حالا با ساخت «بی بدن» یک فیلم دیگر هم به فهرست فیلمهایی که بر اساس پروندههای قضایی تولید شده اضافه شده است. فیلمهایی که قصهشان نه از تخیل نویسنده که از رخدادی واقعی میآید. از یک اتفاقی که نویسنده یا فیلمساز در کوچه و بازار شنیده یا در محیط پیرامونش دیده است یا از یک پرونده قضایی و جنایی آمده یا حوادث روزنامه و حتی تجربه روزانه خود فیلمساز. اینگونه فیلمها شکل خالصتری از سینمای رئالیستی را تعیّن میبخشد و هم میتوان آن را نوعی سینمای اقتباسی هم دانست؛ اقتباسی که از پروندههای قضایی و جنایی صورت میگیرد تا یک رخداد را در شمایلی دراماتیک صورتبندی کند. بااینحال برخی فیلمسازان تلاش میکنند تا از واقعیتی که فیلم را به آن منتسب میکنند دوری کنند و باتکیهبر تخیل و خلاقیت فردی، جهان سینمایی خود را بسازند اما نمیتوان رد آن واقعه را در قصه فیلم انکار کرد «بیبدن» به کارگردانی مرتضی علیزاده است که پرونده جنایی غزاله و آرمان، یکی از پرسروصداترین پروندههای قتل در دهه ۹۰ که سرانجام با اعدامِ آرمان در سوم آذرماه ۱۴۰۰ به پایان رسید را دستمایه قصه خود قرار داده است.
مفقودشدن جسد غزاله، یکی از ابهامات این پرونده بود و این اتفاق در «بیبدن» یکی از نقاطِ عطفِ درام را شکل میدهد. علیزاده اما تأکید دارد که آنچه در این فیلم بهنمایشدرآمده، ساختهوپرداخته ذهنِ نویسنده و او بهعنوان کارگردان است و نباید آن را نعل به نعل با واقعیت منطبق دانست: «من فیلمی ساختهام و مخاطب هم میتواند روایت آن را به پروندههای واقعی منطبق بداند، اما آنچه میتوانم بهعنوان کارگردان «بیبدن» تأکید کنم این است که آن را بر اساس پرونده واقعی (آرمان و غزاله) نساختهام.»
«بی بدن» در عین اینکه مستقیم به یک پرونده قتل جنجالی میپردازد اما به شکل غیرمستقیم دلایل و زمینهها و بسترهای این جنایت را هم در نظر داشته و بهویژه لابهلای دیالوگهایش میگنجاند تا از منظر اخلاقی و جامعهشناختی هم به موضوع پرداخته باشد
کاظم دانشی (نویسنده این اثر) که فیلم علفزار را بهعنوان کارگردان در پرونده خود دارد، سالهاست در نگارش و پژوهش موضوعهای قضایی فعالیت دارد. او فیلمنامه این اثر را در بستر ماجرای غزاله و آرمان روایت کرده؛ اما تنها بر بستر آن و هماکنون آنچه نوشته، نعل به نعل با واقعیت منطبق نیست. او و علیزاده در فرایند تحقیق و پژوهش این پرونده، چندین پرونده قضایی واقعی را مطالعه کرده و به موضوعهای متعددی رسیدهاند و داستان فیلم، تجمیعی از همه مشاهداتِ آنها از چند پرونده واقعی بوده است. یکی از سایتهای خبری نوشت که خانواده عبدالعالی از ساخت این فیلم راضی نیستند. این یکی از چالشهای ساخت فیلم بر اساس پروندههای واقعی جنائی است که در خیلی از مواقع به مذاق نزدیکان صاحبان این پروندهها، خوش نمیآید. بااینحال «بی بدن» را بهمثابه یک درام هم باید تحلیل کرد. اثری که با یک سکانس افتتاحیه خوب آغاز میشود و تجربهای نفسگیر را برای مخاطب فراهم میکند تا پابهپای قصه پیش رود. سویههای جنایی قصه با سویههای عاطفی آن گره میخورد و بر التهاب آن میافزاید. بهعبارتدیگر رمزگشایی سکانس به سکانس از پرونده با دلهره لحظهبهلحظه تنیده شده و قصهای نفسگیر را بنا میکند. اما آنچه در پس این قتل هولناک و اساساً قصه جنایی فیلم در کانون توجه قرار میگیرد موقعیت دردناک و تراژیک مادرانه است.
مادری رنجکشیده که محور قصه قرار میگیرد که فقط فقدان جسد بی بدن دخترش را به دوش نمیکشد بلکه زخمزبانها هم تا مرز فروپاشی او پیش میروند و باید رنجی مضاعف را تاب آورد. رنجی که گاه از طاقت تماشا خارج میشود و حال مخاطب را بد میکند. فیلم البته خوشساخت است و قصهاش بهواسطه ماهیت ملتهبی که دارد مخاطب را درگیر خود میکند اما در نهایت انسجام کافی برای وحدت دراماتیک ندارد. ضمن اینکه فیلم تلاش میکند تا قصاص را در یک چالش دوگانه بازنمایی کند و البته وزن خود را بر اهمیت بخشش میگذارد گرچه زمختی و سنگینی قصاص در پایان بر روان مخاطب باقی میماند.
نقد دیگری بر فیلم بی بدن | اگرچه بی بدن بودم…
ضمن اینکه در اینجا، قصاص از نگاه خانواده مقتول نگاه میشود نه خانواده قاتل. همچنین به پدر و مادرها هم میزند که یک جای تربیتشان میلنگد. فیلمساز تلاش کرده تا در لایه درونیتر فیلم اثیر فضای مجازی بر ماجرای تراژیک ارغوان و سروش را نشان دهد. بهعبارتدیگر «بی بدن» در عین اینکه مستقیم به یک پرونده قتل جنجالی میپردازد اما به شکل غیرمستقیم دلایل و زمینهها و بسترهای این جنایت را هم در نظر داشته و بهویژه لابهلای دیالوگهایش میگنجاند تا از منظر اخلاقی و جامعهشناختی هم به موضوع پرداخته باشد. اگر بخواهیم بی بدن را در یک جمله خلاصه کنیم باید آن را در این دو گزاره معروف ویراستاری روایت کنیم. روایتی دوگانه بین «بخشش، لازم نیست اعدامش کنید» و «بخشش لازم نیست، اعدامش کنید» فیلم چالشی بر کجایی این ویرگول است.