فهرست بهترین سریال های جنایی و تبهکاری
به جرات میتوان گفت برای اینکه سریال پارانوئید از یک تریلر توطئه آمیز و کلیشهای اندکی فراتر رود فقط یک راهحل وجود دارد: یکی از شخصیتها بیپرده بگوید: این توطئه همه را درگیر خواهد کرد!
در طول هشت قسمت این سریال، توطئه در همهجا جاری است و پیگیری ماجرا را سخت و سرگیجهآور میکند؛ اما حتی اگر سریال، داستانی متقاعدکننده و جذاب را به ما ارائه میداد، بازهم شخصیتهای نفرتانگیز آن سبب میشدند که دنبال کردن ماجرا در طول هشت قسمت سریال، بهکاری طاقتفرسا و زجرآور بدل شود.
سریال پارانوئید پروژه سرمایهگذاری مشترک شبکه بریتانیایی ITV با کمپانی نتفلیکس بود که ابتدا در شبکه ITV در انگلستان روی آنتن رفت و سپس، شبکه نتفلیکس، در تمام دنیا، آن را در دسترس علاقهمندان قرارداد. داستان این مجموعه یک سریال جنایی است که با درام آمیخته شده و در شهر خیالی وودمر در انگلستان و دوسلدورف آلمان رخ میدهد. این سریال را میتوان درامی پلیسی و درعینحال، سریالی ترسناک با موضوع دسیسهچینی و توطئه دانست. داستان درجایی شروع میشود که در روز روشن، یک پزشک محترم با ضربات چاقو به قتل میرسد؛ خیلی زود کارآگاهان کارآزموده پلیس کشف میکنند که این جنایت یک قتل ساده نیست و مسائل پشت پرده فراوانی در پس این ماجرا وجود دارد.
داستان کلی فیلم حولوحوش مسائل سه کارآگاه میگذرد. ایندیرا وارما در نقش نینا سورش یکی از این کارآگاهان است. او پیشتر در سریال بازی تاجوتخت (با عنوان اصلی Game of Thrones) نیز بازی کرده بود. شخصیت الک وایفیلد را دینو فتشر، هنرپیشه قسمت دوم فیلم سینمایی اکنون مرا میبینی (با عنوان اصلی Now You See Me) بازی کرده و ایفای نقش بابی دی را هم رابرت گلنیستر، بازیگر سریال شیادها (با عنوان اصلی Hustle) بر عهده دارد. این دو شخصیت کارگاهان دیگر این مجموعه هستند.
آنها همکاری آلمانی به نام لیندا فلبر دارند که نقش او را کریستینه پاول بازیگر مجموعه تلویزیونی نسل جنگ (با عنوان اصلی Generation War) ایفا میکند. از دیگر شخصیتهای فیلم میتوان به لوسی کنونبری با بازی لسلی شارپ بازیگر سریال اسکات و بیلی (با عنوان اصلی Scott & Bailey) اشاره کرد. شخصیت دیگر داستان نیز دکتر کریس کرولی با بازی مایکل مالونی است که هنرپیشه مجموعه تلویزیونی ملکه سفید (با عنوان اصلی The White Queen) بوده است. دکتر کریس اولین شاهد صحنه قتل به شمار میرود. او روانپزشکی است که به شکلی مرموز و مبهم به این جنایت ارتباط پیدا میکند. از دیگر شخصیتهای این مجموعه میتوان به داروشناسی به نام نیک وینگرو با بازی دنی هوستون بازیگر فیلم سینمایی باغبان وفادار (با عنوان اصلی The Constant Gardener) اشاره کرد. شخصیت دیگر داستان، خبرچین شیادی بانام مستعار شبح کارآگاه با بازی کوین دویل بازیگر مجموعه دانتون ابی (با عنوان اصلی Downton Abbey) است.
باید اذعان داشت که گروه بازیگران فیلم خوب و حرفهایاند و در انتخاب آنها، همهچیز در نظر گرفتهشده ؛ اما متأسفانه داستان سریال پارانوئید فضای چندانی برای هنرنمایی بازیگرانش باقی نمیگذارد. در حقیقت، مشکل اصلی شیوه نگارش سخیف و اشکالات فراوان در داستانگوییهای پراکنده این مجموعه است. سرعت روایت داستان در این سریال بسیار کند و از اساس بر پایهای اشتباه قرارگرفته است. درواقع، در سریال پارانوئید، مدتزمان بسیار زیادی طول میکشد تا بیننده درباره ماجراهایی که در حال وقوع است، نگاهی کلی و واضح بهدست آورد. اما زمانی که داروشناس شیطانصفت مسخره میشود، ناگهان مشخص میشود که داستان قرار است به کجا ختم شود. باید پذیرفت که یک تریلر جنایی-معمایی زمانی به خوبی شکل میگیرد که مخاطب را همیشه در صندلیاش نیمخیز نگه دارد؛ اما گرههایی که فیلمنامه ضعیف و کم محتوای سریال پارانوئید در داستان ایجاد میکند آنچنان که بایدوشاید در جذب و حفظ توجه مخاطب موفق نیستند.
نکته عجیب دیگر در این سریال آن است که گرهها و برخوردهای داستان بسیار کوچک و کماهمیت به نظر میرسند. در این سریال، ماجراها در دو کشور متفاوت روی میدهند، اما کلیت داستان همانند تحقیقات جنایی کوچکی است که در آن شخصیتهایی ثابت چندین بار از ماجرا خارج میشوند و دوباره به داستان بازمیگردند! همه شخصیتها در شبکهای از ارتباطات بههمپیوسته قرار دارند و ارتباطات بسیار تصنعی به نظر میرسد؛ حتی همه بهنوعی پیشینهای مشترک دارند. برای درک بهتر شرایط در این سریال میتوان قسمتی از مجموعه نظم و قانون (با عنوان اصلی Law & Order) را تصور کرد. در این مجموعه، هر شخصیتی که بهطور اتفاقی برای بازجویی انتخاب میشود، بیشک دوست نزدیک یا عضوی از یک خانواده دیگر از آب درمیآید!
مکالمات و شخصیتپردازیهای سریال پارانوئید را باید بزرگترین نقطه بحرانی آن دانست. نویسنده فیلمنامه، بیل گالاگر موفق شده شاهکاری خلق کند که در آن هریک از شخصیتها از دیگری آزاردهندهتر و تنفر برانگیزتر باشند؛ سه کارآگاه اصلی داستان کاملاً سردرگماند؛ آنها حتی نمیتوانند حریم زندگی خصوصیشان را ازآنچه به شغل و حرفهشان مربوط میشود، جدا نگهدارند. نینا شخصیتی دوقطبی دارد و مرتب، درروند تحقیقات، وقفه ایجاد میکند تا برای همکارانش سخنرانی کند یا درباره آزار و اذیتهای نامزدش ناله سر دهد. بابی گویا از نوعی اختلال اضطراب پس از حادثه رنج میبرد که بهطور مستقیم در داستان به آن اشارهای نمیشود. او نیز هرازگاهی دچار حملات عصبی میشود و توانایی قضاوت و تشخیصش بهشدت درگیر اختلال میشود. درواقع به نظر میرسد که هر سه کارآگاه از بیماریهای جدی روحی و روانی رنج میبرند. اگر این واقعیتها در سریال مطرحشده بود یا برای ریشهیابی و درمان آنها مسیری درست در داستان گنجانده میشد، خود میتوانست به بخشی جذاب در سریال بدل شود.
ماجراهای عاشقانهای که همچون وصلهای ناجور در داستان گنجاندهشدهاند، نیز چندان کارآمد نیستند؛ برای نمونه، اصلاً نمیتوان فهمید که رابطه بین نینا و الک به سرانجام خواهد رسید یا نه! زیرا روابط بین آنها هرازگاهی با تغییر حالوهوای نویسندگان متن درگیر افتوخیز میشود. درواقع، مشخص نیست که چرا الک به این همکار خشن و ناخوشایند خود علاقهمند شده و نینا هم فقط در مسائل آزاردهنده زندگیاش در کنار او حضور دارد و همراهش است. بابی هم بهسرعت مجذوب لوسی میشود. حالآنکه لوسی فردی مذهبی است و تمام آنچه از او میبینیم به لبخندهایی گنگ یا خیره شدنهای فکورانه به افق محدود میشود! لیندا نیز فردی تندوتیز و ناخوشایند است که بارزترین مشخصهاش را میتوان صحبت در نامناسبترین زمان ممکن دانست!
شخصیت نیک وینگرو با بازی هوستون تنها کسی است که در این سریال شخصیتی جالبتوجه دارد. هوستون موفق شده برخلاف دیگر بازیگران مجموعه، نقش خود را با ظرافت اجرا کند و درنتیجه این شخصیت بسیار بهتر از دیگران ازکاردرآمده است. اما داستان تا مدتها مشخص نمیکند که آیا او قرار است دوست سه کارآگاه این ماجرا باشد یا دشمن آنها. باوجوداین، درنهایت شخصیت پیشبینیشده وینگرو نیز مانند بقیه کاراکترهای داستان مأیوسکننده از آب درمیآید و سرانجام او اصلاً رضایتبخش نیست.
باید پذیرفت که بیش از تمام موارد فوق، مشکل اساسی سریال پارانوئید مکالمات بسیار بد میان شخصیتهای مجموعه است. دریکی از صحنهها، یکی از کارآگاهان که از بازجویی انجامشده شکایت دارد میگوید: به نظرم هرچه مظنون گفت، نمایشی از پیش تمرین شده بود.
این جمله و جملههایی ازایندست، در کنار بقیه ماجرا، بسیار عجیب و حتی گاه مزخرف است. مسئله اینجاست که جملات مشابه اینچنینی در متن فیلمنامه بسیارند! برای نمونه میتوان به جملات زیر اشاره کرد:
- او از گمنامی کامل به شهرت کامل رسیده است!
- من در تلاشم تا از موضوع سر دربیاورم، اما نمیتوانم بفهمم!
- آن کاغذها برای او مهم بودند، پس ما هم باید به آنها اهمیت بدهیم و مثل چراغقوه آنها را به پیشانی خودمان بچسبانیم تا راهمان را روشن کنند!
- مهمترین مأمور پلیس، پلیسی است که تو را دستگیر خواهد کرد. او همان پلیسی است که در مغز خود توست!
درنهایت واضح است که سریال تلاش میکند فضایی بیمارگونه و پریشان را به تصویر بکشد و برای این منظور از نماهای تاریک انبارهای متروک و هیبت افرادی موهوم بهره میبرد که سرتاپا پوشیده هستند و در جنگل پرسه میزنند. باوجود تمام اینها، فیلم بهندرت در القای حالت آزاردهنده مدنظرش موفق بوده است. شاید بتوان گفت مخاطب نیز از تماشای زیبایی لذتبخش حومه شهرهای انگلیس بیش از دیدن نماهای آزاردهنده و تاریک لذت میبرد؛ مخصوصاً اگر در این فضاها قاتلی زنجیرهای مخفیشده باشد!
درحالیکه شبکه نتفلیکس منبع پرمحتوایی از فیلمها و سریالهای درجهیک را در دسترس علاقهمندان قرار میدهد، نمیتوان سریالی مانند پارانوئید را برای تماشا به مخاطبان توصیه کرد. این سریال کسلکننده است و در کنار استفاده از فرمولی تکراری، بضاعت چندانی در روایت داستان خود ندارد. داستان اصلی سریال درباره توطئهچینی و ماجراهای پلیسی-جنایی بهخودیخود میتواند جذاب باشد، اما شخصیتهایی که دوستداشتنی نیستند و برای بامزه بودن بیهوده با کلمات بازی میکنند، مستقیماً موجب تنزل کیفیت سریال شدهاند.