- هنوز کتاب (اِلنا فرانته که فیلم «دختر گمشده» بر اساس آن ساخته شده) را نخواندم و به همین دلیل پیشفرض و انتظاری نداشتم؛ اما نقش خیلی اندوهناک و غمانگیزی را بازی کردهای.
جسی باکلی: بله، چند هفته پیش زنی پس از نمایش آمد و گفت: «چطور با بیرحمی این نقش کنار آمدی؟» که گفتم: «کنار نیامدم… که احتمالاً اتفاق بدی است؛ اما من فکر نمیکنم شخصیتم بیرحم است.»
- من هم چنین تصوری ندارم. به نظرم خسته و ارضانشده است.
و یک زن و یک مادر و یک دختر هم هست.
- این نقش را مشترک با اولیویا (کولمن) بازی کردی (در مقاطع سنی متفاوت از یک شخصیت). پس، از این حیث منحصربهفرد بود که تنهایی نمیتوانستی این شخصیت را بسازی. شما با هم درباره رویکرد بهخصوصی در مواجهه با این شخصیت صحبت کردید؟
مگی (جیلنهال) همان اوایل کار گفت: «از شما نمیخواهم از هم تقلید کنید.» ما با یک زن طرف هستیم اما در مراحل بسیار متفاوتی از زندگیاش. اگر بخواهید او را در دسته بهخصوصی قرار دهید، احتمالاً به او آسیب میزنید. در مرحلهای از کار بود که اولیویا گفت: «میتوانم بخشی از صحنههای بازی جسی را تماشا کنم؟» و شاید بعدش با خودش فکر کرده باشد که «اوه… اینجوری بازی کرده؟ جالبه.» (میخندد) اما من وقتی فیلمنامه را خواندم، دیدم این زن را میشناسم و او را دیدهام. او را در دوستان و مادر و خواهر و خودم یافتم؛ و زنجیره رونمایی و دیده شدن و حرف زدن درباره این موجود اسرارآمیز، همان چیزی است که فیلم به آن میپردازد.
- گاهی وقتها که فیلمی تماشا میکنید و شخصیتی یک کار بهخصوص انجام میدهد، واکنش ناگهانی و سریع شما منفی است، بیشتر به این دلیل که آنچه اتفاق افتاده بیش از حد مثل رفتار خود شماست و در واقع، شما ناگهان در مواجهه با خودتان قرار میگیرید. صحنهای از فیلم که فکر میکنم بسیار خوب و سنجیده از کار درآمده است جایی است که دخترت تو را میزند و تو هم واکنشی داری. من هرگز بچهام را نزدهام اما هر کسی میفهمد که وقتی شما حکمِ بنده و خادم فردی را پیدا میکنید و او دستش را روی شما بلند میکند، شما احساس میکنید که جایگاه انسانیتان زیر سؤال رفته و انگار دیگر یک انسان نیستید؛ و این پیامی است که از طرف مقابل گرفتهاید؛ اما فوقالعاده بود که بازی تو به گونهای است که هیچ قضاوتی را در پی نمیآورد. انگار کسی احساس نمیکند که تو کار اشتباهی میکنی یا مادر بدی هستی. چهطور به این لحظه رسیدی؟
فیلم و کتاب باعث شدند به این سوال فکر کنم که «مادر خوب چه کسی است؟» و بعد به این موضوع فکر کنم که شاید رفتن و زندگی کردن برای هر مدتی یا به هر شکلی که شما به آن نیاز دارید – اگر این همان چیزی است که واقعاً لازم دارید – شاید بهترین کاری است که میتوانید در حق بچههایتان بکنید؛ به جای اینکه هر روز در نگاه آنها کوچکتر شوید. البته که شما احساس گناه خواهید کرد ولی میبینید که در هر صورت – و در هر سو که قرار بگیرید – پیکار و تقلایی در کار است.
- تو آدم سرزنده و پرشوری هستی که اتفاقاً این شخصیت هم چنین ویژگیهایی دارد؛ اما بازی در قالب چنین شخصیتی که در یک موقعیت متضاد به دام افتاده است، چهطور بود؟
وحشتناک…
- مشکلی با ایفای این نقش پیدا نکردی؟ یا از اساس درک میکردی که چرا این شخصیت در چنین خانهای مانده است، و بعد چرا آن را ترک میکند یا هر کار دیگری که تصمیم میگیرد انجام بدهد؟
برای من کاملاً بیگانه نبود؛ و فکر نمیکنم این شخصیت برای بیشتر ما آنقدرها هم بیگانه باشد. احساس نکردم که باید کسی باشم که نیستم. موضوعی که احساس کردم باید رعایت کنم این بود که رفتار این شخصیت نیازی به عذرخواهی کردن ندارد و شما میتوانید انتخابی داشته باشید که با حالت طبیعی مادرانگی همخوانی ندارد. شاید کمی مخالف عرف و قراردادهای اجتماعی باشد اما در غیر این صورت چه کاری میتوانید بکنید؟ میخواهید خفه شوید و آن را به عنوان درسی به دختران خود منتقل کنید؟ یا به این نتیجه میرسید که زندگی کنید و برای این انتخاب از کسی عذرخواهی نکنید؟
- ما چندان به این روایت بها ندادهایم.
ابداً.
نقد محمدرضا مقدسیان بر فیلم دختر گمشده
- به من گفتی که از همکاری با مگی در مقام کارگردان واقعاً لذت بردی. نکته خاصی هست که درباره شیوه کارش دوست داشته باشی؟
فقط فکر میکنم او یک زن بدجنس و بااستعداد است. این اولین فیلمش در مقام کارگردان بود اما این موضوع اصلاً اهمیتی نداشت چون بعضی از آدمها بهخودیخود رهبرند؛ و فکر میکنم چون او بازیگر هم هست، هر دو طرف را درک میکند. وقتی اولین بار او را دیدم خجالت میکشیدم. به خاطر داشتم که او را در نیویورک دیده و در گوش دوستانم گفته بودم: «مگی جیلنهاله!» هنگام فیلمبرداری در یونان برای هم موسیقی و عکس میفرستادیم و هر شب، در یک جا شنا میکردیم. حقیقتاً احساس میکنم سر صحنهی این فیلم رشد کردم چون به نظرم مگی لحظههایی را میشناسد که شما به عنوان یک زن، بخشی از خودتان را قدرتزدایی میکنید و ناتوان جلوه میدهید. او دائم به من شهامت میداد و مثلاً میگفت: «این کار را نکن. باید آن را مال خودت بکنی. برای این کار عذرخواهی نکن…» من هر کاری میگفت انجام میدادم چون واقعاً زنان را درک میکند.
- چنین ارتباط نزدیکی با یک کارگردان همیشه اتفاق نمیافتد.
بله و فکر میکنم او دلیلی برای ساخت این فیلم داشت که به خودش به عنوان مادر و همسر و بازیگر برمیگشت. پس این طور نبود که با شخصیت ناآشنایی طرف باشد و بکوشد آن را از هیچ خلق کند. این فیلم مثل یک تجربه واقعی بود که ما آن را با هم زندگی کردیم. حرف او برای من، مثل حرفهای خواهر بزرگتری بود که مرا راهنمایی میکرد و میگفت حواسش به من است.
- یک کارگردان باید چه ویژگیهایی داشته باشد که تو احساس کنی میتوانی خودت را به چالش بکشی یا از سوی او احساس حمایت کنی؟
بهترین تجربههای من همیشه زمانی رقم خورده است که بدهوبستانی پیوسته میان من و کارگردان در کار بوده و از همان ابتدا همه چیز مشخص و نهایی نشده است. انتظار من این است که یک کارگردان به اندازه خودم، در لحظه زنده باشد و بتواند بعضی از ایدههای ذهنیاش را کنار بگذارد و مطابق لحظهها و ارتباط زندهای رفتار کند که در صحنه جاری است.
- در واقع تا زمانی که احساس کنی فیلم را با هم میسازید و تو یک بازیگر-ربات نیستی که فقط در خدمت تصویرسازی برای ساخت نسخه ذهنی کارگردان قرار میگیرد. البته زنده بودن و در لحظه تصمیم گرفتن، هم دشوار است و هم ممکن است به آشفتگی ختم شود اما در عوض به فیلم حالوهوایی میدهد که انگار همه چیز در لحظه روی میدهد؛ درست مثل بازیات در «دختر گمشده» که خودانگیخته، گیرا، منحصربهفرد و کامل به نظر میرسد.
مگی فقط حقیقت را میخواهد و شما میتوانید این را در کارش ببینید. او ستاره هالیوود است اما کیفیتی زمینی دارد. همه چیز شفاف است و این همان ویژگی است که من میخواهم.
- و گاهی کمی تعریف.
و یک فنجان چای و یک بیسکویت.
- وقتی سر صحنه فیلمهایی هستی که زنان نقشهای مهمی در ساختشان دارند، شده با خودت فکر کنی که دوست داری فیلمی را کارگردانی کنی یا خودت فیلمنامهای را بنویسی؟
اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که نمیدانم چهطور باید بنویسم؛ و فعلاً هم نمیخواهم کارگردانی را تجربه کنم.
- تو بلدی چهطور بنویسی.
حالا تو هم شدی مدیر برنامههای من (میخندد).
- اما من شاید انتخابهای وحشتناکی برایت داشته باشم.
دوست دارم از ابتدا روی ایدهای کار کنم و آن را پرورش بدهم. رویای من همیشه این بوده است که کمپانی کوچکی از هنرمندان شامل فیلمبردار، نویسنده، کارگردان و چند بازیگر داشته باشم و آنها از هیچ، اثری خلق کنند؛ مثل اتاقهای قدیمی دیزنی که نویسندهها را در مقابل دیوارهای سفیدشده قرار میدادند تا هر ایدهای دارند روی آنها بنویسند و در نهایت، از تمام آنها اثری شکل میگرفت.
- میتوانم انجام چنین کاری را توسط تو تصور کنم؛ یا ساخت فیلمی بداهه که از اول و آخرش باخبر نباشی و مشغول فیلمبرداریاش شوی. در مقام مدیر برنامههات شاید این کاری است که میتوانی انجام بدهی. راستی گفتی «دختر گمشده» را در یونان فیلمبرداری کردید؟
بله، شگفتانگیز بود. هر کسی – دستکم – سالی یک بار باید فیلمسازی را در جزیره یونان تجربه کند. صبحها قبل از کار شنا میکردم و پس از کار هم همینطور. بعدش تا ساعت دو شب در سوییت اولیویا جمع میشدیم و خوش میگذراندیم. البته این ساعتی بود که من باید میخوابیدم وگرنه اولیویا همیشه میگفت: «نه، یک ساعت دیگر هم باش!»
- واقعاً حسادت میکنم.
میدانم. این از آن دست فیلمهایی است که ما باید در کمپانی فیلمسازی آیندهمان بسازیم.
- گفتی حالا هفته آخر تمرینهای یک نمایش را تجربه میکنی.
بله. بازگشت به تئاتر لذتبخش است. «کاباره» هم گروه فوقالعادهای دارد.
- حالا احساس میکنی یک روال ثابت داری؟ چون در تئاتر با تمام کموکیفش میدانی که چند ماه آینده چه کاری خواهی کرد.
بله، واقعاً خوب است که به لندن برگشتم و کمی زندگی معمولیام را تجربه میکنم.
- بعدش به ایرلند برمیگردی؟
نه به این زودیها. محبوبترین مکان برای من در جهان، کاروان ماست در کنار دریا که در دهکده بالینسکِلیگس واقع شده است که خانوادهام از پنجسالگی من آن را دارند. واقعاً مکانی جادویی است. فقط شش کاروان دیگر هست و یک کافه؛ درست وسط ساحل دریا.
- احساس میکنی محیطی که در آن رشد کردی الهامبخش تو بوده است؟
چنین تصور میکنم. شاید این موضوع عجیب به نظر برسد اما جایی که در ایرلند بزرگ شدم، در طبیعت پیرامونش، همه چیز خودش رشد میکند و لزوماً چیزی کاشته نمیشود. همه رشد میکنند، میمیرند و دوباره درمیآیند؛ و همیشه متفاوت به نظر میرسند؛ کیفیتی که انگار من هم به نوعی و تا حدی از آن بهرهمند شدهام.
- درباره انتخاب نقشهایت سختگیری میکنی؟ آیا به طور غریزی متوجه میشوی که کدام شخصیت، همان زنی است که تو میخواهی در قالب او قرار بگیری؟
بله. اگر صادقانه بگویم این جور فیلمنامهها معمولاً سالی یک بار به من پیشنهاد میشوند. البته مواردی هم هست که کاری را قبول میکنم چون میخواهم با آدمهای خاصی همکاری کنم یا تجربه تازهای را به دست بیاورم؛ اما گاهی وقتها نگران این موضوع هم میشوم که نکند فقط به پروژههایی واکنش نشان میدهم و جذبشان میشوم که بهنوعی با زادگاه و خاستگاهم در ارتباط هستند. به همین خاطر است که گاهی باید دست بکشید و از خودتان بپرسید: «به دنبال چه هستم؟» فکر میکنم شما احتمالاً دلیلی دارد که در مقطعهای مختلف زندگیتان با داستانهای متفاوتی روبهرو میشوید.
- سؤال همیشگیای که پرسیده میشود این است که «وجه مشترک همه شخصیتهای شما چیست؟» تو فکر میکنی چنین چیزی وجود دارد؟ زنانی که نقششان را بازی میکنی، ویژگی خاصی دارند که در انتخابهای بعدیات هم دائم جذب آن میشوی؟
از چنین چیزی آگاه نیستم؛ اما شاید دیگران بگویند که «ما دیدیم او قبلاً چنین نقشی را بازی کرده است.» اما میتوانم بگویم که تنها ویژگی این نقشها خود من هستم.
- درباره «دختر گمشده» چطور؟ چه ویژگی متمایزی داشت که جذب آن شدی؟
مثلاً این سؤال را برایم مطرح کرد که میراث مادر و دختر چیست؟ و اینکه چهقدر از چیزی که ما همیشه به عنوان تمرین درک میکنیم به تجربه واقعی جای گرفتن در قالب آن شخصیت یا در واقع انسان، نزدیک است و حقیقت آن را در بر میگیرد؟ و چه اتفاقی میافتد اگر ما واقعاً کار دیگری را امتحان کنیم؟ بهعلاوه، این ایده که منتظر دیگری نباشیم تا این فرصت را در اختیار ما قرار دهد و خودمان آن را به دست بیاوریم؛ چون میتواند تجربهای درخشان باشد و نباید معطل دیگران شد. البته معنیاش این نیست که دردناک و رنجآور نخواهد بود چون زندگی همین است. شما نمیتوانید از بخش کشمکشها و سختیهای زندگی پرهیز کنید اما میتوانید بخش زندگی را از زندگی انتخاب کنید.
منبع: مجله «مصاحبه»