محمد کارت را تا قبل از شنای پروانه بیشتر با کارهای مستندش میشناسیم. مستندهایی اجتماعی که تجربه ساختنشان بدون شک نقش بزرگی در ایجاد فضای واقعگرایانه و موثر فیلم کوتاه بچه خور داشتهاند. میتوان حدس زد که شناخت دقیق جنس آدمها و شکل روابطشان، ساختار و ساز و کار قدرت و نحوه دست به دست شدنش یا حتی شیوه عاشقی در طبقه اجتماعیای که فیلم در آن اتفاق میافتد، حاصل شناخت از نزدیک مردم این طبقه بوده و ایجاز تصویری و اثرگذاری فیلم هم مدیون همین تجربه است.
این شناخت کافی و دقیق به کارت این امکان را داده تا بیاتلاف وقت و گزافهگویی قهرمان فیلم (پسری نوجوان) و طبقهی اجتماعی او را در کمترین زمان معرفی کند. او جز معرفی شخصیت، شغل و طبقه و جایگاه اجتماعی پسر در همین حدود یک دقیقه، موتور تعلیق و انتظار را هم برای مخاطب روشن میکند. در نمایی نسبتا طولانی دوربین (یا چیزی) از زیر آب به پسر زل میزند. سرنوشت یا بدبختیای در کمین، که مترصد است تا پسر (و دیگر بچههای این طبقه را) را در خود فرو بکشد و ببلعد. وجود ترسناک، دلهرهآور، پنهان و غیرقابل انکاری که درونمایه کلی فیلم را هم میسازد.
درک کلی دنیای فیلم، با فضاسازی و زبان تصویر به کار گرفته شده در این صحنه به سرعت اتفاق میافتد و مخاطب در مییابد که نباید منتظر آیندهای روشن در بچه خور باشد. اتفاقی که حاصل تسلط کارگردان به جهان اثر، دانستن قدرت هر تصویر و رویکرد درستش در تعریف و روایت قصه است. اینکه بدون مکث و سریع تنش و تعلیق بسازد تا از ابتدا مخاطب در جای درستی از دنیای فیلم قرار بگیرد و سپس با فراغ بال بیشتر به سمت نقاط بحرانی و اوج احتمالی داستانش حرکت کند.
شاید بتوان گفت بچهخور از این لحاظ اثری قابل اعتنا در بین فیلمهای کوتاه سینمای ایران باشد. فیلمی که هر قاب و دیالوگش در خدمت ساخت فضا و پیشبرد موقعیت است و دور ریز ندارد. دکوپاژ فیلم طوری چیرهدستانه انجام شده که تک به تک نماها و جزئیات تصویریشان، به دنبال هم حلقههای یک زنجیر میشوند و حذف هیچ کدامشان ممکن نیست. به واقع کنار گذاشتن هر کدام از این حلقهها سکته یا توقفی در مسیر فضاسازی درام به وجود میآورد یا شیب صعودی تعلیقش را کم میکند. نگاه تیزبینانه کارگردان در استفاده زیاد و سریع از قابهای بسته روی شخصیتهای اصلی، تکرار موسیقی ریتمیک و تند، کاشت لحظهای و بدون مقدمهچینی موقعیتهایی که قصه را بسط میدهند، همه از بچه خور فیلمی میسازند که با ضرباهنگی تند به سمت اتفاقی تراژیک حرکت میکند. طوری که تصاویر به ظاهر ساده و حنی تکراری از رویدادهای فیلم، عمقی هولناک مییابند.
داستان فیلم کوتاه بچه خور البته غیرقابل پیشبینی نیست. در جهان تیره و سیاهش (که چه بسا دور از واقعیت هم نباشد) چیز دلگرم کنندهای وجود ندارد. انگار هر خندهای، هر «آن» زیبایی محکوم به فناست و مجازاتی به دنبال دارد (مثل عشق کودکانه پسر و دختر نوجوان). بدبختی در جهان فیلم دست به دست میچرخد و از آن گریزی نیست. تراژدیای تقدیری و ادیپوار که مخاطب هم از همان ابتدا فهمیده راه فراری برایش وجود ندارد.
فیلم با شرطبندی پسری شروع میشود که دستفروش سر چهارراه است. شغل دومش هم بدتر از اولی، در محیطی تیره و تار و ناامن میگذرد که در آن یکی با خیالی راحت شیشه میکشد، دیگری به او دست درازی میکند و افرادی کریه سیرت روی دار و ندار خودشان و دیگران شرط میبندند. بافتی که تار و پودش با چرکی و کثافت تنیده شده و مفاهیمی چون عشق در آن زیادی انتزاعی و غیرممکن به نظر میرسد.
گرچه فرار دخترک اندکی خیال مخاطب را آرام میکند اما او هم میداند که در خیابان امیدی برای نجات دختربچه تک و تنهای داستان نیست.. برای پسرک (با فرض اینکه پایان فیلم خیالی نباشد) نیز همینطور. او آنچنانکه در ابتدای فیلم دیدهایم، در همان مسیری قدم میزند که افراد داخل اتاق. او هم نمیتواند همچون آنها از شرطبندی دل بکند و عاقبتش چندان بهتر از این افراد رذل و شرور نیست. اصلا چه بسا هیولاهای فعلی، کودکان معصوم سالیان پیش بودهاند (چنانکه خود پسر هم اشارهای به این موضوع میکند). چرخهای که لاجرم تکرار میشود. سرنوشتی محتوم در پایان این راه انتظار آنها را میکشد و هر تلاشی برای رهایی از آن، دست و پا زدنی بیهوده است.
این نگاه (یا حقیقت) جبری فیلم را تلختر از رویداد در حال وقوع میکند. گویی این تلخی منحصر به این داستان کوچک نیست و با پایان قصه همچنان ادامه خواهد داشت. هیچ روزنه امیدی نمیتوان برای پسر و دیگر آدمهای این قشر متصور بود و راه حلی برای تغییر دادن این وضعیت وجود ندارد. تلخیای بیپایان بر موقعیتی تراژیک که انگار فقط باید از آن دوری جست. همچنان که نام فیلم هم چنین هشداری را در خود مستتر دارد.