که هر کس هرچه گفت درست است، دقیقاً نقطه مقابل تفکر نقادانه است. در رویکرد نقادانه، هر ادعایی میتواند نادرست باشد و باید نقد شود.»
او توضیح داد که رویکرد نقادانه شبیه رویکرد علمی است: «ما نظریهها را نقد میکنیم و هر نظریهای که از نقدها سربلند بیرون بیاید، فعلاً حفظ میشود. این به معنای قطعیت نیست. همانطور که در علم، نظریه نیوتن زمانی کامل به نظر میرسید، اما بعد با نسبیت و سپس مکانیک کوانتومی محدود شد. ممکن است در آینده نظریهای جامعتر ارائه شود که اینها را در خود جمع کند.»

بخش مهمی از گفتوگو به تفاوت «علم» و «شبهعلم» اختصاص داشت. سلطانی تأکید کرد که مرز روشنی میان این دو وجود ندارد، اما این به معنای یکسان بودن آنها نیست. او گفت: «همانطور که مرز دقیقی میان آب گرم و سرد وجود ندارد، اما این دو یکی نیستند، علم و شبهعلم هم با مجموعهای از ملاکها از هم تفکیک میشوند.»
به گفته او، برخی از این ملاکها عبارتاند از: «قدرت پیشبینی، عینیت و قابلیت اندازهگیری، ابطالپذیری، تکرارپذیری و روشمندی. هرچه یک نظریه این ویژگیها را بیشتر داشته باشد، علمیتر است و هرچه کمتر داشته باشد، به شبهعلم نزدیکتر میشود.»
سلطانی با تأکید بر نقش «روش» گفت: «در علم، مشاهده باید روشمند باشد. تجربه شخصی الزاماً نادرست نیست، اما علمی هم نیست، چون احتمال خطای آن بالاست. تجربههای شخصی میتوانند فرضیه تولید کنند، اما برای تبدیل شدن به علم باید آزمون روشمند، گروه کنترل و دادههای قابل تکرار داشته باشند.»
او افزود: «یکی از مشکلات شبهعلم این است که نسبت به وقایع جهان حساس نیست. هر اتفاقی که رخ دهد، تبیری برای حفظ ادعای خود ارائه میدهد. در حالی که گزاره علمی باید در برابر جهان آسیبپذیر باشد و امکان ابطال داشته باشد.»
در ادامه، سلطانی به این نکته اشاره کرد که بسیاری از آنچه امروز شبهعلم تلقی میشود، در واقع فرضیههایی هستند که هنوز آزمون علمی نشدهاند: «برخی از این فرضیهها ممکن است در آینده تأیید شوند و وارد علم شوند، و برخی دیگر کنار گذاشته شوند. مسئله اصلی، روش مواجهه با آنهاست.»
او در جمعبندی این بخش از گفتوگو، تعریف سادهای از تفکر نقادانه ارائه داد و گفت: «تفکر نقادانه یعنی مواجهه با ادعاها، گفتارها و متون بر اساس مجموعهای از ملاکها. نتیجه این بررسی میتواند پذیرش، رد یا تعلیق قضاوت باشد. توانایی گفتنِ «نمیدانم» یکی از مهمترین مهارتهای تفکر نقادانه است.»
به باور دکتر سلطانی، این رویکرد نهتنها در علم، بلکه در اخلاق و زندگی روزمره نیز کاربرد دارد: «ما در اخلاق هم با ملاکها قضاوت میکنیم. ممکن است نظریههای اخلاقی متفاوت باشند، اما باز هم میتوان با معیارها آنها را سنجید. دغدغه اصلی انسانها اغلب اخلاق است و شاید از این جهت، اخلاق حتی از علم هم دشوارتر باشد.»
در بخش دیگری از گفتوگوی سروش صحت با دکتر اکبر سلطانی، بحث از حوزه فلسفه و معرفتشناسی، به شکل پررنگتری وارد روانشناسی، زندگی روزمره و حتی روابط عاطفی شد؛ جایی که تفکر نقادانه نه بهعنوان یک مهارت صرفاً دانشگاهی، بلکه بهمثابه ابزاری برای خودشناسی، سلامت روان و زیست انسانی مورد بررسی قرار گرفت.
سلطانی در پاسخ به این پرسش که آیا آموزش تفکر نقادانه میتواند افسردگی، اضطراب و استرس را کاهش دهد، به یافتههای پژوهشی اشاره کرد و گفت: «مطالعات نشان میدهد آموزش تفکر نقادانه عموماً باعث کاهش افسردگی، اضطراب و استرس میشود. شاید در نگاه اول تصور شود که تفکر نقادانه اضطراب را بیشتر میکند، اما برعکس، وقتی فرد نسبت به باورهایش آگاه میشود، نوعی اشراف و خودکنترلی پیدا میکند.»
او این موضوع را به درمان شناختی ـ رفتاری (CBT) پیوند زد و توضیح داد: «در روانشناسی، CBT تا حد زیادی مبتنی بر تفکر است. چون احساسات ما از باورهایمان نشأت میگیرد، وقتی بتوانیم باورها را نقد و بررسی کنیم، میتوانیم واکنشهای هیجانیمان را بهتر مدیریت کنیم. به همین دلیل تفکر نقادانه با خودشناسی و تنظیم هیجانی نسبت مستقیمی دارد.»
به گفته او، یکی از دستاوردهای مهم تفکر نقادانه «استقلال فکری» است؛ استقلالی که باید آموزش داده شود: «همانطور که به بچهها استقلال رفتاری یاد میدهیم، استقلال فکری هم نیاز به آموزش دارد. فرد نقاد بهجای پیروی صرف، با اعتمادبهنفس تصمیم میگیرد.»
سلطانی در عین حال تأکید کرد که تفکر نقادانه یک توانایی صفر و یک نیست: «تفکر نقادانه طیف دارد. همه ما درجاتی از آن را داریم، چون مدام در حال استدلال و نقد استدلال دیگران هستیم. آنچه در آموزش تفکر نقادانه اتفاق میافتد، عمیقتر و آگاهانهتر شدن این مهارتهاست.»
در ادامه، گفتوگو به یکی از دشوارترین وجوه تفکر نقادانه رسید: گفتنِ «نمیدانم» و پذیرفتنِ «حق با توست». سلطانی با اشاره به شواهد تاریخی گفت: «حتی در تاریخ علم هم میبینیم دانشمندانی که سالها روی یک نظریه کار کردهاند، وقتی به خطای آن پی بردهاند، حاضر نشدهاند علناً عقبنشینی کنند. چون ما انسانیم، نه ربات. هویت برای ما مهمتر از منطق است.»
او این وضعیت را با مفهوم «ناهماهنگی شناختی» توضیح داد: «وقتی کسی به ما نشان میدهد که باوری که سالها با آن زندگی کردهایم غلط بوده، فقط یک باور زیر سؤال نمیرود؛ کل گذشته ما زیر سؤال میرود. طبیعی است که ذهن وارد واکنش دفاعی شود.»
به باور سلطانی، به همین دلیل است که استدلال منطقی همیشه باعث تغییر نظر نمیشود: «اغلب ما اول نظرمان را انتخاب میکنیم و بعد دنبال دلیل میگردیم. این فشار روانی که بپذیریم اشتباه کردهایم، بسیار سنگین است.»
او در عین حال میان انواع باورها تمایز قائل شد: «در باورهای علمی، تغییر نظر آسانتر است. مثلاً درباره واکسن کرونا، وقتی شواهد کافی نبود، میگفتیم صبر کنیم؛ وقتی شواهد آمد، نظرمان را عوض کردیم. اما در باورهای هویتی، دینی یا سیاسی، عقبنشینی بسیار سختتر است.»
بخش مهمی از این گفتوگو به تفاوت «ترجیح شخصی» و «ادعای قابل نقد» اختصاص داشت. سلطانی توضیح داد: «اگر من بگویم ماشین آمریکایی قدیمی دوست دارم، این یک ترجیح شخصی است و از حوزه تفکر نقادانه بیرون میرود. اما اگر بگویم همه باید ماشین آمریکایی بخرند، آنوقت باید دلیل بیاورم و وارد نقد میشوم.»
او تأکید کرد: «تفکر نقادانه زمانی فعال میشود که ادعای من قرار است بر دیگران اثر بگذارد. تا وقتی صرفاً از علاقه شخصی حرف میزنم، بحث نقادانهای در کار نیست.»

در ادامه، سلطانی به تجربهای شخصی اشاره کرد و گفت: «خیلی وقتها ما از قبل تصمیم گرفتهایم چه چیزی را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، حتی بدون شنیدن یا دیدن. تفکر نقادانه کمک میکند از خودمان بپرسیم چرا چنین تصمیمهایی گرفتهایم. اینجا پای خودشناسی و فراشناخت وسط میآید.»
او فراشناخت را اینگونه تعریف کرد: «فراشناخت یعنی شناخت نسبت به شناخت خودمان؛ اینکه از بالا به باورها و احساساتمان نگاه کنیم و بگوییم من اینطور فکر میکنم و اینطور احساس میکنم.»
سلطانی به نقدهای وارد بر تفکر نقادانه پرداخت و گفت: «تفکر نقادانه عمدتاً مبتنی بر فلسفه تحلیلی است؛ جریانی که بر شفافیت، استدلال و دلیل تأکید دارد. اما فلسفه قارهای به این رویکرد نقد دارد و میگوید شما همه چیز را به استدلال فرو میکاهید و لحن، بافت، همدلی و کارکردهای دیگر زبان را نادیده میگیرید.»
او با مثالی ساده توضیح داد: «اگر کسی در یک دعوای عاطفی بگوید تو هیچوقت منو درک نمیکنی، این یک استدلال منطقی نیست؛ بیان رنج است. پاسخ نقادانهِ خشک در اینجا نهتنها مفید نیست، بلکه مخرب است.»
به گفته سلطانی، زبان کارکردهای متعددی دارد: «ما همیشه برای اقناع استدلال نمیکنیم؛ گاهی برای همدلی، شوخی، بیان احساس یا تخلیه روانی حرف میزنیم. تفکر نقادانه اگر این تفاوتها را نادیده بگیرد، به سوءتفاهم و آسیب در روابط منجر میشود.»
در بخش دیگری از گفتوگوی سروش صحت با دکتر اکبر سلطانی، بحث تفکر نقادانه از حوزه نظری فراتر میرود و وارد میدان عمل میشود؛ جایی که این مهارت نهفقط در فلسفه، بلکه در پزشکی، درمان، تشخیص، اخلاق پزشکی و حتی آموزش کودکان معنا پیدا میکند.
سلطانی در پاسخ به این پرسش که تفکر نقادانه چه تأثیری بر کار پزشکی او داشته است، ابتدا به وجود «تفکر نقادانه بالینی» اشاره میکند: «در پزشکی ما چیزی داریم به نام Critical Thinking. این فقط یک مفهوم فلسفی نیست؛ بخشی از مهارت حرفهای پزشک است. تفکر نقادانه عمومی و تفکر نقادانه بالینی هر دو حضور دارند و مکمل هماند.»
او توضیح میدهد که تفکر نقادانه در پزشکی دستکم دو کار مهم انجام میدهد. نخست، نقد تجربههای روزمره: «خیلی وقتها ما یک کار را سالها تکرار میکنیم و کاملاً اتوماتیک انجامش میدهیم، بدون اینکه بفهمیم ممکن است اشتباه باشد. تجربه الزاماً به معنای درستی نیست. ممکن است کسی پنجاه سال رانندگی کند، اما پنجاه سال بد رانندگی کرده باشد. ما حتی میتوانیم در خطاهایمان کاملاً باتجربه شویم.»
به گفته او، اینجاست که «تفکر درباره تفکر» یا همان فراشناخت وارد عمل میشود: «یکی از تعریفهای خوب تفکر نقادانه این است که Thinking about thinking؛ یعنی آدم گاهی برگردد و ببیند کاری که هر روز انجام میدهد، واقعاً درست است یا فقط به کلیشه و عادت تبدیل شده.»
کارکرد دوم تفکر نقادانه، بهویژه در پزشکی، در مواجهه با کیسهای پیچیده خود را نشان میدهد: «هرچه کیس سادهتر باشد، تجربههای کلیشهای بیشتر جواب میدهد. اما هرچه کیس پیچیدهتر میشود، تجربه بهتنهایی کفایت نمیکند. آنجا باید داده جمع کنی، اطلاعات را نقد کنی، وزن بدهی و بعد استنتاج کنی.»
او مثال میزند از بیمارانی که از شهرهای مختلف به مراکز دانشگاهی ارجاع داده میشوند: «اینها معمولاً کیسهای صعبالعلاج یا صعبالتشخیص هستند. تفکر نقادانه اینجا کمک میکند که تحلیل دادهها عینیتر و تصمیمگیری دقیقتر شود.»
گفتوگو در ادامه به یکی از حساسترین حوزهها میرسد: اخلاق پزشکی. سلطانی میگوید: «در اخلاق پزشکی اصل بر این است که بیمار باید بداند. اما در شرایط خاص، اگر گفتن حقیقت به بیمار آسیب جدی بزند، میتوان زمان گفتن را مدیریت کرد یا اطلاعات را به همراه بیمار داد. ترجیح بیمار هم در این تصمیمگیری مهم است؛ بعضیها واقعاً نمیخواهند بدانند.»
او تأکید میکند که این تصمیمها ساده نیستند و تفکر نقادانه، در کنار همدلی، نقش مهمی در تشخیص موقعیت دارد.
در بخش بعدی گفتوگو، بحث به آموزش تفکر نقادانه میرسد. سلطانی آموزش را به دو نوع تقسیم میکند: آموزش مستقیم و آموزش غیرمستقیم. «آموزش مستقیم یعنی اینکه بگوییم استدلال چیست، دلیل چیست، مغالطه چیست. این کاری است که از سال ۱۳۹۰ در دانشگاه تهران انجام میشود. دانشجویان پزشکی، از همان ترمهای اول، چهار ترم تفکر نقادانه میگذرانند؛ سه ترم تفکر نقادانه و یک ترم علم و شبهعلم.»
اما او با تعجب میگوید: «باورتان میشود دانشجویانی که رتبههای تکرقمی کنکور هستند، وقتی متنی به آنها میدهی و میگویی استدلالش را پیدا کن، خیلی وقتها نمیتوانند؟ چون استدلالهای ما معمولاً شهودی و اتوماتیک است. استدلال با توضیح، توصیف و تبیین قاطی میشود و برایمان شفاف نیست.»
سلطانی تأکید میکند که آموزش مستقیم لازم است، اما کافی نیست. بخش مهمتر، آموزش غیرمستقیم است؛ یعنی آموزش فضیلتهای تفکر نقادانه: «تواضع فکری، شهامت فکری، استقلال فکری، همدلی. اینها را نمیشود فقط سر کلاس گفت. نمیشود گفت متواضع باش و انتظار داشت نتیجه بدهد.»

به باور او، آموزش غیرمستقیم بیش از هر چیز در حوزه هنر و ادبیات اتفاق میافتد: «رمان، سینما، تئاتر، نقاشی و حتی کارتون، بستر اصلی آموزش این فضیلتها هستند. وقتی مخاطب با شخصیت داستان همذاتپنداری میکند، یاد میگیرد از زاویههای مختلف به یک مسئله نگاه کند.»
او این مهارت را «وسعت دید» مینامد: «در تفکر نقادانه ما مهارتی داریم به نام دید وسیع. رمان خوب دقیقاً همین کار را میکند؛ تو را وادار میکند خودت را جای چندین شخصیت بگذاری. این یعنی خروج از دید لولهتفنگی.»
سلطانی تأکید میکند که آموزش تفکر نقادانه باید از سنین پایین آغاز شود: «هرچه باورها دیرتر شکل بگیرند، تغییرشان آسانتر است. وقتی کسی سی سال بر اساس یک باور زندگی کرده، اعتراف به خطا از نظر روانی بسیار سخت است. به همین دلیل است که فلسفه برای کودکان شکل گرفته.»
او به مدل «سه C» در فلسفه برای کودکان اشاره میکند: Critical Thinking، Creative Thinking و Caring. «یعنی کودک هم نقاد باشد، هم خلاق و هم مراقب دیگران. نه اینکه فقط یاد بگیرد از خودش محافظت کند.»
سلطانی با مثالی ساده از رانندگی نشان میدهد که تفکر نقادانه چهطور تجربههای روزمره را شفاف میکند: «تا وقتی یک رفتار برایمان شفاف نشده، قابل نقد و اصلاح نیست. اما همین که روشن شد، میشود دربارهاش فکر کرد، اصلاحش کرد و بهتر شد.»
در بخش پایانی این گفتوگو، سلطانی به معرفی مجموعهای از کتابهای مهم در حوزه تفکر انتقادی میپردازد. نخستین کتاب، «ذهن فریبکار شما؛ راهنمای علمی برای مهارتهای تفکر نقاد» اثر پروفسور استیون نولا است که با ترجمه خودش و مریم آقازاده و از سوی نشر اختران منتشر شده است. این کتاب بهعنوان اثری ساده و قابلفهم، گزینهای مناسب برای ورود اولیه به دنیای تفکر انتقادی معرفی میشود. به گفته او، این اثر نیمی به مهارتهای عمومی تفکر نقادانه و نیمی به تمایز علم و شبهعلم اختصاص دارد و میتواند چشماندازی کلی از این حوزه به خواننده ارائه دهد، هرچند چارچوبی کاملاً نظاممند از ابتدا تا انتهای فرایند تفکر انتقادی ارائه نمیکند.
در گام بعد، دکتر سلطانی به کتاب «تفکر انتقادی» نوشته ریچارد پل و لیندا الدر اشاره میکند؛ اثری ساختارمند که تفکر انتقادی را مجموعهای از حدود ۳۵ مهارت میداند که هسته مرکزی آن «استدلال» است. به اعتقاد او، مزیت اصلی این کتاب در منظمکردن ذهن مخاطب و ارائه نقشهای نسبتاً روشن از اجزای تفکر انتقادی است، اما به دلیل حجم و تعدد مفاهیم، مطالعه آن برای شروع مطلق توصیه نمیشود و بهتر است پس از آثار سادهتر خوانده شود.
بخش دیگری از گفتوگو به مجموعه کتابهای «والدین متفکر، فرزندان متفکر» اختصاص دارد؛ اثری از بروک نوئل مور و ریچارد پارکر که با ترجمه اکبر سلطانی و مریم آقازاده منتشر شده است. این کتاب که از نخستین ترجمههای انجامشده در این حوزه به شمار میآید، به دلیل داشتن تمرینهای متعدد و پاسخنامه، برای کار گروهی، بحثهای جمعی و آموزش عملی تفکر انتقادی بسیار مناسب ارزیابی میشود. دکتر سلطانی تأکید میکند که یکی از امتیازات مهم این اثر، پرداختن به موضوعاتی است که بهطور مستقیم با زیست روزمره و فضای رسانهای جامعه امروز پیوند دارند.
در ادامه، کتاب «مغالطات؛ هنر فریب و اعمال نفوذ ذهنی» نوشته ریچارد پل و لیندا الدر معرفی میشود؛ کتابی کمحجم اما کاربردی که به بررسی دهها مغالطه رایج میپردازد. این اثر، استدلالهایی را تحلیل میکند که ظاهری منطقی دارند اما در واقع نادرستاند. به باور دکتر سلطانی، شناخت این مغالطات برای فهم گفتارهای عمومی، رسانهای و حتی سیاسی ضروری است و در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ایران، سهم مغالطهها در فضای گفتوگو بسیار بیشتر از استدلالهای معتبر است.
در پایان، به کتاب «آموزش تفکر انتقادی برای کودکان؛ راهنمای معلم» اشاره میشود؛ اثری از سوزان برمن و جول لوین با ویراستاری لیندا الدر که مکمل آثار ریچارد پل به شمار میآید. این کتاب بهطور ویژه برای والدین و معلمان طراحی شده و تلاش میکند مفاهیم نسبتاً پیچیده تفکر انتقادی را به زبانی ساده و قابلاجرا برای کودکان منتقل کند. دکتر سلطانی این اثر را گامی مهم در آموزش غیرمستقیم تفکر انتقادی میداند؛ آموزشی که از سنین پایین آغاز میشود و بر پرورش فضیلتهایی چون تواضع فکری، شهامت در بازنگری باورها و استقلال اندیشه تمرکز دارد.
در جمعبندی پایانی گفتوگو، بر این نکته تأکید میشود که تفکر انتقادی نه یک مهارت واحد، بلکه شبکهای از تواناییها و فضیلتهاست که بهتدریج و در بستر آموزش، تجربه، هنر و ادبیات شکل میگیرد. هدف نهایی این فرایند، نه رسیدن به قطعیت، بلکه افزایش شفافیت، کاهش خطا و توانایی مواجهه آگاهانهتر با پیچیدگیهای فردی و اجتماعی است.
