شکارگاه سریالی است که روایتگر بخش خاصی از تاریخ معاصر ایران است ولی سریالی تاریخی محسوب نمیشود. یعنی تاریخ (در اواخر دوره قاجار) بستر روایت درام است اما از داستانِ حقیقیِ تاریخی برداشت نشده. چیزی شبیه به بهترین فیلم نیما جاویدی، یعنی «سرخپوست» که دوره پهلوی را بهانه ساخت داستانش کرده بود.
سریال شکارگاه را از نظر نوع روایت داستان، ظرافت و رمزآلود بودن، باید با فیلم سرخپوست مقایسه کرد. -بدون اینکه داستان لو برود- جاویدی تلاش کرده در قسمت اول این سریال همراه با معرفی کاراکترهایش، پیچیدگی و رازها و حتی طلسمها(!)ی قصه را کمکم برای مخاطب رو کند تا ادامه گرههای قسمت اول را در ادامه داستان دنبال کند. آنچه مشخص است اینکه با داستانی سرراست همانند آکتور روبهرو نیستیم و قرار نیست یک درام تاریخی ساده را تماشا کنیم.
در همین قسمت نخست شکارگاه مشخص است که با اثری دقیق و وسواسگونه مواجهایم؛ طراحی صحنه خوب و فکر شده، انتخاب لوکیشنی که به داستان رازآلود عمق میبخشد، بازیگرانی که به کاراکترها جان دادهاند و البته هنوز برای قضاوت درباره بسیاری از بازیها، گرههای داستانی زود است و باید چند قسمتی تحمل کرد.
اگر دوست دارید داستان را دستنخورده و ندانسته بدانید، این بخش را نخوانید
آنچه از قسمت اول شکارگاه مشخص است با داستانی رازآلود طرفیم، حفظ و نگهداری از یک تاج برای رسیدن به رتبه و مقام و همینطور حفظ جان اعضای خانواده. اما قصه شکارگاه برای رسیدن به همین پیچ داستانی، زیاد مخاطب را منتظر نمیگذارد و به سرعت به اصل قصه میرسد. ریتم خوب و روایت سریع وقایع، نشان میدهد -که برخلاف بسیاری از سریالهای ایرانی که قسمت اول را برای معرفی کاراکترها کنار میگذارند- نیما جاویدی برای سرگرم کردن و درگیری مخاطب، عجله دارد و این، سریالی جذاب و پرتعلیق را نوید میدهد.
جاویدی در سریالسازی خوششانس نبوده است، سریال جذاب آکتور همراه با اتفاقات سال ۱۴۰۱ پخش شد و آنقدرها که باید مورد توجه قرار نگرفت. این سریالش در تاریخ اعلامی قبلی (یعنی چهارشبه ۴.۴.۴) به دلیل جنگ تحمیلی ۱۲ روزه پخش نشد و با تاخیر یک هفتهای در دسترس قرار گرفت؛ اما با همه این بدشانسیها، باید به او و قصهپردازی و کارگردانیاش شانس ویژهای داد. چون ثابت کرده که ارزشش را دارد.