در نمایش، باید چگونه داستان گفتن را یاد گرفت. این روزها، بعد از مدتها سریالی را میبینیم که داستان گفتن را بلد است و اجزای کاملی دارد و قواعد سینمایی و ساختار داستانی در آن به درستی رعایت شده. ساختار داستانی همانی است که باعث میشود اثر نمایشی به دل مخاطب بنشیند و آن را برای او قابل فهم کرده و جذاب کند. ساختار داستانی، زنجیرههای از اجزای معنادار است که اثر نمایشی مانند سریال را میسازد و به بیان سادهتر، هر قسمت، نقطه شروع، اوج، درگیری و نقطه پایان دارد.
معرفی کامل و اطلاعات سریال یاغی
یاغی همه این خصلتها را دارد؛ یعنی در هر قسمت شروع روزمرگی، یک اتفاق، اوج بحران و نقطه نهایی آن را میبینیم. این هنر فیلمنامهنویس/فیلمنامهنویسان است که قصه یا روایت عادی را ناگهان تبدیل به فضایی خاص کند. در اغلب سریالها، یک گره کلی وجود دارد که در تمام قسمتها، مسئله اساسی باز شدن این گره یا قهرمان به طور کلی دنبال حل یک بحران است اما در یاغی، هر قسمت یک شروع، یک حادثه و یک گرهگشایی وجود دارد. در واقع هر قسمت مانند یک فیلم سینمایی مجزاست.
مثلاً در قسمت اول جاوید دنبال شناسنامه است. در قسمت دوم داستان فرار جاوید و ابرا شکل میگیرد و در قسمت سوم تلاش جاوید برای رسیدن از راه درست به ابرا را شاهدیم. این یعنی در هر قسمت، گره مجزایی داریم ولی شخصیتها و خط اصلی داستان عوض نمیشوند و محمد کارت برای هر قسمت، قهرمان را درگیر قصه جدید و تنگنای تازهای میکند تا دنبال راهحلش بگردد. یاغی از این منظر پر از لحظههای کلیدی است. جاهایی که قهرمان در تنگناست و باید تصمیم بگیرد و درست همین لحظات، دامی جذاب برای کشاندن مخاطب است. در همین لحظات است که با برانگیخته شدن حس همذاتپنداری مخاطب، قهرمان را تحسین یا سرزنش میکند. رفتار قهرمان برای مخاطب مهم شده چون با او همراه است.
دیالوگ نیز از اجزای شاخص داستانگویی یاغی است که نقش اساسی در پیشبرد داستان دارد. دیالوگهایی که توسط طبقه داستانی یاغی بیان میشود، دیالوگهای خاصی است که در سطح شهر و عامه جامعه کمتر دیده و شنیده میشود. با این حال کارگردان سعی نکرده دیالوگ نامناسبی برای آنها داشته باشد. او با اشراف کامل به این قشر، دیالوگ نوشته و سعی نکرده با مونولوگگوییهای مطول، گلدرشت و شعرگونه بدون فعل و تصویر خاص، سروته قضیه را هم بیاورد. (معمولاً این طبقه وقتی در آثار نمایشی تصویر میشوند، رو به دوربین مونولوگهای گل درشتی را رد و بدل میکنند اما در یاغی این اتفاق نمیافتد. دیالوگها تکمیل کننده تصویرند و برای همین در دهان شخصیتها مینشینند.) دیالوگها نه بزرگتر و نه کوچکتر از دهان شخصیتها هستند. برای هر شخصیت بسته به ظرفیت و اندازهای که در قصه دارد، دیالوگ نوشته شده است. شخصیتها نه زیادتر حرف میزنند و نه کمتر. نه حراف هستند و نه الکن.
یاغی همه این خصلتها را دارد؛ یعنی در هر قسمت شروع روزمرگی، یک اتفاق، اوج بحران و نقطه نهایی آن را میبینیم. این هنر فیلمنامهنویس/فیلمنامهنویسان است که قصه یا روایت عادی را ناگهان تبدیل به فضایی خاص کند
توجه به جزئیات، جزو مهمی از اجزای یاغی است. جزئیات، بلوکهای کوچکی است که ساختمان داستان را میسازد. اینکه یک شخصیت چه میپوشد؟ چه میخورد؟ چطور راه میرود؟ شغلش چیست؟ چطور عصبانی و خوشحال میشود؟ بیماری خاصی دارد؟ با چه کسی زندگی میکند تا اینکه در پس زمینه یک شخصیت چه دیده میشود و در تصویر قبلی و بعدی چه دیدهایم. همه اینها تشکیلدهنده جزئیات یک پلان و سکانس است. محمد کارت چنان به جزئیات توجه دارد که مخاطب نکتهسنج را یاد کارهای عیاری میاندازد.
مخاطب باید با دقت توجه کند که شخصیت موقع حرف زدن کجاست؟ چه پوشیده؟ چه میکند؟ حتی حرکت اضافه دوربین هم بهجا و اندازه است. اینها یعنی همان جزئیاتی که شخصیت را میسازد. توجه به همین جزئیات است که بازی را شکل میدهد. وقتی میگوییم بازی یک شخصیت خوب است یعنی تمام جزئیات دربارهاش رعایت شده و اینجاست که «خوب از آب درآمدن» شخصیت معنا مییابد.
مثلاً اسی قُلک همانی است که باید باشد؛ در همه احوالاتش کارهایی میکند که انتظارش را داریم و از کارهایش، جا نمیخوریم. جاوید هم همینطور، قهرمانی در تنگنا که برای رهایی تقلا میکند یا علی خواهرزاده اسی قلک. ممکن است او را به صورت مجزا تنها در سکانس کمپ ترک اعتیاد ببینیم ولی همان سکانس، جزئیاتی دارد که وقتی شب، جاوید او را در مجتمع مسکونی میبیند ما هم به اندازه جاوید از علی میترسیم. در او، حتی عباس جمشیدیفر را هم -که نقشهای طنز زیادی بازی کرده- نمیبینیم. نه تنها یاد کارهای طنزش نمیافتیم بلکه پا به پای جاوید از او هراسانیم. در نهایت، باورپذیری اصل مهم یک اثر است که با گذشت 3 قسمت از یاغی، ما شخصیتهای آن را باور کردهایم و این یعنی موفقیت سریال.