همه چیز درباره فیلم بالا را نگاه نکن
- آیا رویداد خاصی الهامبخش «به بالا نگاه نکن» شد؟
در خلال ساخت فیلمهای «رکود بزرگ» و «معاون»، تحقیقات هیأت آیپیسیسی (هیأت دروندولتی ویژه تغییرات آبوهوایی) و مطالعاتی دیگر منتشر شدند که واقعاً ترسناک بودند. آنجا بود که گفتم باید کاری در این زمینه بکنم. پنج طرح سینمایی نوشتم و کوشیدم به بهترین برسم. یکی از آنها، درامی حماسی و بزرگ و دیستوپیایی بود؛ دیگری، تریلری پر از پیچشهای داستانی از نوع فیلمهای اِم. نایت شامالان یا فیلمی مثل «منطقه نیمهروشن»/ Twilight Zone بود. یک ایده خوب و کوچک داشتم و میخواستم جهانی مناسب برایش خلق کنم. بنابراین، دائم از خودم میپرسیدم چهطور جنونآمیزبودن وضعیت این روزگار را میتوان به دیگران نشان داد و منتقل کرد؟ دستآخر گفتوگویی با دوستم دیوید سیروتا (ژورنالیست و مشاور برنی سندرز) داشتم و او ناگهان گفت: «مثل اینکه ستارهدنبالهداری به سوی زمین میآید و برای هیچکس مهم نیست.» بلافاصله فهمیدم ایده مناسبی است و عاشق سادگیاش شدم؛ مثل دری کاملاً باز و بزرگ که همه میتوانستیم از آن استفاده کنیم.
- دیک چنی، ورشکستگی مالی، و نابودی سیاره زمین، سوژهها و مصالحی نیستند که اغلب آدمها برای ساخت کمدی به سراغشان بروند.
بله! نمیدانم شما ۵ سال اخیر را چهطور تجربه کردهاید اما وقتی من با دوستانم صحبت میکنم، جمله اصلی همیشه این است: «چه خبره واقعاً؟» بعدش به اوضاع وحشتناک دور و برمان میخندیم، در حالی که واقعاً وحشت زدهایم! در جریان تولید فیلم با کتاب سحرآمیزی به نام «بقای بغرنج»/ Deep Survival برخورد کردم. نویسنده، لورنس گونزالس، در این باره مطالعه کرده است که چرا مردم از حوادث جنونآمیزی مثل گمشدن در دریا یا جنگل، جان سالم بهدر میبرند؛ و یکی از بزرگترین یافتههایش این است که خیلی از آنها یک حس شوخطبعی سیاه دارند. من هم فکر میکنم چنین ویژگیای واقعاً شفابخش است و خنده میتواند بخشی از رفتار متقابل ما به این وضعیت باشد.
نمیدانم شما ۵ سال اخیر را چطور تجربه کردهاید اما وقتی من با دوستانم صحبت میکنم، جمله اصلی همیشه این است: «چه خبره واقعاً؟» بعدش به اوضاع وحشتناک دور و برمان میخندیم، در حالی که واقعاً وحشت زدهایم! خیلی از مردم یک حس شوخطبعی سیاه دارند. من هم فکر میکنم چنین ویژگیای واقعاً شفابخش است و خنده میتواند بخشی از رفتار متقابل ما به این وضعیت باشد
- چهطور چنین ترکیب بازیگران شگفتانگیزی را جمعوجور کردید؟
بعضی از بازیگران را که از همان ابتدای کار در نظر داشتم؛ مثلاً نقشهای جنیفر لورنس و راب مورگان (دانشمند همدرد ناسا) را برای خودشان نوشتم. مریل استریپ را هم بهنوعی در ذهن داشتم اما شما هرگز به خودتان جرأت نمیدهید که فکر کنید حتماً او را در فیلمتان خواهید داشت؛ و زمانی که او قراردادش را امضا کرد، انگار زنجیرهای از اتفاقهای خوب شروع شد. زمانی که لئوناردو دیکاپریو وارد پروژه شد، متوجه شدم که اتفاق خوشایندی شکل گرفته است چون همین ترکیب پرستاره تأکیدی بود بر زاویه دید فیلم؛ اینکه ما دائم با رنگهای روشن و سلبریتیها حواسمان پرت میشود و اخبار سطحپایین، برای ما از اخبار اصلی مهمتر شدهاند. البته که اشکالی نداشت همه این نقشها را بازیگران فوقالعادهای بازی کنند. فقط کمی کارم سخت شد چون از جایی به بعد – مثلاً – باید از دیگر همکاران فیلمسازم عذرخواهی میکردم (که این همه ستاره را برای فیلم خودم جمع کردم).
- دستکم موفق شدید کاری کنید که لئوناردو دیکاپریو و جنیفر لورنس وحشتناک به نظر برسند.
خب، ممنونم! این حرف را یک تعریف ناب در نظر میگیرم. آنها باید در نقطه مقابل شخصیتهایی قرار میگرفتند که نظر شما را در محبوبترین برنامه گفتوگوی امریکا جلب میکنند. بنابراین، خیلی سخت تلاش کردیم تا به این هدف برسیم؛ و این ستارههای بزرگ سینما هم خواستند که چنین اتفاقی محقق شود. حتی جایی به جنیفر گفتم: «اگر بخوای این موهای چتری بهتر هم به نظر میرسند.» که کاملاً استقبال کرد و گفت: «بله، خیلی دوستشان دارم.»
- شما یک فیلم داستانی ساختهاید؛ اما برای خلق شخصیتها چهقدر از آدمهای واقعی الهام گرفتید؟
همه شخصیتهای فیلم – به نوعی – ترکیبی هستند. وضعیت دانشمندان امریکایی را در پنج یا شش سال اخیر دنبال میکردم و شاهد بودم که چهطور مورد حملههای سیاسی قرار میگرفتند. آنچه شما میبینید این دانشمندان اقلیمی هستند که نبردی نابرابر را با صنعتی میلیارد دلاری از تولید و پخش اخبار نادرست از سوی کمپانیهای سوخت فسیلی در پیش گرفتهاند و حملههای افراطیها را تحمل میکنند و یکی پس از دیگری، از کارشان اخراج میشوند. من با آنها احساس همدردی کردم چون این کاری نیست که برای آن ساخته شدهاند.
- امور سیاسی و فناوریهای بزرگ، در خط آتش هستند اما همان طور که در فیلمهای «گوینده خبر»تان هم مطرح بود، هدف اصلی شما، رسانهها به نظر میرسد.
فکر میکنم آنچه روی داده، بهخصوص در ایالات متحده، این است که همه چیز به تبادلی برای فروش بدل شده است. همه چیز در تعامل «همیشه حق با مشتری است» خلاصه میشود. به نظرم این موضوع از سیاست عبور کرده و رسانهها را در بر گرفته است و حتی تا حدی، روزنامهنگاری را تسخیر کرده. تنها راه بقای شما این است که بر سود خود بیفزایید. روزگاری را به خاطر دارم که همه چیز در سود و بقا خلاصه نمیشد! به یاد دارم زمانی را که در ژورنالیسم رادیویی و تلویزیونی، کار خوب و اعتبار، مهم بودند؛ اما حالا به بخشی از فرهنگ سرگرمی بدل شده است. پس به دنیای خیلی خطرناکی رسیدهایم که گفتن اخبار بد به مردم سخت است. یک جامعه چه بلایی سرش میآید وقتی که اخبار بد را بهراحتی نمیشود عرضه کرد و همه چیز در فروش و پیروی از خواسته مخاطب خلاصه میشود؟
- شما و ویل فِرِل شراکت حرفهایتان را در 2019 و پس از ۱۳ سال خاتمه دادید. چه اتفاقی افتاد؟
فکر میکنم دو دلیل داشت. بخشی این بود که من واقعاً عاشق تهیهکنندگی هستم. ویل هم دوست دارد ولی میخواهد بهنوعی قابلکنترل و در یک حوزه باشد. بر خلاف من که میخواهم همه چیز را تجربه کنم: پادکست، مستند، سریال و انواع فیلمها. ما به جایی رسیدیم که او کمی خسته شده بود از اینکه بیلبوردهای محصولاتی را میبیند که تولید کرده ولی روحش هم از آنها خبر نداشت! دلیل بعدی، تغییر در نوع کمدیهایی بود که ویل و من میساختیم. نمونههای مورد نظر او دیگر برای من چندان هیجانانگیز نبودند.
- برگردیم به «بالا را نگاه نکن» و آخرزمان نگرانکنندهاش. سوال آخر اینکه دلیلی هست که به آینده خوشبین باشیم؟
خب، خوشبینی بزرگی که دارم این است که ما صاحب علم هستیم. محض رضای خدا، درست جلوی ماست و باید ببینیم و استفاده کنیم. ما منابع انرژی تجدیدشونده داریم و فناوریهای جذب کربن جالبی وجود دارند. پس میدانم که اگر اسبها را زین کنیم، علم میتواند همه چیز را حل کند. ما میتوانیم انجامش دهیم؛ اما آنچه مرا میترساند پراکندگی آدمها و درجا زدن و دور خود چرخیدن تمدنها و فرهنگها است در این روزگار. پس در خصوص آینده نزدیک خوشبین نیستم؛ اما فکر میکنم در آیندهای دور، اتفاقهای خوبی خواهد افتاد.
به نظرم یک کمدی زرد و بی اساس بود . فقط برای جلب توجه مخاطب رفتن چند تا بازیگر معروف رو آوردن ، نتیجه اخلاقی فیلم هم این بود که یه سیاره دیگه برای بقا وجود داره و اونم کشف شده که ممکنه دایناسوراش آدم رو بخورن . بس کنین خواهشا این خزعبلات رو .