banner header desktop fajr
نقد فیلم گلدن تایم ساخته پوریا کاکاوند

جذابیت در روایت

مثل بزرگ شدن مردمک چشم در تاریکی، مخاطب هم به مرور به سیاهی دنیای فیلم گلدن تایم عادت می‌کند. می‌تواند چرخش‌های ناگهانی یا توئیست‌های دراماتیک اپیزودها را از قبل به درستی حدس بزند و اتفاقات و آدم‌ها دیگر برایش شگفتی‌ساز نباشند.

پوریا کاکاوند که تجربه کارگردانی در تئاتر را هم دارد، در اولین فیلم بلندش ۱۲ موقعیت کوتاه ساخته که در هر کدام، فردی در موقعیتی به‌خصوص و گذرا، ناچار از گرفتن تصمیمی شود که زندگی‌اش را به قبل و بعد از آن تقسیم می‌کند. گلدن تایمی از دست‌رفتنی و کوتاه که فرصت زیادی برای فکر کردن نیست و باید ضربتی عمل کرد. تقریبا تمام شخصیت‌های فیلم کاکاوند، در این بزنگاه‌های منحصر به فرد زندگی خود، انتخابی می‌کنند که از تعاریف و اصول اخلاقی و اعتقادی به دور است و جز تامین منفعت شخصی (اغلب مالی) هدف دیگری ندارد (به غیر از اپیزودهای تیر و مرداد). رفتاری تکراری که رفته‌رفته مخاطب را دچار کسالت می‌کند. چراکه با وجود تازگی موقعیت‌ها، تردید و تعلیقی در تصمیم‌گیری افراد وجود ندارد و همه ‌چیز از پیش روشن است.

تقریبا تمام شخصیت‌های فیلم کاکاوند، در این بزنگاه‌های منحصر به فرد زندگی خود، انتخابی می‌کنند که از تعاریف و اصول اخلاقی و اعتقادی به دور است و جز تامین منفعت شخصی (اغلب مالی) هدف دیگری ندارد (به غیر از اپیزودهای تیر و مرداد). رفتاری تکراری که رفته‌رفته مخاطب را دچار کسالت می‌کند

کاکاوند که خودش فیلمنامه را نوشته، در هر اپیزود موقعیت داستانی دست‌اول و اگزوتیکی می‌سازد تا مخاطب را شگفت‌زده ‌کند. پیرمردی که به عشق قدیمی‌اش اعتراف می‌کند، عروس و دامادی که ساقی مواد از آب در می‌آیند، راننده پااندازی که کارش را به مثابه یک شغل آبرومند و اداری می‌داند، خانواده‌ای که قصد دارند برادرشان را بکشند و… اما نویسنده در این ساختار اپیزودیک که فرصت محدودی برای تعریف هر قصه در اختیارش می‌گذارد (چیزی در حدود ۸ دقیقه)، نتوانسته به پرداختی موجز برسد و دچار پرگویی و زیاده‌گویی شده است. در حالی که ساختار فیلم بیش از هر چیز بر دوش موقعیت‌هایش سوار است و شخصیت‌پردازی جزئی در آن اهمیت چندانی ندارد، به‌جز چند مورد استثنایی خود را موظف دانسته که به جای پرداخت دقیق موقعیت‌ها، تصمیم شخصیت‌ها را توجیه کند و به این ترتیب دچار اطناب شده.

پاشنه آشیلی که ضرب روایت‌ها را گرفته و آنها را پیش پا افتاده و دم دستی کرده است. در عوض در اپیزودهایی که کارگردان در آن تنها به همان موقعیت پرداخته، بدون آن‌که خود را ملزم به ارائه پیشینه افراد بداند یا سعی در گنجاندن اطلاعات غیرضروری در روایتش داشته باشد، موقعیت‌ها سینمایی‌تر و اثرگذارتر شده‌اند. از جمله اپیزود اول و تا حدی اپیزود آخر. در اپیزود اول، کارگردان بدون سعی در تعریف شخصیت بازیگر و منشی صحنه فیلم گلدن تایم، صرفا ضربه‌ای را به شخصیت (و در پی‌اش به مخاطب) وارد می‌کند و از آن می‌گذرد. شلیکی ناگهانی که درست و به‌جا در هدف می‌نشیند. در حالی که در اپیزودهای تیر و مرداد، زمان طولانی‌ای که صرف توجیه دلایل فرار دختر از کشور یا تعریف تاریخچه عشق مرد شده، عملا تیزی و شدت اتفاقات را کم کرده، تازگی و غرابت آنها را گرفته و به موقعیتی کم‌ارزش و تکراری تبدیل‌شان کرده است.

علاوه بر این فیلم گلدن‌ تایم در مرز بین سینما و تئاتر مانده و نتوانسته ساختار یک‌دستی پیدا کند. به‌جز اپیزود اول و آخر، بقیه اپیزودها در تصویر و روایت ساختاری تئاتری دارند و در لوکیشن بسته ماشین اتفاق می‌افتند که جای دوربین در آن ثابت است. مثلا اپیزود ماه دی عملا به نمایشی رادیویی تبدیل شده. حتی بعضا توصیفاتی را از زبان بازیگران می‌شنویم که در واقعیت نشانه‌ای از آن دیده نمی‌شود. در اپیزود شهریور هم انگار اتفاقات در صحنه‌ای از یک تئاتر رخ می‌دهند. مربی به مهسا که پارک دوبل کرده، می‌گوید که فاصله‌اش را با بغل و با ماشین عقبی و جلویی چک کند، در حالی که هیچ ماشینی در عقب و جلو وجود ندارد. کارآموز بعدی هم چنان رانندگی می‌کند که انگار برای خودش در خیابانی خالی می‌راند.

هادی شیخ الاسلامی در فیلم گلدن تایم

مربی به او دستورهایی می‌دهد، بی‌اینکه در واقعیت اتفاقی بیفتد. انگار تصویری ویدئویی را روی پرده در پس‌زمینه یک صحنه تئاتر می‌بینیم که صرفا قرار است حسی از فضا ایجاد کند. همه این‌ها در حالی است که نشانه‌ای مبنی بر عمدی و آگاهانه بودن چنین رویکردی در فیلم وجود ندارد و همه چیز به یک سهل‌انگاری در اجرا بیشتر شبیه است.  این بی‌تفاوتی در طراحی صحنه و فضا، درباره لباس‌ها هم دیده می‌شود. ماه‌ها تغییر می‌کنند بی‌آنکه لباس افراد عوض شود یا حسی از تغییر فصل به بیننده بدهد. نکته‌ای که با واقع‌نمایی فیلم در تعارض است و باز هم بیشتر به بی‌توجهی در کارگردانی پهلو می‌زند تا اینکه تمهیدی انتخابی باشد.

نقد آریا قریشی بر گلدن تایم

فرض سهل‌انگاری در اجرا از آنجا پررنگ‌تر می‌شود که فیلم تکلیفش را با رویکردش در روایت‌ها روشن نمی‌کند. اپیزودها ترکیبی هستند از موقعیت‌های واقعی، گروتسک و کمدی سیاه. در حالی که در اپیزود اول (ماجرای ارتباط پنهانی بازیگر با منشی صحنه) اتفاق‌ها و جنس روایت به واقعیت نزدیک است، در اپیزود خرداد (عوض شدن جای مادر و بچه و اصرار بچه به خودکشی مادر) فضا غیرواقعی و گروتسک به نظر می‌رسد. حتی در دو اپیزود، رویکرد منفی و سیاه فیلم گلدن تایم به شخصیت‌ها عوض می‌شود و فرد را صرفا در موقعیت بدشانسی یا تصمیم‌گیری محتاطانه قرار می‌دهد.

مثلا در اعتراف عاشقانه پیرمرد که از عشق ۱۲ ساله‌اش به زن همسایه می‌گوید، قضاوت اخلاقی‌ای وجود ندارد و تصمیم او به اعتراف و ترک ساختمان، صرفا با یک بدشانسی همراه شده است. یا در اپیزود درخواست ازدواج دختر با پسری که قصد مهاجرت دارد، موقعیت به گونه‌ای است که می‌شود (و باید) به پسر برای تصمیم به دروغ و پیچاندن دختر حق داد. همه این‌ها باعث شده فیلم ساختاری یک‌دست نداشته باشد و با وجود جذابیت روایت‌هایش، وضعیتی آشفته پیدا کند.

تماشای آنلاین فیلم گلدن تایم

این‌ها را هم بخوانید

نظر شما چیست؟

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید، خوشحالیم