هانس زیمر طی یکی دو ماه گذشته یک تور موسیقی را ترتیب داده بود با عنوان «دنیای هانس زیمر» که در کشورهای مختلف اروپایی قطعاتی از آثارش در آن اجرا میشد. نکته جالب اینجا بود که او خودش رهبر ارکستر یا نوازنده هیچ قطعهای نبود و هر از گاهی، چند شب یکبار با شکل و شمایلی متفاوت روی سن ظاهر میشد و ارکستر را با قطعهای همراهی میکرد. مثلا در بارسلونا با یک تی شرت با عکس انیو موریکونۀ بزرگ -که در ۹۰ سالگی تور خداحافظی خود را جشن میگیرد- روی صحنه حاضر شد و در یکی از آخرین قطعاتِ کنسرت، گیتار نواخت.
گفتنیها از زیمر، از موسیقیهایش، شکل برخوردش با فیلمنامه، تعاملی که با کارگردانها دارد، استفادهاش از سازهای الکترونیک و صدها موضوع دیگر کم نیست. به همین دلیل بد ندیدیم که گفتگویی از او را برای این هفته در نظر بگیریم. گفتوگویی که امروز پیش روی شماست، ترکیبی است از گفتوگوهای اخیر هانس زیمر با مجلات مختلف. شاید در این مجال فرصت شناخت یکی از بهترینهای موسیقی فیلم امروز جهان دست دهد.
ماندگارترین و بهترین موسیقی فیلم های تاریخ
- چرا تصمیم گرفتید آهنگساز شوید؟ مثلاً چرا یک ریاضیدان، یا یک وکیل… یا یک نانوا نشدید؟
هانس زیمر: خب، راستش را بخواهید آهنگساز نشدم، نوازنده شدم! اولین خاطره من از موسیقی همین نوازندگیست. من هرگز کار دیگری نکردهام. فکر میکنم زمانی که برای دیدن اولین اپرا رفتم، فقط دوساله بودم. هیچ چیزی در دنیا به اندازه موسیقی برایم جالب نبوده است. مثلا در مدرسه هیچوقت جذب هیچ درس دیگری جز موسیقی نشدم. در واقع آن لذتی که برای من در موسیقی وجود داشته، در چیز دیگری یافت نمیشده است. بعد از مدتی که نوازندگی کار کردم، شروع کردم به همنوازی. وقتی بچههای دیگر داشتند لگوبازی میکردند، من با پیانو موسیقی مینواختم.
- منظورتان این است که از همان بچگی به جای لگوسازی، با پیانو موسیقی مینوشتید؟
بله، دقیقا، اما بیشتر از این بود. بچههایی که لگو میساختند، بعداً آسمانخراش میساختند، روی توسعه املاک تمرکز میکردند، چیزهایی میساختند که برای همیشه آنجا باقی میماند و چیزهایی از این دست. من هنوز داشتم بازی میکردم، اما میتوانستم یک قطعه موسیقی را با دوستانم بزنم، و بگویم: «خب بچهها، بیایید این قطعه را دور بریزیم و چیز دیگری را امتحان کنیم.» حتی به خودم زحمت ضبط کردنش را هم نمیدادم و هنوز که هنوز است بعد از اینهمه سال هم سرگرم همان بازی هستم. این چیزی است که من در بازی کردن با موسیقی دوست دارم.
- اگر نوازنده نبودید چه میشدید؟
میخواستم آتشنشان شوم.
- یک مامور اتش نشانی؟ مثل فیلم «Backdraft»؟ به همین دلیل آن موسیقی متن را ساختید؟
مطمئن نیستم که مردم متوجه این موضوع شده باشند، اما من تا به حال فقط موسیقی یک فیلم میهنپرستانه را نوشتهام، یک تم ناب برای «Backdraft». شاید به این دلیل است که من همیشه احساس کردهام پلیس، ارتش و آتشنشانان همگی در یک گروه هستند. آتشنشانان یا امدادگران، وقتی به کمک شما میآیند، یک هدف دارند. برای نجات تو یا بهبود تو. بنابراین، من واقعا آنها را تحسین میکنم.
- البته شما بارها گفتهاید که بهترین شغل دنیا را دارید، زیرا یکی با شما تماس میگیرد و میگوید «میخواهم داستانی را برای شما تعریف کنم» و این دقیقاً همان کاری است که دوست دارید انجام دهید. حالا سوال من این است که شما چه زمانی وارد فرآیند ساخت موسیقی میشوید؟ در زمان ایده، یا زمانی که یک طرح یا یک استوریبرد وجود داشته باشد و میتوانید چیزی بصری در دست داشته باشید که الهامبخش شما در موسیقی باشد؟
من مرحله ایده و اینکه «فکر میکنم داستانی دارم، اما هنوز پایانی ندارم» را دوست دارم. مرحلهای که اوضاع کاملاً مشخص نیست: شخصیتهای اصلی ممکن است بمیرند یا ممکن است عاشق شوند. من وضعیتی را دوست دارم که هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد، چون برایم سرگرمکننده است. مثلا، من عاشق همکاری با نویسندگان سیمپسونها هستم. همه نویسندگان آن همانطور که در ۲۵ سال گذشته این کار را کردهاند، مینشینند و قسمت بعدی را مینویسند. برای من، دیدن چیزهایی که از هیچ ساخته میشوند، به نوعی شگفتانگیز است. بنابراین هر چه زودتر بتوانم بخشی از یک پروژه باشم، بهتر است، اما خب… لزوماً این نیست که باید در همان لحظه اول چیزی به ذهنم خطور کند. گاهی اوقات بهترین کاری که میتوانم انجام دهم این است که چیزی نگویم و فقط گوش بدهم. اجازه بدهید در مورد تجربه جالبی که زمانی داشتم به شما بگویم. من سعی کردم یک تم را بنویسم اما متوجه شدم که کاملاً گیر کردهام. ۱۵ نفر دیگر در اتاق بودند و جری ساینفلد، کمدین، آنجا بود. در یک لحظه او فقط بلند شد و از اتاق بیرون رفت و لحظهای که او رفت… من تم اصلی به ذهنم رسید! بلافاصله بعد از او از اتاق خارج شدم و گفتم: «هی، فکر میکنم من یک تم دارم.» میخواهم این را بگویم که گاهی اوقات باید شیمی اتاق را تغییر دهید. او این را میدانست، کمدین بود. گاهی اوقات فقط تغییر تعادل و تغییر چشمانداز لازم است و سپس ناگهان نتهایی میتوانند ظاهر شوند.
هانس زیمر: راستش را بخواهید، وقتی که به خانه میآیم، آخرین چیزی که دلم میخواهد بشنوم، موسیقیهای خودم است. اما خب، گاهی چارهای نیست، بچههایم همگی شروع به نواختن پیانو و ویولن سل کردهاند و قطعاتم را مینوازند. میشود گفت یکجورهایی اینکه آنها قطعاتم را اجرا میکنند دوست دارم و در عین حال یکجورهایی از آن متنفرم
- آقای زیمر، چه نوع موسیقی گوش میدهید؟
هرچه فکرش را بکنید! در هر شرایطی یک موسیقی گوش میکنم. فقط هر چند وقت یکبار باید دوز بسیار خوبی از باخ دریافت کنم.
- آیا تا به حال به موسیقی فیلمهای خودتان هم گوش کردهاید؟
هرگز
- حتی شیر شاه؟
راستش را بخواهید، وقتی که به خانه میآیم، آخرین چیزی که دلم میخواهد بشنوم، موسیقیهای خودم است. اما خب، گاهی چارهای نیست، بچههایم همگی شروع به نواختن پیانو و ویولن سل کردهاند و قطعاتم را مینوازند. میشود گفت یکجورهایی اینکه آنها قطعاتم را اجرا میکنند دوست دارم و در عین حال یکجورهایی از آن متنفرم.
- برایتان ترک محل کار و آمدن به خانه آسان است؟
خب، باید واقعیت را به شما بگویم. زمانی که من در حال ساخت موسیقی یک فیلم هستم، به معنای واقعی وارد جهان آن فیلم میشوم و حتی گاهی به یکی از شخصیتهایش تبدیل میشوم، بنابراین وقتی روی فیلمهای بسیار افسردهکننده کار میکنم، مانند زمانی که روی خط قرمز نازک کار میکردم، حضور در کنارم خیلی خوشایند نبود، بگذارید اینطور بگوییم. زندگی یک آهنگساز فیلم بسیار عجیب است زیرا اصلاً در واقعیت زندگی نمیکند. شما برای همیشه در آن دنیای رویایی سینما هستید و درکتان از واقعیت روزمره در واقع بسیار بد است.
- بسیار بد؟
ببین، من یک نوازنده هستم و نوازندگان مینوازند. من موسیقی مینوازم، و در وهله دوم به نظر خودم آهنگسازم. به همین دلیل بارها احساس کمبود داشتهام. بارها به این نقطه رسیدهام که میگویم، «اوه خدای من، نمیدانم چگونه این کار را انجام دهم» یا «من به اندازه کافی خوب نیستم.» البته اغلب در نهایت موفق میشوم و مردم همراهیام میکنند و همین موجب انگیزه داشتن برای ادامه دادن میشود.
- آیا تا به حال از اینکه موسیقی را به طور رسمی در دانشگاه نخواندهاید پشیمان شدهاید؟
مشکل نرفتن به مدرسه موسیقی و نرفتن به دانشگاه این است که هر بار که فیلمی را شروع میکنم، یک سفر کاملاً جدید برای یادگیری است. همیشه یک مبارزه است. از سوی دیگر، این چیزی است که آن را سرگرمکننده میکند.
- چطور؟
کد داوینچی یک مثال عالی است. من باید یک سال تمام را صرف تحقیق و بررسی نقاشیها و خواندن کتابها و چیزهای مرتبط با آن موضوع میکردم. این واقعا یک روش درخشان برای گذراندن یک سال بود.
- چگونه چنین تحقیقی را انجام میدهید و آن را به موسیقی تبدیل میکنید؟
یک طراحی کلی از مهمترین بخشهای فیلم به صورت کلی وجود دارد، اما شما خیلی سریع وارد شخصیتها و پرداختن به آنها میشوید. به نظر من اگر در آن زمان به همه فیلمهای خوب فکر کنید، معمولاً کارتان درست از آب درمیآید. یک بار از پنی مارشال پرسیدم: «چگونه یک فیلم خوب میسازی؟» و او گفت: «خیلی ساده است؛ از ستاره فیلمم محافظت میکنم.» به عبارت دیگر از شخصیت اصلی فیلمتان محافظت میکنید. شخصیت اصلیتان را مجبور نکنید چیز احمقانهای بگوید، شخصیت اصلیتان را مجبور نکنید لباس احمقانه بپوشد و او را در موقعیتهایی قرار ندهید که شخصیتش خارج از آن چیزی باشد که برای او ترسیم کردهاید. تا زمانی که این کار را انجام دهید، معمولاً داستان را به شیوهای موفق تعریف میکنید.
- ویگو مورتنسن میگوید تنها کاری که قبل از نقشآفرینی انجام میدهد این است که از خود بپرسد از زمان تولد شخصیت تا صفحه اول فیلمنامه چه اتفاقی افتاده است. آیا به عنوان آهنگساز نیز به این موضوع میپردازید؟
در مورد شرلوک هولمز واقعاً عالی پیش رفت چرا که رابرت داونی جونیور به جمع بازیگران اضافه شد و همه چیز را درباره شخصیت شرلوک میشناخت. نهایت استفاده را از اطلاعات او کردم و از تمام تحقیقاتی که در مورد شخصیتش انجام داده بود بهره بردم.
- و این چه تاثیری روی موسیقی شما داشت؟
من بعد از صحبتهایی که با او داشتم به این نتیجه رسیدم که این شخصیت اساساً یک ویولونیست شیدایی-افسرده است و فکر کردم شاید او نباید دلبسته موسیقی کلاسیک باشد. شاید آنچه در سر او میگذرد خارقالعادهتر و کمی وحشیتر از آن چیزی باشد که بتوانیم تصور کنیم. بنابراین من مدام به گای ریچی میگفتم که ما باید موسیقی را عجیبتر کنیم تا با موسیقی فاخر ویکتوریایی انگلیسی در تضاد باشد، زیرا شرلوک دوست دارد به چیزی متفاوت از آنچه که هر کس دیگری میخواهد در انگلستان ویکتوریایی گوش کند گوش بدهد.
- آیا زمانی که موسیقی فیلمی را مینویسید سر صحنه فیلمبرداری هم میروید؟
هر چند وقت یکبار… اما به شکل مرسوم خیلی از اتاقم بیرون نمیروم. من زیاد کار میکنم.
- آیا برای ساختن یک موسیقی خوب باید فیلم را دوست داشته باشید؟
من باید فیلم را دوست داشته باشم. چه کسی میخواهد روی چیزی که دوست ندارد کار کند؟ اما مهمتر این است که من معمولاً فیلم را به خاطر عواملش دوست دارم. چون کار سینما، یک کار بسیار مشارکتی است، بنابراین بیشتر اوقات را با کارگردان میگذرانید و این بخش باید الهامبخش باشد.
- وقتی برای یک فیلم موسیقی میسازید، میدانید که موسیقی میتواند به طور اساسی معنای یک صحنه، حتی معنای فیلم را تغییر دهد. آیا موسیقی را بخشی اساسی از داستانسرایی میدانید یا به نظرتان از موسیقی برای هدایت احساسات مخاطب استفاده میکنید تا بتوانید مردم را به جایی که میخواهید برسانید؟
من واقعاً سعی میکنم به مردم نگویم از نظر احساسی باید کجا باشند، اما سعی میکنم به آنها نشان دهم که میتوانند احساسات را احساس کنند! این در قرن بیست و یکم بسیار جالب است، زیرا برخی افراد پس از شنیدن موسیقی متوجه میشوند که واقعاً احساسات دارند! قصد من این نیست که مردم را طوری دستکاری کنم که به آنها بگویم چه احساسی داشته باشند.
هانس زیمر: من موسیقی را به این دلیل انتخاب کردم که مانند بچهها بازی کردن را دوست دارم. این والدین و نهادهای ما هستند – مدارس، ارتش، دولت و غیره که به ما میگویند باید بازی را متوقف کنیم. بنابراین، چیزی که میخواهم بگویم این است: حتی اگر موسیقیدان نیستید، هر کاری که انجام میدهید، مطمئن شوید که زندگیتان را با بازیگوشی میگذرانید
- در واقع شما میخواهید به آنها نکاتی را یادآور شوید و نهایتا اجازه دهید تا خودشان تصمیم بگیرند؟
دوست دارم در نوشتنِ سرنوشتِ خود همدست باشند! یعنی فکر میکنم سرگرم کننده است. به همین دلیل است که من رویدادهای زنده و کنسرتها را نیز دوست دارم، زیرا در آنجا ایستادهام، هیچ تماشاگری را نمیشناسم اما به نوعی به نظر میرسد که ما چیزهای زیادی در مورد یکدیگر میدانیم. گویی دوستانی هستیم که هیچ عکسی از یکدیگر ندیدهایم.
- یک عبارت وجود دارد که میدانم بارها از آن استفاده کردهاید؛ «اگر کسی به شما گفت قانونی وجود دارد، آن را بشکنید، این تنها راه برای جلو رفتن است.» آیا قانونی وجود دارد که رعایت نکردن آن باعث افتخار یا خوشحالی شما شود؟ لحظه به یادماندنیای هست که به یاد داشته باشید؟
خب، در واقع در اینجا بحث تقابل قوانین و خلاقیت است، اما اجازه دهید توضیح بدهم، زیرا ما از کلماتی استفاده میکنیم که میتوانند معانی زیادی داشته باشند. ببینید باید از قواعد موسیقی استفاده کرد تا موسیقی معنا و البته سر و شکل پیدا کند. باید قانونی برای برقراری تعادل وجود داشته باشد. اما خلاقیت پس از قانون به وجود میآید. چرا که بسیاری از قوانین تبدیل به کلیشه شدهاند و در عین حال کسی جرات نمیکند آنها را بشکند. چرا؟
- شاید ترجیح این است که آسانترین مسیر طی شود!
دقیقا همینطور است! پس اگر آن راه را انتخاب نکنید چه اتفاقی میافتد؟ باید آزمون و خطا کنید تا به یک بیان جدید برسید. اگر میخواهید چیز جدیدی بگویید، ممکن است از نظر منطقی بدانید که میخواهید چه کار کنید، اما هنوز به اندازه کافی در اجرا خوب نباشید. راهش تمرین و امتحان کردن است.
- شاید به همین دلیل است که از اجرای کنسرتهای زنده لذت میبرید، زیرا واکنش تماشاگران را میبینید؟
کاملا! شما میدانید که مخاطب با آن به کجا میرود. چون وقتی فیلمی در سینما پخش میشود، نه میتوانید بفهمید چه اتفاقی میافتد و نه میتوانید چیزی را تغییر دهید. اما در کنسرت موسیقی اینطور نیست، هر شب صداهایی جدید میشنوید و پاسخهای جدیدی از مخاطب دریافت میکنید.
- چون در بسیاری از مواقع نوازنده ترجیح داده تا آزمایش کند و از منطقه امن خود خارج شود. بیایید به رویدادهای زنده ادامه دهیم. اخیراً، من فکر میکنم، رویدادهای زنده با موسیقی فیلم، جمعیت زیادی را جذب میکنند. همه دوست دارند موسیقی زنده را در کنسرت تجربه کنند. آیا احساس میکنید موسیقی فیلم برای ماندن وارد سالنهای کنسرت شده است یا آن را بهعنوان روندی میبینید که ممکن است پس از چند سال علاقه مردم به آن از بین برود؟
من مطمئن نیستم که آیا این یک روند است یا نه. من احساس میکنم آنچه باید اتفاق بیفتد این است که نام آن را «موسیقی فیلم» نگذاریم و فقط آن را «موسیقی» بنامیم. به هرحال برخی اعتقاد دارند که موسیقی فیلم، موسیقی کلاسیک آینده خواهد بود، که شاید ۱۰۰ سال دیگر با موسیقی فیلمها همانطور که امروز با موسیقی کلاسیک رفتار میکنیم، رفتار کنیم. اما مساله اصلی هنر است. بسیاری از رهبران جهان به ما میگویند که هنر بیهوده است، ما به موسیقی نیاز نداریم، و اینکه علم بیفایده است و من میدانم که آنها اشتباه میکنند، زیرا جهان در حال ویران شدن است، و من فکر میکنم که هنر و علم، ما و کره زمین را نجات خواهند داد. آدم باید رویاهای دیوانه کننده داشته باشد تا بتواند تفاوتی را رقم بزند.
- موافقم، حالا یک سوال برایم مطرح است و اتفاقا مربوط به همین رویاست. شما پروژههای بیشماری را از ساخت موسیقی سریالهای تلویزیونی گرفته تا فیلمهای سینمایی، فیلمهای کوتاه و حتی موسیقی برای اسکار، اما آیا پروژهای رویایی وجود دارد که هنوز زمان انجام آن یا فرصتی برای ورود به آن نداشته باشید؟
نه، من هیچ پروژه رویایی ندارم، اما ایدۀ دور هم جمع شدن با نوازندگان دیگر و گفتگوی موسیقایی را دوست دارم. به نظر من اگر یک پروژه برایتان جالب است، آن را دنبال کنید.
- چیز دیگری هست که دلتان بخواهد درباره آن صحبت کنید؟
فکر میکنم چیزی که میخواهم بگویم همان چیزی است که همیشه در کنسرتها میگویم: بخش مهم موسیقی نواختن است. و در واقع به اولین سوال شما برگشتیم، وقتی از من پرسیدید اگر موسیقیدان بودن را انتخاب نمیکردم، چه چیز دیگری میشدم. من موسیقی را به این دلیل انتخاب کردم که مانند بچهها بازی کردن را دوست دارم. این والدین و نهادهای ما هستند – مدارس، ارتش، دولت و غیره که به ما میگویند باید بازی را متوقف کنیم. بنابراین، چیزی که میخواهم بگویم این است: حتی اگر موسیقیدان نیستید، هر کاری که انجام میدهید، مطمئن شوید که زندگیتان را با بازیگوشی میگذرانید.