پسر جوانی که در رشته فلسفه درس خوانده، او یک پالتوی شتری رنگ از پدرش به ارث برده اما این پالتو برای او دردسرساز شده چون هر وقت آن را میپوشد فکرهای وسوسه آمیزی به سرش میزند. پالتو شتری مرا به یاد کتاب «چرا فیلسوفان نمیتوانند بخندند» میاندازد که در آن تلاش میکند فلسفه را از خنده به جای تلاش برای کشف دلایل خندیدن، تعریف کند.
در اینجا هم مهدی علی میرزایی در نخستین تجربه کارگردانی خود میکوشد با پیوند فلسفه و کمدی، موقعیت جدیدی از یک ژانر ترکیبی خلق کند تا خنده و خرد را گره بزند و یک کمدی روشنفکرانه بسازد اما در عمل نمیتواند به تعدد ایدههای خود، وحدتی دراماتیک بخشیده و به آن انسجام ببخشد. به نظر میرسد که انقدر ایده و گزارههای فکری در سر فیلمساز بوده که سینما را قربانی فلسفه کرده و به جای زبان سینمایی از کلام فلسفی بهره برده است. این یکی از مشکلات سینمای روشنفکری و فلسفی ماست که وقتی به سراغ فیلمسازی میرود زبان و فرم سینمایی را فراموش میکند یا دست کم میگیرد.
پالتو شتری ایده خوبی دارد است که هدر میدهد و دلیل مهم آن قربانی شدن سینما پای فلسفه است. فیلم به سویههای فانتزی قصه میل بیشتری دارد اما آن را در بستر یک فضای رئالیستی و واقع گرایانه روایت میکند. گویی میخواهد فلسفه را به کف خیابان بیاورد اما نمیتواند آن را در صورتی دراماتیک به امری انضمامی تبدیل کند
پالتو شتری هم قربانی همین بلا شده و به کولاژی از ایده های پراکنده تبدیل می شود که در نهایت نمیتوان به زبان فلسفی به وحدت وجودی و کلیت یگانه برسد. گرچه تلاش فیلمساز برای تجربه یک اثری متفاوت و تغییر ذائقه مخاطب را نباید انکار کرد. ضمن اینکه برخی لحظات و سکانسها و دیالوگها به مثابه یک ابژه مستقل واجد ارزشهای زیبایی شناختی و فلسفی است و نمیتوان منکر ارزش آنها شد. اما به نظر میرسد فیلمساز قصد ساختن یک فیلم کمدی نداشته بلکه با نگاهی مفرح به فلسفه خواسته تا از مفاهیم و تجربههای انتزاعی، موقعیتی فانتزی بسازد. حتی میتوان گفت فیلم یک جور شوخی کردن با فلسفه یا شوخی فلسفی است. فیلمساز خودش هم فلسفه خوانده هم سینما اما نتوانست یک فیلم فلسفی هویتمند و منسجم بسازد.
پالتو شتری ایده خوبی دارد است که هدر میدهد و دلیل مهم آن قربانی شدن سینما پای فلسفه است. فیلم به سویههای فانتزی قصه میل بیشتری دارد اما آن را در بستر یک فضای رئالیستی و واقع گرایانه روایت میکند. گویی میخواهد فلسفه را به کف خیابان بیاورد اما نمیتواند آن را در صورتی دراماتیک به امری انضمامی تبدیل کند. فیلم در میانه تحلیلهای فلسفی -روانشناختی و شخصیت پردازی عقیم قرار میگیرد که در نهایت نمیتواند کاراکترهای قصه را متناسب با دغدغه فلسفی فیلم برسازد و بازنمایی کند. به همین دلیل شخصیتها عمق پیدا نکرده و در سطح باقی میماند و در حقیقت به یک تیپ کلیشهای تبدیل میشود که انگیزههای روشنی ندارند. گاهی در یک کافه کار میکند، گاهی نمیکند و شاید هم اصلا مهم نیست کیست و چه میکند. مشخص نیست چرا یک مدرس کنکور ِ عاشق دانشگاه علاقهای به تحصیل آکادمیک ندارد اما عاشق حضور در همان محیط آکادمیک است. به نظر میرسد فیلمساز خواست تضادهای بین زیست روشنفکری و زندگی روزمره را به تصویر بکشد و یک هامون طنازانه بسازد اما فرم و شکل روایتی که انتخاب کرده نمیتواند او را به این هدف برساند و حتی فیلم به ضد خودش تبدیل میشود. فیلمساز خواسته لایه های درونی و پنهان شخصیت اصلیاش که درگیر پارادوکسهای فلسفی است در یک تحلیل روانکاوانه و روایتی روانشناختی بازنمایی کند اما از زبان سینما و درام و تصویر به خوبی بهره نمیبرد و زبان فیلم الکن میشود.
فیلم انگار میل به سرک کشیدن به ساحتهای گوناگون علوم انسانی را دارد و به همه آنها ناخنک میزند اما نمیتواند آن را به یک کلیت دراماتیک تبدیل کند در نهایت فیلم نه به سینما ملتزم است و نه فلسفه را در خدمت سینما قرار میدهد. حتی گاهی به خوانشی مبتدل از سینما و فلسفه منجر میشود. با این حال این را هم باید پذیرفت فیلم فلسفی در ژانر کمدی ساختن کار سختی است. فیلمساز به ورطه حساسی قدم گذاشته که نتوانسته از پس کار برآید. شاید خواسته یک فیلم خاص و متفاوت بسازد و تجربه گرایی را به فلسفه پیوند بزند اما حاصل ساخت پالتو شتری یک فیلم شترگاوپلنگی شده است.