دکتر مشایخی در ابتدای گفتوگو با بیان اینکه «هر انسان یک سیستم است و جامعه نیز از تعامل این سیستمها با یکدیگر شکل میگیرد» تأکید کرد: «هیچ سیستمی امکان سکون ندارد. تعامل اجزا، چه در مقیاس فرد و چه در مقیاس جامعه، ناگزیر موجب تحول میشود. انسان نیز بهعنوان یک سامانه، همواره در حال تغییر است، چه دیده شود و چه دیده نشود.»
علی درستکار با برنامه سپنج در فیلیمو
به گفته او، تکتک افراد، علاوه بر آنکه خود یک سیستم پویا هستند، در سطحی گستردهتر بخشی از سیستمهای بزرگتری مانند خانواده، سازمان و جامعه محسوب میشوند: «بدن انسان از اجزایی تشکیل شده که در تعامل با یکدیگر حیات و سلامت ما را شکل میدهند. به همین ترتیب، انسان نیز در ارتباط مداوم با نظامهای پیرامون خود قرار دارد و همین شبکه تعاملات، مبنای تغییرات اجتماعی است.»
پویایی جامعه و نقش سازوکارها
دکتر مشایخی با اشاره به اینکه تحولات اجتماعی میتوانند در هر جهتی رخ دهند، توضیح داد: «هر تغییری لزوماً رو به جلو نیست؛ ممکن است یک شرکت افول کند یا کشوری با عقبماندگی مواجه شود. اما در مجموع جهان امروز به دلیل تسلط بیشتر بر قوانین طبیعت و ابزارها، نسبت به گذشته پیشتر رفته است.»
او توضیح داد که در «پویاییشناسی سیستمها»، تمرکز بر شناسایی سازوکارهای ایجادکننده تغییر است: «در یک تحول خاص، پرسش اصلی این است که چه سازوکارهایی آن را به وجود میآورد و در کدام نقطه میتوان برای اصلاح آن مداخله کرد. این رویکرد، مرزهای رشتهای را کمرنگ و مسئله را چندرشتهای میکند.»
او با ذکر نمونهای در سطح کلان گفت: «فرهنگ، سیاست و اقتصاد در تعامل مداوم با یکدیگرند. نمیتوان فرهنگ را صرفاً با نصیحت اصلاح کرد. معیشت نامناسب و فساد اداری محصول سازوکارهای اقتصادی و سیاسی است و بهتبع آن فرهنگ اجتماعی را تغییر میدهد. بنابراین اصلاح فرهنگ، نیازمند فهم شبکه عوامل است.»
چگونگی رهایی از روزمرگی
یکی از بخشهای مهم گفتوگو به مسئله «روزمرگی» اختصاص داشت. مشایخی در پاسخ به این پرسش که چگونه در طول دههها فعالیت علمی از فرسودگی و تکرار روزمره دور مانده است، گفت: «آنچه انسان را از روزمرگی خارج میکند داشتن چشمانداز است. آرمانی که وجود ندارد اما کشش ایجاد میکند و انرژی حرکت میبخشد.»
او درباره تجربه شخصی خود توضیح داد:«هدف من این بود که در رشتههای مدیریت و اقتصاد در ایران تحول ایجاد شود و استعدادهای برتر کشور به این حوزهها جذب شوند. میدانستم که چنین تحولی یک نسل زمان میبرد. ایجاد دانشکده، تأمین امکانات، جذب نیروهای توانمند و تربیت نسل بعدی استادان، همه مراحل تدریجی بودند. اما چون چشمانداز روشن بود، چالشها مانع حرکت نمیشد.»
به گفته او، همین چشمانداز بود که سبب شد حتی در برابر موانعی همچون مخالفتهای درون و بیرون دانشگاهی یا تلاش برای تعطیلی این مسیر، ایستادگی کنند: «وقتی به هدف دوردست اعتقاد داشته باشید، از مسیر کنار نمیروید.»
ضرورت آموزش «خلق چشمانداز»
مشایخی تأکید کرد که داشتن چشمانداز تنها مختص نخبگان یا دانشگاهیان نیست: «هر انسان، در هر سطحی از زندگی، میتواند چشمانداز خلق کند؛ یک چوپان در یک روستا میتواند آینده بزرگتری برای کار خود تصور کند. مهم این است که فرد بتواند فراتر از وضعیت موجود بیندیشد.»
او سیستم آموزشی و خانواده را مسئول پرورش این توانایی در کودکان دانست: «باید به نسل جوان آموزش داد که برای زندگی خود ویژن بسازند. اگر هدف دوردست تعریف شود، باید برای آن ایستگاههایی در مسیر مشخص کرد تا ناامیدی ایجاد نشود. نظام آموزشی باید این مهارت را منتقل کند.»
دکتر مشایخی یادآور شد که «ایجاد جریانهای پایدار علمی»، مانند شکلگیری دانشکده مدیریت و اقتصاد، زمانی موفق میشود که چشمانداز، بهجای فرد، تبدیل به یک جریان جمعی شود که خود را بازتولید میکند.
مشایخی در بخش دیگری از این گفتوگو تأکید میکند که «تحولات اجتماعی نتیجه حضور افرادی است که آرمانهای بلند دارند و برای تحقق آنها حرکت میکنند». او معتقد است این تحولآفرینان لزوماً در سطوح عالی جامعه قرار نمیگیرند و ممکن است «یک جوان عادی» باشند که در حوزهای کوچک ایدهای بزرگ را پیگیری میکند. وی ادامه میدهد: «گاهی تحول میتواند در حد تغییر یک دامداری در یک روستا باشد و گاهی در سطح ساخت یک صنعت بزرگ. اصل ماجرا ایدهای است که حرکت ایجاد میکند.»
او نقش تجربه را مهم میداند اما تأکید میکند که «جوانی و انرژی آغاز حرکت است و تجربه از مسیر حرکت بهتدریج به دست میآید». مشایخی امکان اتکا به تجربه افراد بزرگتر را مهم میداند، اما یادآوری میکند که «عنصر اصلی، وجود ایده است؛ فردِ دارای ایده با جستوجو و تعامل راه مناسب را پیدا میکند.»
مشایخی در تحلیل ریشههای موفقیت افراد اثرگذار، داشتن چشمانداز روشن را عامل کلیدی میداند و مثالهایی مانند هنری فورد را ذکر میکند که «با داشتن تصویر ذهنی روشن از محصولی قابل دسترس برای همه مردم، توانست تحول صنعتی را رقم بزند.»
او سپس به پرسشی درباره نسبت «تکرار روزمرگی» و «معنا» پاسخ میدهد و توضیح میدهد که معنا زمانی پدید میآید که «فعالیتهای روزانه در خدمت رسیدن به یک هدف بلندمدت قرار بگیرند». مشایخی بهعنوان نمونه از تلاش فردی یاد میکند که با وجود تکرار کار روزانه، بهدلیل داشتن مقصدی روشن میتواند «با انگیزه و جهتمند» حرکت کند.
در ادامه، بحث به موضوع «ظرفیت» میرسد؛ مفهومی که مشایخی همواره در نقد ساختار آموزشی و فرهنگی کشور بر آن تأکید کرده است. او میگوید: «ظرفیت در انسانها یک ظرف ثابت نیست؛ ظرفیت میتواند توسعه پیدا کند و این توسعه تنها با قرار گرفتن در فضای آموزشی با کیفیت اتفاق میافتد». به باور او، آموزش با کیفیت باید «توان تحلیل، پردازش و تفکر» را در افراد تقویت کند.
مشایخی در ادامه، بهشدت نسبت به وضعیت آموزشوپرورش و آموزش عالی ابراز نگرانی میکند. او یادآور میشود: «آموزشوپرورش عمومی کشور، بهجز درصد محدودی از مدارس خاص، از کیفیت لازم برخوردار نیست. معیشت معلمان تأمین نیست، امکانات مدارس فرسوده است و برنامههای درسی مهارتهای عمومی و توان تفکر را تقویت نمیکند». او پیامد این وضعیت را تربیت نسلی میداند که «نه توان فکری کافی دارد و نه هویت مشخصی؛ نسلی که قرار است بار توسعه کشور را بر دوش بگیرد.»
او اشاره میکند که «آمارهای اخیر درباره افت توان خواندن، نوشتن و ریاضی دانشآموزان، علائم جدی بحران است» و این بحران در نگاه سیستمی، «بهصورت یک چرخه درهمتنیده» بر اقتصاد، فرهنگ و سیاست اثر میگذارد و خود از آنها اثر میپذیرد.
مشایخی سپس به وضعیت دانشگاهها میپردازد و توسعه کمی آموزش عالی را «گسترده اما کمعمق» توصیف میکند. به گفته او: «داشتن تعداد زیاد دکترا نشانه پیشرفت نیست وقتی کیفیت آموزش پایین است. این وضعیت هم به بازار کار آسیب میزند و هم سطح دانشگاه را پایین میآورد». او از دشواری دانشگاههای کشور در جذب استادان توانمند سخن میگوید و توضیح میدهد که «فقدان امکانات و حقوق کافی باعث میشود استادانی که در بازار بینالمللی تقاضا دارند، نتوانند در کشور بمانند. با رفتن آنها، کیفیت آموزش کاهش مییابد و دانشگاه در تعادل کیفی پایین گیر میکند.»
به باور مشایخی، یکی از ریشههای مشترک این مشکلات «فقدان نگاه توسعهمحور در سطح سیاستگذاری کلان» است. او میگوید: «اگر متن سخنرانیهای مقامات کشور در بیست سال اخیر تحلیل محتوا شود، مشخص خواهد شد که موضوع توسعه و ملزومات آن جایگاهی در منظومه فکری مدیریت کشور ندارد». وی اضافه میکند: «چشمانداز ۱۴۰۴ نوشته شد اما پیگیری نشد؛ نه پایش شد، نه آسیبشناسی شد، نه برنامهریزی اصلاحی بهدنبال آن صورت گرفت.»
مشایخی تأکید میکند که داشتن چشمانداز تنها زمانی مفید است که «در قلب و ذهن تصمیمگیران بنشیند و بر اساس آن حرکت شود». به گفته او، «ویژن وقتی معنا دارد که پیوسته نسبت به آن ارزیابی، بازبینی و رفع موانع صورت گیرد؛ نه اینکه تنها روی کاغذ ثبت شود.»
او در جمعبندی این بخش توضیح میدهد: «منظومه فکری حاکم بر اداره کشور باید توسعه را در صدر قرار دهد؛ توسعهای که شامل ابعاد آموزشی، اقتصادی، فرهنگی، صنعتی و ذهنی است. تا زمانی که چشمانداز جامع نداشته باشیم، و برای رسیدن به آن مسیر و ایستگاههای مشخص تعریف نشود، پیشرفت اتفاق نخواهد افتاد.»
در بخش پایانی گفتوگو، از مشایخی درباره مقصد نهایی زندگی انسان پرسیده میشود؛ اینکه فرد باید عمر و توان خود را صرف چه چیزی کند که در پایان حیات حسرت نخورد. او پاسخ میدهد: «هر فرد باید متناسب با تواناییها و امکانات خود نقشی ایفا کند که اثری مثبت بر جامعه بگذارد؛ اثری در جهت توسعه اقتصادی، فرهنگی، رفاهی یا ارتقای فکر و نشاط جامعه». وی معتقد است که «هر فرد، از راننده تاکسی تا استاد دانشگاه، میتواند با عملکرد درست خود جامعه را یک گام جلوتر ببرد». به باور او، «زندگی زمانی معنا پیدا میکند که فرد چشماندازی برای خود تعریف کند و بداند که در مسیر تحقق آن، نقشی—even کوچک—داشته است.»
مشایخی در پایان گفتوگو تأکید میکند: «داشتن آرمان و چشمانداز، راه رهایی از روزمرگی است؛ هر کس به اندازه امکانات خود باید معنایی بلند برای زندگی خلق کند.»