مرور کارنامه بازیگری حامد بهداد؛ به وقتِ پختگی

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

حضور حامد بهداد در نقش امیر شایگان در سریال می‌خواهم زنده بمانم، بهانه‌ای شد تا مروری بر کارنامه بازیگری این هنرمند داشته باشیم؛ برای آشنایی بیشتر با فیلم‌ها و کاراکترهای این بازیگر، با فیلیمو شات همراه باشید.


سال ۱۳۷۹، حامد بهداد ۲۷ ساله، فرصتی جادویی به‌دست آورد تا در اولین گام بازیگری‌اش به‌جای رامبد جوان نقش اول فیلم سینمایی آخر بازی را بازی کند. بازی بهداد در نقش دانشجویی سرخورده در نوزدهمین دوره جشنواره‌ فیلم فجر موردتوجه قرار گرفت و نامزدی سیمرغ را برایش به‌ارمغان آورد؛ اما آخر بازی تبدیل به سکوی پرتاب بهداد نشد. سال بعد، چای تلخ (به کارگردانی ناصر تقوایی) نیمه‌کاره باقی‌ماند و دو سال طول کشید تا بهداد دوباره در یک فیلم سینمایی در برابر دوربین قرار بگیرد؛ این‌بار اما در نقش مکمل. حضور کوتاه بهداد در بوتیک چنان تأثیرگذار و گیرا بود که به خاطر بازی در نقش مهرداد سال‌هاست موردستایش قرار می‌گیرد. مهرداد، پسری موادفروش و معتاد است که با زنی مسن‌تر از خود زندگی می‌کند؛ جویده حرف می‌زند، پرخاشگر و دمدمی است و در موقعیت‌های حساس نگاهش را می‌دزدد. اما آنچه باعث ‌شد بازی حامد بهداد در بوتیک به‌یادماندنی شود، شکل ادای دیالوگ‌ها و انرژی فوق‌العاده‌ای است که او در محیطی بسته و زمانی کوتاه از خود بروز می‌دهد. بااینکه بهداد در این زن حرف نمی‌زند و کافه ستاره کم‌وبیش در حال تکرار خود و ارائه صورت‌های مختلفی از مهرداد است ولی نکته اینجاست که بازی کوتاهش در نقش‌های مکمل به چشم می‌آید و اسمش را به‌عنوان بازیگری که سعی در گرته‌برداری از بهروز وثوقی و مارلون براندو دارد، بر سر زبان‌ها می‌اندازد. حضورش در سریال سایه آفتاب (۱۳۸۳) و در نقش رضا چنان چشمگیر بود که بسیاری سریال را تنها تا قسمتی دنبال کردند که رضا کشته می‌شود. رضا هیچ شباهتی به مارلون براندو در زنده‌باد زاپاتا! ندارد، اما بهداد تحت تأثیر براندو در زنده‌باد زاپاتاست! نقش جوانی جنوب شهری که داغ معشوق دیده را همچون شورشی زخم‌خورده‌ای ایفا می‌کند، که فقدانش مصیبتی بزرگ است.

حامد بهداد و محمدرضا گلزار در نمایی از فیلم بوتیک

بازی در نقش افسری عراقی در روز سوم، جوانی روان‌پریش در حس پنهان، پسری سودایی در مجنون لیلی، مرد آرام و تودار هر شب تنهایی، پیرمرد نقاش شبانه‌روز و جوان انقلابی یک‌مشت پر عقاب طی سه سال نشان داد بهداد، توانایی بازی در نقش‌هایی متفاوت را دارد. حالا دیگر نمی‌شد بهداد را جدی نگرفت. او خودش را به‌عنوان بازیگری ثابت کرد، که باوجود تفاوت آشکاری که در سبک بازی‌اش دارد، مقبول می‌افتد، موردتوجه قرار می‌گیرد و تشویق می‌شود. در همین سال‌ها بهداد در کنار بازیگری، با رفتارهای گهگاه خارج عرف یا بروز دادن هنرش در رشته‌های دیگر(مثل خوانندگی و عکاسی) در حال ساختن چهره عمومی از خود بود تا بر تمایز خود با بازیگران هم‌نسلش تأکید کند.

حامد بهداد در نمایی از فیلم مجنون لیلی

کمتر از ده سال از شروع به‌ کار بهداد در سینما، به یکی دیگر از قله‌های بازیگری او می‌رسیم. نادر در فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد، باوجود توقیف شدن فیلم و حوادث جانبی که برای کارگردانش پیش آمد، به‌اندازه مهرداد بوتیک دیده شد و به‌مرور زمان به شخصیتی ماندگار تبدیل شد. نادر گویی خود بهداد است؛ پر شر و شور، معتقد به زندگی در لحظه. پرخاشگر و عصبی ولی حمایتگر و مهربان. نادر آرام و قرار ندارد و به آب‌وآتش می‌زد، درعین‌حال می‌خواند و سودای رسیدن به‌مراتبی بالاتر دارد. گویی در استخری شنا می‌کند که باوجوداینکه برای جسمش مناسب به نظر می‌رسد، برای روحش بسیار کوچک است. ساختار نیمه‌مستند فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد به بهداد کمک می‌کند در بسیاری از لحظات بداهه‌پردازی کند، خودش باشد، هم‌زمان در تضاد با خودش قرار بگیرد و در یک‌کلام، تمام انرژی‌اش را در محیط پیرامونش پراکنده کند. اما وجود صحنه‌هایی در فیلم (مثل آن بازی در سکوت و نگاهش پس از فروختن موتور و رسیدن به خانه) ثابت می‌کند بهداد، علی‌رغم رها کردن خود تا چه حد در ساختن شخصیت نادر از قدرت بازیگری‌اش بهره ‌گرفته است.

حامد بهداد در فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد

طی سال‌های پایانی دهه هشتاد و سال‌های آغازین دهه نود، بهداد همزمان با پربار کردن کارنامه بازیگری خود با رفتارها، مصاحبه‌ها و واکنش‌های تندش همچنان در حال ساختن تصویری عمومی از خود است، که می‌توان بازتابشان را در نقش‌هایی که اجرای آنها را به عهده گرفته دید. دو-سه فیلم گیشه‌ای مثل پرتقال خونی، سعادت‌آباد و بی‌تابی بیتا؛ دو فیلم سخت، هفت دقیقه تا پاییز و انتهای خیابان هشتم با علیرضا امینی؛ دو فیلم دلی نارنجی‌پوش و چه خوبه که برگشتی با داریوش مهرجویی و دو فیلم متفاوت فرزند چهارم و پله آخر (که به‌روشنی از بهداد به‌عنوان بازیگری که بر فروش فیلم تأثیرگذار است استفاده کرده‌اند). اما نقطه عطف این دوره، همکاری دوم بهداد با مسعود کیمیایی در جرم است. بهداد که پیش‌ازاین حضوری کوتاه در محاکمه در خیابان داشت، این بار در نقشی دشوار مقابل دوربین کیمیایی رفت و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را از آن خود کرد. ناصر در فیلم جرم، مردی معتاد و توسری خورده است؛ می‌شلد، جرأت مقابل با ترس‌هایش را ندارد، هویتش را از مجاورت با دیگران می‌گیرد و هیچ‌گاه نتوانسته شخصیتی مستقل داشته باشد. راننده آمبولانسی که به نعش‌کش تبدیل شده و هرروز نعش ناصر را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد. بهداد با تسلطی که بر ادای دیالوگ‌های مخصوص کیمیایی دارد، به ناصری که روی کاغذ حضور باارزشی ندارد، اهمیتی ویژه می‌بخشد تا درون‌مایه‌ی اصلی فیلم (یعنی مفهوم رفاقت) را برای بیننده قابل‌درک کند. به‌خصوص در مقایسه میان نسخه دوبله‌شده جرم که در آن چنگیز جلیلوند به‌جای بهداد حرف زده، با نسخه‌ صدای اصلی، می‌توان به ظریف‌کاری‌هایی پی برد، که بهداد در راه جان بخشیدن به ناصر به ثمر رسانده. برای نمونه، دقت کنید به صحنه‌ای که رضا (با بازی پولاد کیمیایی) در میان مهلکه‌ای که به راه افتاده، از راه می‌رسد و از ناصر کلید آمبولانس را می‌خواهد. ناصر که یکه خورده خودش را به رضا می‌رساند و چیزی زیر لب زمزمه می‌کند. در نسخه دوبله، جلیل‌وند می‌گوید: «همیشه یه جور دیگه رفتی اما یه جور دیگه اومدی» اما در نسخه صدای اصلی، بهداد فقط می‌گوید:«همیشه یه جوره دیگه» و مابقی جمله را با حرکت دست و حالت چشمانش بازی می‌کند. به‌بیان‌دیگر در نسخه دوبله رفتار ناصر و کلماتی که به زبان می‌آورد ناشی از دلخوری او در لحظه است، اما در نسخه زبان‌اصلی، بازی و کلماتی که بهداد به‌کار می‌برد نمایانگر شناخت او از دوستش و بخشیدن او در همان لحظه است.

حامد بهداد در نمایی از فیلم انتهای خیابان هشتم

ناصر در فیلم جرم، مثل مهرداد در فیلم بوتیک، جویده حرف می‌زند، مثل سروش در فیلم این زن حرف نمی‌زند، رفیق‌باز است، مثل خسروی کافه ستاره، انتهای جملاتش را می‌خورد و مثل نادر در فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره، سریع‌تر از حالت معمول حرف می‌زند و برای رساندن منظورش از حرکات دست و صورتش بهره می‌برد. نادر، مجموعه‌ای از ویژگی‌های رفتاری و کلامی نقش‌هایی که بهداد تاکنون ایفا کرده را در خود دارد و دیالوگ‌های کیمیایی جلوه‌ای مضاعف به این مجموعه داده است. پس از چندین سال پرآشوب و پرحاشیه، بهداد همزمان با چهل‌سالگی، پدرش را از دست داد. تغییر در رفتار، طرز فکر و شکل بازی حامد بهداد را می‌توان به خوبی در انتخاب نقش‌هایی دید که بهداد از سال ۹۲ به بعد به ایفای آنها پرداخته است. از سال ۹۲ بهداد رفته‌رفته کم‌کار شد، به‌جای بازی در نقش مکمل، در نقش‌های اصلی بیشتری ظاهر شد و باوجود آرام گرفتن، به شکلی که تأیید عامه مردم را نیز در پی داشته باشد و به زبانی که به کسی برنخورد بیان کرد که از هر چه در زندگی‌اش کرده راضی است و از هیچ‌یک از رفتارهایش پشیمان نیست. به نظر می‌رسد بهداد بعد از رسیدن به این نقطه که برای «خودش بودن» نیازی به تأیید دیگران ندارد، به آرامشی عمیق دست‌یافت و از طریق تزریق این آرامش درونی به نقش‌هایی که بازی کرد، از بهدادی تازه رونمایی کرد؛ بهدادی که در مسیر پختگی قرار دارد.

حامد بهداد در نمایی از فیلم جرم

داود در فیلم زندگی جای دیگری است، مردی میان‌سال و در آستانه مرگ است؛ تلخ، تودار، ترسیده، افسرده و نگران. بهداد با بازی درونی و برخلاف آنچه از او انتظار می‌رود، هر یک از این ویژگی‌ها را به شکلی متفاوت برای بیننده قابل‌باور کرده است. باورپذیر بودن، آسودگی و معصومیت حسین در فیلم نیمه‌شب اتفاق افتاد نیز محصول تغییری است که از سال ۹۲ در بهداد رخ داد، با بازی در نقش محمد جهان‌آرا در سریال کیمیا در مسیر درست قرار گرفت و در سریال دندون طلا به اوج خود رسید. در دندون طلا با بهدادی روبه‌رو هستیم که اعتیاد شخصیت بلبل را به شکلی تازه به تصویر می‌کشد؛ همزمان می‌خواند، می‌رقصد، مجلس گردانی می‌کند ولی این‌بار پریشانی و شیدایی بلبل را نه از طریق دریدگی چشم‌ها و اندامش، بلکه لابه‌لای بلند و کوتاه شدن صدا و سکوت‌هایش به تصویر می‌کشد. در آرایش غلیظ اما بدون هیچ هراسی، بهداد همان حامد بهدادی است که می‌شناسیم. شکل کمال‌یافته کاراکتری که بهداد بیش از ده سال برای ساختن آن زحمت کشیده است: رفتاری غلو شده، بیان سریع کلمات، دیالوگ‌های چند لحنی، بازی با دست و بدن و عصبیتی که قابل‌کنترل نیست؛ این‌بار ولی بدون پرده‌پوشی. راحت، آزاد و یله. بدون ترس از قضاوت شدن و تلاش برای گرفتن مهر تأیید دیگران؛ به دور از گرته برداری از کسی و کوشش بیهوده برای توضیح دادن رفتاری. مسعود در فیلم آرایش غلیظ، مثل پیراهنی است که برای تن بهداد دوخته شده و حامد بهداد با خیال راحت آن را به تن کرده.

حامد بهداد در نمایی از سریال دندون طلا

در نیمه دوم دهه نود، حامد بهداد هم‌بازی در نقش‌های چالش‌برانگیزی نظیر قاسم در فیلم سد معبر و جلال در فیلم قصر شیرین ظاهر شد تا نشان دهد راه‌های تازه‌ای برای به‌تصویر کشیدن مردان میان‌سال و سرخورده از طریق پنهان کردن احساسات و بازی در سکوت در چنته دارد؛ و هم تن به بازی در سریال دل و فیلمی نظیر مارموز داد. به‌بیان‌دیگر، بهداد هم گزیده‌کار شد و هم دلیلی ندید گزیده‌کار بودن را در مقابل تجربه‌اندوزی و بازی در نقش‌هایی قرار دهد که تاکنون خودش را در آنها محک نزده. از سوی دیگر، شاید بتوان بازی در نقشی که برای محمدرضا گلزار نوشته شده را چالش برانگیزترین تصمیمی دانست که بهداد، در دوران کاری خود گرفته است. بهداد برای عبور از مرزهایی که به دور خود کشیده بود یا دیگران به‌واسطه انتخاب‌ها و رفتارش طی سال‌ها به دور او کشیده بودند، بازی در نقش‌های متفاوت را به بهانه‌ای تبدیل کرد تا به مقابله با تصویر عمومی‌اش برود و از این راه تصویری تازه از خود نزد مخاطب عام ساخت. تصویری که هرچند نتیجه در کنار هم قرار گرفتن تجربیاتی است که حامد بهداد «حتی به‌غلط» به آنها تن داده، اما شمایلی تکمیل شده از او می‌سازد. شمایل بازیگری که به پختگی رسیده و توانایی بازی در هر نقشی را دارد (یا به‌واسطه انتخاب‌های جسورانه‌اش مسیر مشخصی پیش‌ رو دارد).

درباره اپراهای صابونی؛ به بهانه استقبال بی‌نظیر تماشاگران از سریال دل

حامد بهداد در نمایی از سریال دل

امیر شایگان در سریال می‌خواهم زنده بمانم، همان‌طور که خود یک شخصیت کامل است، به بازیگری نیاز داشته که توانایی به تصویر کشیدن این کمال را دارا باشد. بهداد، بهترین انتخاب ممکن برای بازی در نقش مردی میان‌سال، مرموز، بی‌رحم، زخم خورده، سرد و گرم چشیده، سیاس و مقتدر است تا معصومیت و هیولاوارگی شایگان را به شکل هم‌زمان به‌نمایش درآورد. شایگان با بهره‌گیری از کاریزمای ذاتی‌اش، هدایت کسب‌وکاری فاسد را به عهده دارد که در لوای کار خیر به‌پیش می‌رود. لازمه مدیریت چنین کسب‌وکاری پیش‌گیری از بروز هرگونه اشتباه از طریق آینده‌نگری و اندیشیدن به جوانب تمامی امور است. اما شایگان ناخواسته اسیر عشقی آتشین می‌شود؛ عشقی که مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر می‌دهد. شایگان موتور محرک می‌خواهم زنده بمانم است و بازی بهداد به گونه‌ای است که رفتار شایگان برای عموم قابل‌باور، و بروز چنین اشتباهی از جانب او قابل‌درک باشد. امیر نیز همچون همسر قانونی‌اش، زهره (با بازی آزاده صمدی) دو چهره دارد: چهره‌ای سنگی برای عامه مردم که هیچ‌گونه احساساتی از خود بروز نمی‌دهد و چهره‌ای پنهانی که گهگاه بروز داده می‌شود تا پرده از وجود هیولا/کودک معصومی بردارد که در نهاد امیر جا خوش کرده است. بازی کردن چهره اول کار چندان سختی نیست اما آشکار کردن چهره دوم بدون آنکه به لحن سریال آسیبی وارد شود یا تَرَکی بر شمایل به‌دقت پرداخت‌شده شایگان بیفتد، کار دشواری است که هر بازیگری از عهده‌ی آن برنمی‌آید. به‌خصوص اینکه می‌خواهم زنده بمانم فرصت‌های محدودی برای به‌نمایش درآوردن چهره دوم در اختیار حامد بهداد قرار می‌دهد. با این حال، بهداد (در تضاد با بهدادی که در دهه هشتاد می‌شناختیم) همچون ماهیگیر صبوری که در انتظار ماهی بزرگ دریاچه است، قلابش را به آب انداخته و مشتاقانه انتظار می‌کشد تا لحظه موعود فرار برسد. به‌عنوان نمونه، درصحنه‌ای که برای اولین‌بار با نادر (با بازی پدرام شریفی) درباره تصمیمش برای ازدواج با هما (با بازی سحر دولتشاهی) حرف می‌زند، برای یک‌لحظه نور به چشمانش می‌دود و خنده بر لبانش می‌نشیند. نه به این دلیل که از تصمیم خود خرسند است، به این دلیل که موجودیت نادر را آنقدر ناچیز می‌پندارد که او را مانعی بر سر راه خود تشخیص نمی‌دهد یا او را به چشم کودکی می‌بیند که می‌تواند با او بازی کند. به‌بیان‌دیگر، نگاهی که به‌سادگی می‌توانست فقط تحقیرآمیز باشد، به ابزاری برای نمایاندن هیولا/کودک معصوم درون شایگان تبدیل می‌شود؛ یا در نمایی از قسمت پایانی پس‌ازآنکه زهره پرده از جزئیات انتقام خود برمی‌دارد، شاهد سکوت ناشی از بهت امیر هستیم؛ اما برخلاف انتظار، بهداد نه چشمی می‌دراند، نه واکنش عصبی قابل اشاره‌ای از خود بروز می‌دهد. تنها لبخندی شیطنت‌آمیز بر لبانش می‌نشیند که به‌زحمت می‌کوشد از گسترش آن جلوگیری کند. رفتار زهره، هیولای امیر را از خواب بیدار کرده، همان‌طور که به کودک معصوم درونش این پیام را می‌دهد که این شروع یک بازی تازه و سرشار از ماجراجویی ست.

مروری بر بهترین سریال های شبکه نمایش خانگی

همه چیز درباره سریال می خواهم زنده بمانم

حامد بهداد در نمایی از سریال می‌خواهم زنده بمانم

امیر شایگان محصول پختگی حامد بهداد است. دستاورد بازیگری که بیست سال پیش، فرصتی جادویی به‌دست آورد و حالا تبدیل به جادوگری شده که به نقش‌های سخت‌جان می‌دهد و آنها را زنده می‌کند. بدین ترتیب، بهداد طی سال‌ها از شمایل جوان خیره‌سر و عاصی با جملاتی جویده شده عبور کرده و به چهره‌ای مردانه و صدایی کنترل‌شده رسیده که در خدمت نقش‌ها قرار دارد. بهداد دیگر نیازی نمی‌بیند خودش را به‌عنوان بازیگر به دیگران ثابت کند. چون این نقش‌های کوتاه با جلوه‌گری‌های حداکثری نیستند که به وجود او اعتبار می‌دهند بلکه این حامد بهداد است که به‌واسطه حضورش کاری می‌کند نقش‌ها ارزشمند و دیدنی شوند.


آنچه سریال های جدید نمایش خانگی از مفهوم زنانگی آشکار می‌کنند

نگاهی به کارنامه هنری آزاده صمدی به بهانه بازی متفاوتش در سریال می‌خواهم زنده بمانم


شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.