اطلاعات برنامه اکنون با اجرای سروش صحت
دغدغه احترام به مخاطب
پرویز پرستویی در توضیح معیارهای خود برای انتخاب نقش گفت: «من خودم را پرکارترین بازیگر بیکار میدانم؛ بیشترین پیشنهادها به من داده میشود، اما کمترین آنها را میپذیرم. احترام به مخاطب و احترام به پولی که برای تماشای یک اثر پرداخت میکند، برای من اصل است.»
او افزود: «اگر کاری که پیشنهاد میشود یک جمله به من اضافه نکند، آن را نمیپذیرم. نخست باید برای خودم دستاورد داشته باشد و سپس بتواند حال مخاطب را بهتر کند.»
این بازیگر با اشاره به انبوه پیشنهادهایی که در طول سال دریافت میکند تأکید کرد: «گاهی اشتباه هم پیش میآید، اما تلاش میکنم خطا را تکرار نکنم. بیاشتباه بودن ممکن نیست؛ مهم کاهش آن است.»
بهترین فیلم و سریال های پرویز پرستویی
رنج بازیگری و دشواری ماندگاری
بازیگر «آژانس شیشهای» با اشاره به دشواری حفظ کیفیت در طول دههها فعالیت حرفهای توضیح داد: «ماندگاری در بازیگری بسیار دشوار است. بسیاری از جوانان آرزوی بازیگر شدن دارند، اما ورود به این حرفه و حفظ جایگاه در آن نیازمند مراقبت دائمی است. هنرمند باید خودش را از هر حیث حفظ کند؛ در رفتار، منش و حضور اجتماعی.»
او ادامه داد: «اگر برای یک نقش رنج نکشی، نتیجهای نخواهی گرفت. بسیاری سالها کار میکنند، اما تغییر و نو شدن در آثارشان دیده نمیشود؛ طبیعی است که جایگاهشان ثابت میماند.»
تأثیر نسلهای گذشته بر نگاه او به هنر
پرستویی بخش مهمی از گفتوگو را به تأثیرپذیریاش از هنرمندان نسل پیشین اختصاص داد و گفت: «من به نسل دهه سی تعلق دارم؛ نسلی که آموزههایش را از بزرگان فرا گرفت. بسیاری از آنها امروز در میان ما نیستند، اما آثار و منش آنان همچنان ادامه دارد.»
او به خاطرهای از نخستین مواجهه خود با هنرمندان بزرگ تئاتر اشاره کرد و افزود: «در نوجوانی برای تماشای نمایش در اعماق به کارگردانی مهین اسکویی به تالار هنرهای زیبا رفتیم. بازی آقای فتحی و محمود دولتآبادی چنان تأثیری بر من گذاشت که تصور نمیکردم روزی در کنار آنها بازی کنم. بعدها همکاری ما در آثاری چون امام علی(ع) و عزیزم من کوک نیستم شکل گرفت.»
پرستویی با ذکر نمونههایی از شیوه کار بازیگران بزرگ، به تعهد آنها نسبت به نقش اشاره کرد و گفت: «نسلی که از آنها آموختیم برای نقش، خطر میکرد و خود را در دل شخصیت قرار میداد. این منش امروز کمتر دیده میشود.»
شرایط دشوار هنرمندان و ضرورت توجه به جامعه
پرویز پرستویی در بخشی دیگر از صحبتهایش به شرایط دشوار معیشتی هنرمندان اشاره کرد و اظهار داشت: «در شرایط سخت امروز، هنرمندان واقعی کسانی هستند که با وجود مشکلات اقتصادی و فشارهای زندگی همچنان پای کار میایستند. به باور من مردم ایران در همین معنا هنرمندند؛ زیرا با وجود دشواریها زندگی را پیش میبرند.»
او تأکید کرد: «هنرمند باید یک گام جلوتر از جامعه باشد، اما امروز این نگاه کمرنگ شده است. بااینحال، هنوز هم وظیفه داریم که برای مردم اثر ارزشمند تولید کنیم.»
سروش صحت با اشاره به پنج سیمرغ بلورینی که پرستویی در کارنامه دارد، او را «نمونهای از دقت در انتخاب نقش و وفاداری به استانداردهای حرفهای» معرفی کرد. پرستویی نیز با تأکید بر استمرار تلاش و خودشناسی در مسیر بازیگری گفت: «من همواره تلاش کردهام به مخاطب احترام بگذارم و از هنر در زندگی بیاموزم؛ امیدوارم همچنان بتوانم در این مسیر باقی بمانم.»
هر زمان احساس کنم بازیگر شدهام، دیگر بازی نمیکنم
پرویز پرستویی در ادامه حضور خود در برنامه «اکنون» با اجرای سروش صحت، درباره نسبت خود با موفقیت، جوایز سینمایی، فرآیند آمادهسازی برای نقش و معنای «بازیگر بودن» سخن گفت؛ سخنانی که بخشی از اندیشه و شیوه زیستی او در حرفه بازیگری را روشنتر میکند.
پرستویی با اشاره به جوایز متعدد خود از جمله سیمرغهای بلورین جشنواره فیلم فجر گفت: «همیشه گفتهام که هیچوقت به جایزه متکی نبودهام و مسیر بازیگری با هیچ جایزهای تمام نمیشود. جایزه، چه اسکار باشد و چه سیمرغ، فقط لحظهای دل آدم را گرم میکند؛ اما پایان مسیر نیست.»
او افزود: «گاهی گفته میشود که من تواضع میکنم؛ اما واقعیت این است که هنوز فکر میکنم برای «بازیگر شدن» جا دارم. اگر روزی احساس کنم دیگر به نقش اضافه نمیکنم، همان روز بازیگری را کنار میگذارم. هر نقش باید از صفر شروع شود و اگر برای آن رنج نکشم، اتفاقی نمیافتد.»
آمادهسازی سختگیرانه برای نقشها
پرستویی در توضیح تجربهاش در نقش نابینای فیلم «بید مجنون» گفت: «دو ماه پیش از فیلمبرداری، هر روز از ساعت هفت و نیم صبح تا پنج عصر به مجتمع نابینایان در فلکه صادقیه میرفتم. چشمبند میزدم و مانند یک نابینا زندگی میکردم. هدفم این بود که بفهمم نابینا بودن فقط یک ویژگی جسمی نیست؛ نوعی مواجهه با زندگی است.»
او ادامه داد: «وقتی در کلاس بریل نشستم، بچههای نابینا مرا شناختند و گفتند همه فیلمهایم را میبینند. همانجا فهمیدم که نگاه آنان به زندگی چقدر واقعی است. مدیر مجتمع که نابینا بود، میگفت کارهای شخصیاش را خودش انجام میدهد، خرید میرود و با بچههایش بازی میکند. معتقد بود که نابینا بودن نقص عضو است اما توقف نیست.»
پرستویی درباره تجربه شخصیاش از این نقش افزود: «آنقدر در این دو ماه در فضای نابینایی زندگی کرده بودم که وقتی پزشک گفت نوع راه رفتن پس از عمل قرنیه آنطور نیست که من بازی کردهام، خندیدم. آن حرکت از درون آمده بود، نه براساس اطلاعات پزشکی.»
زیستن در نقش؛ از «روبان قرمز» تا «مارمولک»
این بازیگر درباره فرآیند سختگیرانهاش در نقش «داوود» در فیلم «روبان قرمز» نیز توضیح داد: «۷۵ روز فیلمبرداری طول کشید و من در این مدت فقط کمپوت آناناس میخوردم؛ چون شخصیت داوود در تنهایی و انزوا زندگی میکرد و غذای دیگری نمیخورد. میخواستم جسمم هم مانند او در محدودیت قرار بگیرد.»
پرستویی سپس به شکلگیری لحن و بیان ویژه این شخصیت اشاره کرد و گفت: «وقتی نقش را پیدا کردم، حس و لحن بهطور طبیعی شکل گرفت. شبیه یک جنین که تازه یاد میگیرد راه برود یا حرف بزند. همهچیز باید از درون ساخته شود؛ نه بهصورت مصنوعی.»
او با بیان اینکه «بخشی از بازیگری مبتنی بر سپردن خود به تجربه زیسته است» گفت: «اگر بازیگر ۴۸ ساعت با کسی حرف نزند، اولین گفتوگویش با آدمها ریتم خاصی دارد. داوود هم چنین آدمی است؛ کسی که سالها با کسی سخن نگفته و طبیعی بود که زبانش مانند انسانهای اولیه از دل نیاز بیرون بیاید.»
بازیگری شغلم نیست؛ سبک زندگی من است
پرستویی در بخش دیگری از سخنانش تأکید کرد: «بازیگری برای من شغل نیست. اگر شغل بود، اینهمه وقفه در کارم نمیافتاد. درآمد بد نیست، رفاه هم بد نیست، اما هدف من کسب درآمد از بازیگری نبوده و نیست.»
او با اشاره به چهار سال دوری از پرده سینما پیش از «بیهمهچیز» گفت: «پیشنهاد زیاد داشتم اما هیچکدام آن چیزی نبود که به زندگیام چیزی اضافه کند. باید ببینم نقش با من چه میکند؛ نه اینکه فقط مقابل دوربین حاضر شوم.»
بازیگری: از مشاهده تا شناخت زندگی
پرستویی با تأکید بر اینکه بازیگری فراتر از تکنیک است توضیح داد: «بازیگری مثل گرفتن گواهینامه است؛ ممکن است آییننامه را خوب بلد باشی اما رانندگی در شهر چیز دیگری است. از لحظهای که در خانه را باز میکنی، باید نگاه کنی، بشنوی و زندگی را بفهمی.»
او ادامه داد: «در دوران تئاتر، موظف بودیم برای هر نقش از تولد تا زمان وقوع نمایش بیوگرافی مکتوب بنویسیم. امروز شاید این کار را در ذهن انجام دهم، اما آن تمرینها ریشه نگاه من به نقش است.»
چرا نقشهای پرستویی در ذهن مخاطب متفاوتاند؟
سروش صحت در بخش دیگری از گفتوگو، با اشاره به گستردگی دامنه نقشهای پرستویی از «حاجکاظم» تا «رضا مارمولک» پرسید چگونه ممکن است یک بازیگر چنین طیفی از نقشها را ایفا کند. پرستویی در پاسخ گفت: «همه ما با هم فرق داریم. هیچ خنده یا گریهای در جهان شبیه دیگری نیست. نقشها هم همینگونهاند. اگر ابزار درست را به کار ببریم، میتوانیم در هر ژانری ظاهر شویم.»
او تأکید کرد: «من نه آدم ویژهای هستم و نه فراتر از دیگران. فقط برای نقش هزینه میکنم. بسیاری از بازیگران، کارمند بازیگریاند؛ اما بازیگری برای من شیوه زندگی است، نه یک شغل.»
یادگیری مداوم؛ ویژگی بنیادی یک بازیگر
پرستویی با اشاره به ضرورت مطالعه و یادگیری گفت: «ما زمانی در مرکز رفاه کار میکردیم موظف بودیم هفتهای دو کتاب بخوانیم. این الزام نبود، نیاز کار بود. امروز هم هر هنرمندی باید خودش را بهروز نگه دارد. بازیگری با زندگی روزانه پیوند دارد؛ اگر زندگی رشد نکند، نقش هم رشد نمیکند.»
تئاتر برای من از دل زندگی و رنج آغاز شد
پرویز پرستویی در بخش دیگری از حضور خود در برنامه «اکنون» با اجرای سروش صحت، درباره نخستین جرقههای علاقهمندیاش به تئاتر، نقش استادان اولیه، فضای هنری پیش از انقلاب و تأثیر زیست اجتماعیاش بر مسیر بازیگری سخن گفت؛ روایتهایی که پشتوانه شکلگیری ذهنیت و جهانبینی او در هنر را روشنتر میکند.
نخستین مواجهه با استاد و مفهوم «هنر برای مردم»
پرستویی در معرفی نخستین استاد دوران جوانی خود گفت: «اولین بار که به کلاس بازیگری رفتم، استادم از من پرسید چرا میخواهی بازیگر شوی. گفتم آمدهام یاد بگیرم. پرسید دوست داری شبیه چه کسی شوی؟ گفتم هیچکس. حتی سینما هم خیلی نمیرفتم. گفت هنر برای هنر یعنی چه و هنر برای مردم یعنی چه؟ من نمیدانستم. برایم توضیح داد که هنر میتواند در خدمت مردم باشد و این معنای عمیقی دارد.»
به گفته او، این کلاسها در سالهای ۵۲ و ۵۳ در نازیآباد برگزار میشد و او همراه همکلاسیهایش هفتهای یکبار به «مرکز دفاع» میرفتند تا تمرینها و تحلیل اجراهای خود را مرور کنند.
پرستویی ادامه داد: «یک روز همین استاد گفت که باید از ما جدا شود. دلیلش را پرسیدیم. گفت باید بروم پول دربیاورم. من تعجب کردم؛ چون خودش مدام از هنر برای مردم حرف میزد. بعد فهمیدیم که او تحت تعقیب بوده و برای اینکه ما دچار مشکل نشویم، کلاس را ترک کرده است.»
او نام این استاد را «پرویز احمدینژاد» عنوان کرد و افزود: «تا انقلاب در زندان بود و بعدها در پاریس دوباره دیدمش. همیشه خودم را شاگرد او میدانستم.»
آغاز کار تئاتر؛ از ساخت کتابخانه تا ضبط صدا در نیمهشب
پرستویی در ادامه از روزهایی یاد کرد که بدون استاد و تنها با اتکای به تجربه، تمرین تئاتر را پیش میبردند: «کتابخانه کوچکی را با پول حاصل از اجرای نمایشها ساختیم. از همانجا بود که نمایشنامههای ساعدی، طالبی، مکی و اسماعیل خلج را خواندیم و کار کردیم.»
او از نخستین تجربه طراحی صدا برای یک نمایش گفت: «نمایش «خانه بارانی» را تمرین میکردیم. برای افکت صدا شبها به ترمینال جنوب میرفتم؛ صدای سگ، صدای کامیون، صدای باران… همه را با یک ضبط ساده ثبت میکردم تا در اجرا استفاده کنیم.»
پرستویی افزود: «۱۵ روز مانده به اجرا، دکور، نور و لباس آماده بود. ما فقط میخواستیم استادمان بداند که رها نکردهایم.»
زیست اجتماعی در محلههای جنوب تهران؛ نخستین کلاس بازیگری
پرستویی درباره ریشه علاقهاش به تئاتر گفت: «در محله دروازه غار بزرگ شدم؛ جایی که به آن «هارلم» تهران هم میگفتند. معرکهگیری، پردهخوانی، تعزیه… همه اینها بخشی از زیست روزمره ما بود. فقر بیداد میکرد اما معرفت، گذشت، مردانگی و جوانمردی در لایهلایه زندگی مردم جاری بود. اینها اولین درسهای من در بازیگری بودند.»
او ادامه داد: «در خانهای کوچک به نام خانه قمرخانم زندگی میکردیم؛ یک اتاق سه در چهار با بیش از ۲۰ مستأجر در یک حیاط مشترک. تماشای رنج و زیست مردم در کودکی، مرا آدم حساسی کرده بود. بسیاری از صحنههایی که بعدها در بازیگری از دل رنج بیرون میآید، ریشهاش در همان دوران است.»
ورود به مدرسه و کشف تئاتر
پرستویی نخستین مواجهه جدیاش با تئاتر را چنین روایت کرد: «سال ۱۳۴۸ در دبیرستان، روی تابلو اعلانات نوشته بودند فعالیتهای فوقبرنامه از جمله تئاتر آغاز میشود. نمیدانستم چرا جذبش شدم؛ شاید به خاطر همان فضای معرکهگیری و پردهخوانی دوران کودکی.»
او درباره نخستین تجربه اجرا گفت: «نقشی داشتم که باید در آن فریاد میزدم یا گریه میکردم. گریه برایم آسان بود؛ زیرا تجربههای تلخ زیادی در کودکی دیده بودم. اما فهمیدم باید از این احساسات ابزار بسازم.»
از سختیهای تئاتر تا رنج جسمی در سینما
پرستویی با اشاره به خطرات و آسیبهای جسمی در مسیر بازیگری گفت: «بدنم پر از رد جراحی و آسیب است؛ از «بادیگارد» تا «بید مجنون» و «قاتل اهلی». در سکانس واژگونی خودرو در «بادیگارد» اگر پزشک به داد من نرسیده بود، دستم از کار میافتاد.»
او خطاب به جوانان گفت: «بازیگری فقط ظاهر شدن جلوی دوربین نیست. رنج دارد. اگر قرار باشد رنج نکشم، دنبال کار دیگری میرفتم.»
روایتی از عزتالله انتظامی؛ الگویی برای حرفهایگری
پرستویی در ادامه با یادآوری همکاریاش با عزتالله انتظامی گفت: «در فیلم «دیوانهای از قفس پرید»، آقای انتظامی نیم ساعت زودتر به صحنه آمد تا بازی سکانس قبل را ببیند و بتواند در سکانس مشترک هماهنگتر بازی کند. این میزان احترام به نقش و همبازی درس بزرگی بود.»
او همچنین خاطرهای از فیلم «گاوخونی» نقل کرد: «سر صحنه، آقای انتظامی با وجود سرمای شدید زایندهرود و بیماری قلبی، بدون گلایه وارد آب شد و گفت نقش را پذیرفتهام و باید حقش را ادا کنم. این درس حرفهایگری است.»
اهمیت آموزش درست بازیگری
پرستویی با اشاره به تجربهاش در مدرسه «کارنامه» گفت: «در تلاش بودیم بازیگران جوان را با همه ابعاد حرفه آشنا کنیم؛ از ارتباط با کارگردان و فیلمبردار تا رفتار درست با مطبوعات و تهیهکننده. بازیگری فقط یاد گرفتن دیالوگ نیست.»
بازیگر باید تابع کارگردان باشد
پرویز پرستویی در بخش دیگری از گفتوگو با سروش صحت، به موضوع حرفهایگری بازیگران، اخلاق کاری در پشتصحنه و ضرورت «حرفشنوی» از کارگردان پرداخت؛ موضوعی که او بارها در گفتوگوهای مختلف بر آن تأکید کرده و آن را یکی از معیارهای اصلی کار در سینما دانست.
حرفشنوی از کارگردان؛ اصل اول بازیگری حرفهای
پرستویی با اشاره به تجربههای طولانی خود گفت: «من هیچوقت نمیتوانم وسط کار فضولی کنم یا بپرسم لنز چند است. کار من بازیگری است و باید تمام حواسم جمع نقش و تیم باشد. همه افراد، از کارگردان تا طراح لباس و گریم، شرایط را برای بازیگر فراهم میکنند تا فقط یک چیز مشخص شود: اینکه در نهایت چهکار میکنی؟»
او با انتقاد از نوعی آموزش سطحی و کوتاهمدت افزود: «این روزها بازیگری را در ۸ جلسه فشرده آموزش میدهند. نتیجهاش هم میشود بازیگرانی که مشاور درستی ندارند و نمیدانند حرفه چیست.»
روایت از عزتالله انتظامی و معنای واقعی کار روی نقش
پرستویی در بخش مفصلی از صحبتهایش، تجربه همکاری با عزتالله انتظامی را مثال زد؛ تجربهای که به گفته او برای نسل جوان باید کلاس درس باشد.
وی توضیح داد: «زمانی آقای انتظامی سناریو را مثل یک دفتردار قدیمی ورقزده بود؛ گوشههای ورقها از بس با آب دهان ورق خورده بود لوله شده بود و وزن سناریوی او واقعاً از سناریوی تازهچاپشده بیشتر بود. این یعنی یادداشت و فکر و وسواس روی نقش.»
او افزود: «من خودم آقای انتظامی را از خانه برداشتم و با کارتن سناریو آوردیم سر تمرین تا به بچهها بگوید چگونه باید با نقش کار کرد.»
پرستویی سپس به تجربه فیلم «دیوانهای از قفس پرید» اشاره کرد و گفت: «یکبار برای یک تغییر کوچک در اجرا بحث شد. آقای اتفاقی با احترام گفت که این تغییر روند نقش را بههم میریزد؛ اما در نهایت گفت نظر شماست و همانطور که کارگردان میخواست بازی کرد. بعد از چند برداشت، وقتی نشد، دستمالش را جلوی چشم گرفت و گفت: ببخشید، نمیتوانم کار کنم؛ اشکش آمد. این یعنی احترام به نقش و کار.»
تجربهی کار حرفهای؛ توافق با کارگردان از شب اول
پرستویی با بیان اینکه حرفزدنهای بیموقع سر صحنه را درست نمیداند، گفت: «من حرفهایم را شب اول با کارگردان میزنم. درباره نقش، نگاه، مسیر… وقتی توافق حاصل شد، دیگر سر صحنه کار فقط اجراست. هر تغییری هم اگر باشد، در همان چارچوب شکل میگیرد.»
او تأکید کرد: «اگر ببینم با کارگردانی به تفاهم نمیرسم، اصلاً با او کار نمیکنم. باید بتوانم از او حساب ببرم و اطاعت کنم. این اساس حرفهایگری است.»
بازیگری شغل است؛ فروتنی یعنی درست انجامدادن کار
پرستویی در ادامه با اشاره به فیلمی که اخیراً دیده بود، گفت: «یک پروفسور ریاضی بعد از تمامکردن کلاس، وقتی دانشجوها برایش دست میزدند، گفت نه، برای شغل من دست نزنید؛ برای زمانی دست بزنید که شغلم را درست انجام دادهام. گفت همانطور که باید برای رفتگر هم دست زد اگر کارش را درست انجام میدهد. این یعنی فروتنی.»
پرستویی افزود: «من هم همین را باور دارم. اینکه شما گفتید یکی از بزرگترین بازیگران تاریخ ایران هستم لطف دارید؛ اما بازیگری هر بار از صفر شروع میشود. هیچ تجربهای تضمین نمیکند بازیگر در کار بعدی خوب باشد. هنوز هم قبل از هر نقش بدنم میلرزد.»
خاطره نخستین مواجهه با سینما؛ از دروازهغار تا سالن تاریک
پرستویی بخشی از خاطره کودکیاش را از نخستین مواجهه با سینما روایت کرد؛ روایتی که به گفته خودش برای همیشه مسیر زندگیاش را تغییر داد:« در کودکی در دروازهغار زندگی میکردیم. یک روز در اتوبوس، از پنجره تابلو سینمای مولوی را دیدم؛ آنقدر برایم عجیب بود که فکر میکردم آدمهای واقعی پشت پرده بازی میکنند. از همان شب ذهنم درگیر شد. بعد یواشکی از کیف مادرم پول برداشتم و رفتم سینما. وقتی برای اولینبار پرده روشن شد و نور آپارات افتاد روی پرده، انگار سیمی از همان لحظه به زندگی من وصل شد. همانجا بود که فهمیدم این دنیا قرار است زندگی من باشد.»
سالها تئاتر را قاچاقی کار میکردم
پرویز پرستویی در ادامه گفتوگوی مفصلش در برنامه «اکنون»، بار دیگر به سالهای کودکی، محدودیتهای خانوادگی، تجربههای سخت نخستین سالهای ورود به تئاتر و مسیر دشواری که برای بازیگر شدن طی کرده، بازگشت؛ خاطراتی که بخش زیادی از جهانبینی او را امروز شکل دادهاند.
کودکی در محلهای سخت؛ از خرج خانه تا یک لحظه وسوسه سینما
پرستویی روایت میکند که در نوجوانی گاهی پول خرج خانه را برای دیدن فیلم کنار میگذاشت؛ کاری که در آن محله و در آن دوره، خط قرمز محسوب میشد. آن شب، زیر باران، وقتی در راه بازگشت به خانه بود، در ذهنش حساب میکرد که چگونه ماجرای «خرج خانه» را توضیح بدهد. اما وقتی به خانه رسید و دید کفشی پشت در نیست، فهمید که مهمانی منتفی شده و موضوع بالا خواهد گرفت.
او میگوید:« در را باز کردم. مادرم با آن حالت خاصش نشسته بود و پرسید کجا بودی؟ هر کوچهای را اسم میبردم، میگفت آمدم. معلوم بود رفته سر کیسه و فهمیده خرجی خانه نیست. میدانستم ماجرا لو رفته.»
مادرش بعد از گشتن جیبهای او، بلیت سینما را پیدا میکند. پرستویی با تأکید بر اینکه «رفتارهای آن نسل را باید در ظرف زمان و مکان خودش دید»، توضیح میدهد:« اول خودش را زد. بعد پدرم را صدا کرد. تنبیهی هم کرد که نمیخواهم توضیح دهم؛ امروز ممکن است بدآموزی داشته باشد. اما آن زمان، در آن محله، برای خانواده تنها راهی بود که بچه در امان بماند.»
پرستویی میگوید بعدها که خودش پدر شد، فهمید نگرانی مادرش از چه چیز سرچشمه میگرفت:« در آن محله میگفتند بچه اگر از خانه برود بیرون، برگشتنش با خداست. آن تنبیهها از سر ترس و مراقبت بود، نه از سر خشونت.»
پنهان کردن جایزهها و لباسهای اجرا
او ادامه میدهد که همین سختگیریها باعث شد سالها فعالیت هنریاش را پنهان کند:«خیلی از جایزههایی که برای تئاتر گرفتم را هیچوقت نبردم خانه. میدانستم خانواده تئاتر را جدی نمیگیرد و ترجیح میدهد من مثل خیلیها بروم ارتش و بیمه و حقوق داشته باشم تا اینکه بشوم مطرب و بازیگر.»
پرستویی برای روشن کردن فضای آن سالها، خاطرهای از نمایش «چشم در برابر چشم» غلامحسین ساعدی نقل میکند؛ نمایشی که در آن نقش جلاد و نقال را همزمان بازی میکرد.
لباسها سنتی و شلیتهدار بود و باید مرتب شسته میشد، اما او جسارت نداشت این لباس را در خانه پهن کند.
«یکبار لباس را شسته بودم و گذاشته بودم در صندوقخانه تا کسی نبیند. فردا که رفتم بردارم، دیدم نیست. جرئت نداشتم مستقیم سراغش را بگیرم. مادرم گفت برو آنور دیوار را نگاه کن. رفتم بالا… دیدم لباس را انداخته آنطرف دیوار و سوخته؛ چون ژِرسی بود و با یک کبریت میسوخت.»
آن شب او اجرا داشت و لباس نداشت. پول اتوبوس هم در جیبش نبود. از ترمینال جنوب تا چهارراه ولیعصر را پیاده رفت؛ گریهکنان به کارگاه لباس نزد «آقای امیری» رسید و ماجرا را تعریف کرد.
امیری که دلش سوخته بود، به او اجازه داد از میان لباسهای نمونه، یکی مشابه انتخاب کند.
«دوباره همان مسیر را پیاده برگشتم. فقط برای اینکه شب اجرا لباس داشته باشم. هیچکس نمیدانست من چهطور زندگی میکنم.»
خانهای که مادر با پسانداز در متکا خرید
پرستویی در بخش دیگری از گفتوگو، از یکی از مهمترین لحظات زندگی خانوادگیشان گفت:« ما عمری مستأجر بودیم. یک روز مادرم به پدرم گفت دیگر حق نداری بروی سر کار تا خانه بخریم. پدرم گفت پول از کجا؟ مادرم رفت و هرچه پسانداز سالها در تشک و متکا پنهان کرده بود آورد؛ ۱۳ هزار تومان. با همان پول رفتیم و خانهای کوچک اما واقعی خریدیم.»
او میگوید امروز که به گذشته برمیگردد، میفهمد نگرانیهای مادرش در همه این سالها معطوف به چه چیز بوده است: «امنیت.»
قدردانی از نسل جدید؛ بدون حسادت، با فهم و تمرین
پرستویی سپس به دورهای اشاره میکند که در آموزشگاه ظفر مدیر آموزش بود. هنرجوها با ماشینهای مدلبالا میآمدند.
«اصلاً حسرت نمیخوردم. با خودم حل کرده بودم که از شادی دیگران شاد باشم. به بچهها فقط میگفتم از این فرصتی که دارید استفاده کنید؛ من چنین امکاناتی نداشتم.»
او تأکید میکند که «حسادت در انسان وجود دارد اما باید کنترلش کرد» و میگوید این یکی از مهمترین تمرینهای زندگیاش بوده است.
از نگاه آزاردهنده تا پرسش پنهان: «چرا او موفق است و من نیستم؟»
پرستویی میگوید در طول کارنامهاش بارها با نگاههایی مواجه شده که به ظاهر دوستانه بوده اما در باطن چیزی شبیه حسابکشی:«بعضیها انگار وقتی میپرسند چطوری؟ یعنی چرا هنوز هستی؟ چرا نمیمیری؟»
با این حال میگوید آموخته این نگاهها را نادیده بگیرد و روی کار خودش متمرکز بماند؛ کاری که ۵۶ سال ادامه یافته است.
شوک «دیار عاشقان»؛ بازی در سینمای جنگ بدون امکانات، بدون گریم، با خون واقعی
پرستویی سپس با جزئیاتی بسیار تلخ و صریح از فیلم «دیار عاشقان» (۱۳۶۲) یاد میکند؛ فیلمی که در دل جنگ ساخته شد و برای او نخستین تجربه سینمایی بود.
او توضیح میدهد که در آن سالها نه اسپشیال افکت حرفهای وجود داشت، نه گریم تخصصی، نه تجهیزات ایمن:« قرار بود در فیلم شهید شوم. هیچ امکانی برای ساخت خون مصنوعی نبود. گفتند از درمانگاه خون بگیریم؛ میدانستیم این کار جان یک مجروح را میگیرد. آخر گفتند از خودت بکشیم! سرنگ آوردند و از بدن من خون کشیدند و روی خودم ریختند.»
پرستویی با یادآوری صحنههایی از سرپلذهاب میگوید:« در شهری کار میکردیم که جز ما هیچکس نبود. خانهها ویران، سماور ترکشخورده، کفاشی که فقط قالب کفشش مانده بود… غروبها رزمندهها برمیگشتند پادگان و فردا صبح میدیدیم بعضیهایشان دیگر نیستند؛ شهید شدهاند.»
او یادآوری میکند که یک بار درست در همان لوکیشنی که صبح فیلمبرداری کردند، عصر گلوله اصابت کرده بود:« اگر چند دقیقه دیرتر زده بودند، ما نبودیم.»
چرایی دلنشینی نقشها؛ زیستهای که تبدیل به بازی شد
پرستویی گفت:« حالا میفهمم چرا بازیام در دیار عاشقان، یا بعدها در فیلمهایی مثل لیلی با من است، اینقدر برای مردم ملموس است. چون آن فضا را زندگی کرده بودم؛ ترس را، فقر را، جنگ را، نابودی خانهها را، نگرانی خانواده را… همه اینها شد ماده خام بازیگریام.»
در ادامه گفتوگوی مفصل پرویز پرستویی در برنامه «اکنون»، او اینبار به سینما، آدمهای اثرگذار زندگیاش و فیلمهایی که جهانبینی او را شکل دادهاند بازگشت؛ همان جهان درونی پیچیده و آرامی که همیشه پشت نقشهایش پنهان بوده است.
او در پاسخ به آخرین پرسش سینمایی برنامه، از هنرمندانی گفت که برایش «چراغ» بودهاند و از فیلمهایی که «هک شدهاند در ذهن» و هیچوقت از یادش نمیروند. «روز از نو، پاپیون از یادم نمیرود. دیوانه از قفس پرید. بنهور. زاپاتا. بازی آلپاچینو را میبینم کیف میکنم. مارلون براندو… آنتونیها… اینها تلنگره. اینها ریشهدارند. هر جا بازیگر بزرگی هست، بدان ریشه دارد. نمیشود بیریشه بود.»
پرستویی افزود که بازیگری برایش یک تمرین دائمی است، نه حرفهای گذرا. «گاهی احساس میکنم خالی کردهام. باید بروم خونم را تصفیه کنم. و خون من فقط روی صحنه تصفیه میشود. بدنم نیاز دارد. مثل بدنسازی. اگر کار نکنم فرسوده میشوم.»
او همچنان از فیلمهایی گفت که در نوجوانی و جوانیاش مبنای ذوق سینماییاش شدند؛ از «گنج قارون» تا «دایره مینا»، از «گاو» تا «قیصر» و موج نوی کیمیایی. با همان حس و شور توضیح داد که هیچوقت چهارشنبهها ـ روز تغییر برنامه سینماهای قدیم ـ فیلمی را از دست نمیداده: «محال بود چهارشنبه فیلمی اکران شود و من نبینم. همهشان را میدیدم. فیلمهای تنگ اژدها تا دالاهو. کمدینهای سپهرنیا…»
در میان این مرور، ناگهان یاد یکی از مهمترین فیلمهای عمرش افتاد: «سینما پارادیزو.» فیلمی که به تعبیر خودش، حالوهوای کودکیاش را در یک شهر کوچک و سالن سینمایی آشفته بازسازی میکرد. «پسر بچهای که عاشق سینماست، سالن شلوغ، تخمه و سیگار، خانوادههایی که میآیند… بارها موقع حرف زدن یاد پارادیزو افتادم.»
از تأثیرگذاران زندگیش گفت؛ نه فقط در سینما، که در رفتار، اخلاق، و آنچه او «پاکی نیت» مینامد. «سالهاست همسایه خانم احترام برومند و استاد داوود رشیدی هستم. رشیدی برای من اسطوره بود؛ مهربان، بدون ذرهای کینه، بدون حسادت. برخوردش طوری بود انگار با همسن خودش حرف میزدی. وقتی رفته بودم خانهشان و حالش بد بود، اولین کسی بودم که شناخت. هنوز هم لبخندش یادم نمیرود.»
بعد نامهایی را آورد که هنوز برایش «ملاک»اند؛ پرویز فنیزاده، جمشید مشایخی، محمود دولتآبادی، علی نصیریان. خاطرهای از تشییع فنیزاده گفت؛ روزی که «شناسنامهاش کِز کرد» و خودش تمام کارهای کفنودفن را انجام داد. از نصیریان بهعنوان کسی نام برد که همیشه «قاضی شار» میمانَد، تا آن روزی که در «شهرزاد» با نقشی تازه دوباره شکفت: «به خودش هم میگفتم ببین چقدر سناریوی خوب کم داریم، اما هنوز نقشهایی هست که آدمی مثل او را زنده میکند.»
در ادامه این سیلان ذهنی، ناگهان از مرگ گفت؛ بیهیچ ترس و اغراق. «از مرگ نمیترسم. راحت است برایم. همیشه فکر کردهام مرگ طبیعی نمیکنم، نمیدانم چرا. از بچگی این حس بوده. اما هیچ هراسی نیست. مهم این است که درست زندگی کنیم. من هیچوقت فرصت نکردم برای خودم زندگی کنم. اما زندگی را خیلی دوست دارم.»
پرستویی توضیح داد که هر شب پیش از خواب، روزش را حسابرسی میکند؛ رفتارش را مقابل دیگران، حرفهایی که باید میگفت یا نمیگفت، برخوردهایی که شاید باعث رنجشی ناخواسته شده باشد. «اگر به کسی بیاحترامی کرده باشم، فردا میروم پیدایش میکنم و معذرت میخواهم. نمیگذارم چیزی بماند برای بعد. که وقتی گفتند بلیت آخرت تمام شد، چیزی نداشته باشم که بدهکارش باشم.»
در بخش دیگری، با صداقتی کمنظیر از اشتباهی گفت که درباره خودش رخ داده بود؛ زمانی که برنامه «اکنون» تازه آغاز شده بود. «زنگ زده بودید و من گفتم دو تا کار همزمان نمیکنم. سر کار بودم. ذهنم باید ششدانگ همانجا باشد. شما گفتید یک روز استراحت بیایم برنامه، اما من نمیتوانستم. بعداً شنیدم که فکر کرده بودید من نمیآیم. اما نه، همان حرفی که زدم عمل کردم. کار که تمام شد آمدم. من اگر چیزی بگویم، همان است.»
او سپس درباره سبک کاریاش گفت؛ شیوهای که نه تظاهر دارد و نه اغراق، اما سختگیرانه است. «هیچکس من را سر صحنه غذا خوردن ندیده. نمیتوانم. وقتی کار میکنم انگار با آن آدم زندگی میکنم. نه مهمانی میروم، نه فیلمی میبینم، نه چیزی میخورم. گرسنگی را نمیفهمم. تشنگی را نمیفهمم. بدنم میرود در حالتی که فقط نقش را میشناسد.»
به «امام علی» اشاره کرد؛ کاری که ۱۹ ماه طول کشید و پنجماه آن نقش نداشت. «با ریش طبیعی. اسکندری میگفت برو کار کن، پنج ماه کم نیست. اما نمیتوانستم. داشتم با آن شخصیت زندگی میکردم. روزگارم میگذشت در خانه حضرت امیر. مینشستم آنجا و مونولوگ میگفتم. اگر کسی دیده بود فکر میکرد دیوانهام. اما لازم بود.»
توضیح داد که همه اینها بخشی از فهم او از بازیگری است: «اگر شما روی پرده من را ببینید و پرستویی یادتان برود، من کارم را کردهام. اگر راه بروم و یاد خودم بیفتید، کار خراب است.»
او گفت که میتوانست سالی چند فیلم کار کند، اما نکرد. «۱ اسفند ۱۴۰۳ شکارگاه تمام شد. از آن روز تا امروز پانزده پیشنهاد داشتم، هیچکدام را قبول نکردم. بیکاری؟ بله. اما مهم نیست. امروز که آمدم اینجا، از دیروز تا الان با چه لذتی آمدهام… این هم کار است. همین که آدم با دل بیاید، همین خودش کار است.»
پرستویی در ادامه گفتوگو، درباره نسبتش با صدا، روایتگری و موسیقی گفت: «بهنظر من صدا فقط ابزار نیست؛ یک آوا، یک گرما و یک قدرت نفوذ عجیب دارد. همیشه هم کنار قصهگویی، تجربه و روایت، صدا برای من ابزار بیان بوده. بهخصوص در کارهای صوتی. موسیقی هم واقعاً بخشی از زندگی من است؛ بدون آن انگار چیزی کم دارم.»
او توضیح داد که موسیقی تنها برای لذت بردن نیست، بلکه در روند کاریاش نقش جدی دارد: «وقتی میخوام سناریو بخونم، حتماً با موسیقی میخونم. زمان ساخت زیر تیغ، کل ۱۹ قسمت سریال را از چهار بعدازظهر تا چهار صبح خواندم و تمرین کردم؛ همهاش با یک موسیقی مشخص. با همان موسیقی صحنهها را برای خودم دکوپاژ میکردم.»
پرستویی خاطرهای از محمدرضا هنرمند نقل میکند: «یکبار رفتم دفترش، ضبط دوکاستهای داشت. من دست نزده بودم اما وقتی موسیقی پخش شد، گفتم من هم با همین موسیقی تمرین میکنم. خودش هم شوکه شد! بعدها دیدم همان موسیقی بیکلام به فضای کار خیلی میخورد. کمکم تبدیل شد به موسیقیای که سر صحنه میگذاشتم تا همه بشنوند. حتی میرکریمی هم یک روز گفت: “موسیقیت کو؟ بذار بشنویم!” و نتیجه این شد که پسر هنرمند موسیقی فیلم را ساخت و ملودیش خیلی شبیه همان قطعهای شد که من سر صحنه پخش میکردم.»
پرستویی درباره عادت همیشگیاش به گوش دادن موسیقی گفت: «همه جور موسیقی گوش میدم—از کوچهبازاری تا کلاسیک و سنتی. اما موسیقی بیکلام عشق منه. یک اسپیکر استوانهای کوچیک دارم، همیشه همراهمه. حتی وقتی سر فیلمبرداری میگن صدا رو کم کن، میرم یک گوشه آرومتر گوش میدم.»
او سپس خاطرهای درباره داوود مقامی تعریف کرد: «موقع ساخت آدمبرفی، پیشنهاد من بود که آن آهنگ معروف مقامی را بگذاریم. فیلم چهار سال توقیف بود. روزی که در سینما عصر جدید پخش شد، مردم با آن آهنگ همراهی کردند. انگار دوباره زنده شد. داوود مقامی سلاخ بود، صبحها کشتارگاه کار میکرد و عصرها تئاتر پارس میخواند. حنجرهاش بینظیر بود.»
پرستویی سپس به خاطرات کودکی و فضای لالهزار اشاره کرد و گفت: «از میدان توپخانه تا لالهزار، تئاتر پارس، تئاتر نصر، تئاتر دهقان… آنجا زندگی ما بود. برنامهها سهساعته بود، آتراکسیون داشت، رقص و آواز داشت، وسطش یک نمایش کامل هم دیده میشد. با این فضا زندگی کردیم؛ موسیقی بخش جدانشدنیاش بود.»
در بخش دیگری از گفتوگو، درباره تجربه اجراهای خارج از کشور پرسیدند و پرستویی گفت: «کارهایی که بردیم خارج، بیشتر فیلم بود؛ اما نمایش فنزو را در تورنتو، ونکوور، استکهلم و دبی اجرا کردیم و استقبال خیلی خوبی شد. در دبی اتفاق بامزهای افتاد. یکی از میزبانها گفت عمو عارف خیلی دوست داشت بیاد اینجا. منظورش عارف خواننده بود. شب اجرا دعوتش کردیم و آمد.»
پرستویی ادامه میدهد: «عارف ردیف اول نشسته بود و کسی توجه خاصی نمیکرد. به محمد رحمانیان گفتم امشب اجرا را به عارف تقدیم کنیم. وقتی این اتفاق افتاد، اشکش سرازیر شد. بعد از اجرا آمد پشت صحنه و گفت میشود با هم عکس بگیریم؟ گفتم فقط یک شرط دارد؛ عکس را به من هم بدهید تا در ایران پز بدهم! خندید و گفت میخواهد برای ابی بفرستد تا کرکری بخواند. میگفت “ابی ظهر از خواب بیدار میشود، صبحانه میخورد، ولی دیالوگها همینطور توی فضا میچرخد؛ من میخواهم بهش بگم ببین با کی عکس گرفتم.»
پرستویی با خنده افزود: «بعد از آن هم یک روز دیدم روی پیغامگیر گوشیام ابی پیام گذاشته. چهلوپنج دقیقه گپ زدیم. من ایستاده بودم و پایم داخل جوی آب بود ولی خشک شده بودم از خوشحالی!»
او سپس گفت: «خاطره، دل، صدا… اینها بخش بزرگی از حافظه جمعی ماست. از عارف تا فردین و آن دوران. همهمان با این صداها زندگی کردهایم.»
در پایان گفتوگو، مجری از پرستویی تشکر کرد و او نیز گفت: «ارادتمندم. امیدوارم دوباره این فرصت پیش بیاید.» سپس پرستویی برای ثبت عکس یادگاری آماده شد و چند بیت از ترانه قدیمی «تهرونمو میخوام» را خواند؛ ترانهای که حالوهوا و نوستالژی همه آن خاطرات را زنده کرد.