تصویر یک سگ مهربان و خندان، آن هم سگی اینطور متفاوت با ابعاد غولآسا و رنگ قرمزش، بهتنهایی قلاب بزرگ و محکمی است برای گیر انداختن کودکان و حتی بزرگسالان علاقهمند به فیلمهای این گروه سنی؛ بیننده عاشق حیوانات (یا لااقل عاشق تماشای شیطنتهایشان) که هنوز هم ذهنش به جادو باور دارد و دیدن اتفاقات سحرآمیز، به خیالهایش واقعیت میبخشد و رسیدن به آرزوها را برایش ممکن میکند.
برایدول، خالق داستانهای «کلیفورد سگ بزرگ قرمز» هم میدانست چه سگ عجیب و جذابی خلق کرده است. موجودی یگانه، متفاوت و در عین حال دوستداشتنی و بیخطر که هر بچهای (یا چه بسا هر بزرگسالی) آرزویش را دارد تا در کنار او، به قدرتِ نداشتهاش برسد. همین جذابیت هم باعث شد چاپ داستانهایش از 1963 (وقتی برای اولین بار، این شخصیت در داستانی با همین عنوان به دنیا آمد) تا 2015 یعنی یک سال بعد از مرگ برایدول ادامه پیدا کند و تعداد داستانهای این سگ بامزه را به هشتاد قسمت برساند. سگی چنان محبوب که حتی چند باری از روی زندگیاش فیلم و سریال ساختند. کمپانی پارامونت هم لابد روی همین محبوبیت حساب کرده بود که باز سراغ به تصویر کشیدن قصهای جدید از این شخصیت کارتونی رفت. اما امیدش به جذابیت ذاتی این سگ آنقدر زیاد بوده که دیگر پرداخت درام داستانیاش را جدی نگرفته است.
مسأله قهرمان داستان -امیلی (دربی کمپ)- آنقدر که باید درست تعریف نمیشود و تنهاییاش قابل درک نیست. او برخلاف آنچه گفته شده، تفاوتی با دیگر کودکان همسن و سالش ندارد یا لااقل نشانه قابل فهمی از این تفاوت نمیبینیم. یکه ماندن او صرفا به دلیل تازهوارد بودنش است نه چیز دیگر. موضوعی که به مرور زمان به سادگی رفع خواهد شد
فیلم «کلیفورد سگ بزرگ قرمز» داستان پرکششی ندارد و حتی جادوی این سگ عظیمالجثه هم نتوانسته کسالتبار بودنش را جبران کند. البته طرح کلی فیلمنامه قابل قبول و استاندارد است: «دختری تنها که در جمع همسالان پذیرفته نمیشود، به طور اتفاقی توله سگی را میبیند که مثل خودش تنها و متفاوت است. سگی که بنا به گفته فروشنده، به اندازه میزان عشقی که دریافت میکند بزرگ خواهد شد. دختر اما اجازه نگه داشتن سگ را ندارد. او تنها یک شب را با غصه کنار سگ به خواب میرود و صبح در جوار موجودی غولآسا از خواب بیدار میشود. حیوانی که به خاطر ابعاد غیرعادیاش، زندگی دختر و داییاش را مختل میکند و همه چیز را به هم میریزد. به زودی تمام شهر از وجود این سگ عجیب مطلع میشوند. از جمله آدمی شرور که به دنبال کشف ویژگیهای ژنتیک سگ است و میخواهد هر طور شده او را به دست بیاورد. حالا دختر باید سگ را از دست او نجات دهد». یک قصه کلاسیک که مواد اولیه لازم برای ساخت فیلمی جذاب و پرکشش را فراهم کرده است. با این حال این طرح هرچند توانسته تهیهکنندگان را به ساخت این فیلم متقاعد کند، اما درنهایت در مرحله فیلمنامه از این چند خط پیشتر نرفته و قابلیتهایش بسط داده نشده است.
مسأله قهرمان داستان -امیلی (دربی کمپ)- آنقدر که باید درست تعریف نمیشود و تنهاییاش قابل درک نیست. او برخلاف آنچه گفته شده، تفاوتی با دیگر کودکان همسن و سالش ندارد یا لااقل نشانه قابل فهمی از این تفاوت نمیبینیم. یکه ماندن او صرفا به دلیل تازهوارد بودنش است نه چیز دیگر. موضوعی که به مرور زمان به سادگی رفع خواهد شد. به همین خاطر انتخاب شدنش برای ملاقات با صاحب جادویی پناهگاه حیوانات و رسیدنش به کلیفورد، گرچه بامزه است اما حیاتی نیست. در واقع مخاطب بابت پس دادن سگ به صاحبش، غصهای برای امیلی نمیخورد یا نگرانیای برای او ندارد.
بقیه موقعیتهای جدی فیلم نیز به درستی پرداخت نشده و گسترش نیافتهاند. هیچ اتفاقی به محرکی مهم تبدیل نمیشود و کشمکشی ایجاد نمیکند. مثلا برایدول (صاحب پناهگاه) در جواب سوال امیلی که «این سگ چقدر بزرگ میشود» میگوید به اندازهای که به او عشق بدهی. خصوصیتی که دریچهای است بر دنیایی از موقعیتهای تازه و تماشایی: اتفاقاتی که میتوانست با گذشت زمان و بزرگتر شدن سگ بیفتد و شخصیت و داستان را دائما با گرههایی جدید و جالب مواجه کند. اما چنین نمیشود و سازندگان از این قابلیت بالقوه و جذاب، بهره خاصی نمیبرند. سگ یکشبه آنقدر که باید بزرگ میشود و دیگر ابعادش ثابت میماند.
حتی نیروی شرور داستان، صوری و بلااستفاده باقی مانده است. ضدقهرمان فیلم (مردی که موسسه تحقیقات ژنتیک دارد) جز به هنگام معرفی شخصیتش و یکی دو سکانس دیگر در ابتدا و انتهای فیلم، حضور پررنگی در قصه ندارد و درگیری و جدال دنبالهداری بین او و قطب خیر فیلم (امیلی) رخ نمیدهد؛ آنقدر که ضرورتی برای تکاپوی امیلی ایجاد کند یا نگرانی و تعلیقی بیافریند. حتی جثه بزرگ و رنگ عجیب و متفاوت سگ هم موضوع چالشبرانگیزی برای شخصیتها یا مردم نیست. کسی از او نمیترسد، یا از ضرر و زیانی که به واسطه ابعادش به جاهای مختلف میرساند شکایتی ندارد. همه از همان اول بیهیچ ترسی به او علاقهمندند و همه چیز خوب و خوش پیش میرود.
به این ترتیب «لایو اکشن»ی که میتوانست به اثری دیدنی تبدیل شود، فیلمی شده فاقد بحران یا گره واقعی که شوری ندارد و حوصله مخاطب را سر میبرد. فیلمی که تنها جذابیتش را مدیون گرافیکهای کامپیوتری و جلوههای بصری (CGI) در طراحی و واقعنمایی کلیفورد است. سگی که موتور جذابیت مجموعه داستانهای برایدول بوده، اما اینجا به حاشیه رفته و عملا جز در پسزمینه حضور موثری ندارد.